» می

[metaslider id=796]

دانلود کتاب ابی سیریش بادیگارد می شود-دانلود کتاب ابی سیریش بادیگارد می شود | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب ابی سیریش بادیگارد می شود

دانلود کتاب ابی سیریش بادیگارد می شود

دانلود کتاب ابی سیریش بادیگارد می شود

 

دانلود کتاب ابی سیریش بادیگارد می شود

ابی دست صدیقه روکه داشت تو شکم حشمت فرو میرفت گرفت و گفت: -برو اووَر دختر !بذار بینَم چی شده! ابی دست حشمتو از روی سرش برداشت و به زخم کوچیکی که در اثر اصابت در کاپوت ایجاد شده و کمی هم خون تازه در اطرافش بود، نگاهی انداخت: -چیزی نیس آق حشمت …به خیر گذشت! ناگهان متوجه یقه لباس صدیقه شد و از هون جا داد زد: -صدیق !تو همینجور میخوای بیای امامزاده قاسم ….نکونه فکر کردی داریم میریم شانزه لیزه! صدیق که از نوع حرف زدن ابی جلوی حشمت، شاکی شده بود و نمیخواست چهره واقعیشو به حشمت نشون بده، یه بغض ساختگی انداخت تو گلوشو گفت: -داداش !یعنی من انقدر بیفکرم؟ چادرمو تو ساک گذاشتم …. و روشو کرد اونور و یه لرزش کوچیکی به شونه ش داد که یعنی گریه میکنه! ابی هم که دلرحم تر از این حرفا بود به سمتش اومد و دستشو دور شونه های خواهرش انداخت و آهسته بیخ گوشش گفت: -آخه ورپریده نمیگی بچه مردمو با این ریخت و لباست ناکار کردی؟ صدیقه چشمای خالی از اشکشو به صورت ابی انداخت و گفت: -به من چه که اون …. با شنیده شدن صدای حشمت که میگفت ” آقا ابی بریم .دیر میشه” صدیقه و ابی از ادامه صحبتشون دست کشیدن و به طرف ماشین رفتن! ***** چشم خدیجه سلطان که به گنبد سبز و خونه چه کاهگلی امامزاده قاسم افتاد، دستاشو به حالت دعا بلند کرد و اشک از گونه هاش سرازیر شد-یا امامزاده قاسم !قربون اون سر بریده ت بشم .خودت گره بی پولی ابراهیمو باز کن و صدیقه رو به خونه بخت راهی کن !نذار این دختر رو دستم بمونه و سرمو نگران رو بالش بذارم! صدیقه یه نیشگون از پای خدیجه سلطان گرفت و سرشو برد دم گوشش: -ننه این حرفا چیه که جلوی غریبه ها میزنی؟ تو خوبی واسه آبرو به جا کردن! سرشو که از بیخ گوش مادرش برداشت چشمش به چشمهای خمار شده حشمت افتاد که از تو آینه نگاش میکرد . گونه هاش سرخ شد و سرشو به سمت پنجره ماشین کرد و تا زمانی که صدای حشمت رو شنید که میگفت “رسیدیم” نگاهشو به تو ماشین نچرخوند. از ماشین که پیاده شدن، صدیقه چادرشو از تو ساکش در آورد و رو سرش انداخت .برخلاف توصیه صدیقه، دستگاه آبغوره گیری خدیجه سلطان همینطور به راه بود

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

ads
  • تاریخ : ۳ام اردیبهشت ۱۳۹۷
  • موضوع : دانلود رمان
  • بازدید : 143 views

دانلود کتاب اینجا زنی عاشقانه می بارد-دانلود کتاب اینجا زنی عاشقانه می بارد | دانلود کتاب عاشقانه
دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب اینجا زنی عاشقانه می بارد

 

دانلود کتاب اینجا زنی عاشقانه می بارد

دانلود کتاب اینجا زنی عاشقانه می بارد

تا به امروز تو زندگی ام آرامش نسبی برقرار بوده، نمی خوام با اومدن کسی بهم بریزه، نمی خوام اوضاعم خراب بشه؛ پس به کسی احتیاج دارم که آروم ترم کنه؛ فعلا! |
سر تکان میدهم و او مینشیند؛ بعد از بستن کمربند و تک بوقی راهی میشود! سیخ سیخ در سرمای زمستان ایستاده ام؛ در عین بد بودن؛ در عین اینهمه اژدها نماییها. چقدر خوب است! با او حس آرامش دارم. چون حس میکنم خودش است. خوده خودش. دوستهای اطرافم با اینکه هم جنس اند؛ اما کنارشان امنیت روانی ندارم. حس آشنا و خوبی دارد که تابه حال در کنار حرفهای تیز کسی نداشته ام! او تیز است در عین حال نرم، هی عصبانیم می کند و میخواهی به رویش برگردی؛ اما وقتی آرامشش را می بینی ناخوداگاه آرام میشوی! باید خودم را اصلاح کنم. اینکه هر لحظه نگران حالت قیافه ام هستم اصلا از نگاه رهام قشنگ نیست و فهمیده ام چقدر از آدمهای ظاهر بین بدش می آید! نمی توانم. آخر. این همه تغییر برای منی که این قدر به تیپ و کلاس کاری و قیافه دیگران اهمیت میدهد نشدنی است؟ اگر رهام این قدر جذاب و مردانه نبود عمرا همراهیش می کردم؛ اما… خب چه کنم؟ نمی شود با یک بی ترکیب کریه المنظر رابطه برقرار کرد… اصلا در خونم نیست. از این لحاظ کاملا دو قطب مخالفیم. فقط خدا به خیر بگذراند؟ خسته و کوفته از پژوهش سرا برمی گردم. با همان بوتهای قهوه ای و پالتوی کلفتم روی مبل مینشینم! دلم قهوه میخواد… خیلی. دو سه روزی از دیدارم با رهام می گذرد. دلم میخواهد بازهم ببینمش و دقیقا از همان روز تابه حال سعی میکنم که شبیه او قاطعانه و محکم باشم. جواب هایم حساب شده و منطقی باشد. می توانم چون روحیه رسمی بودن رادارم؛ اما… کاش روبه روی خودش همچین توقعی را از من نداشت! یادش که زنده میشود باور کن ناخودآگاه یاد کوه و صلابتش می افتم! نمی دانم چرا این سرو تنومند را جور دیگری دوست دارم. نمیدانم چرا این اقتدار برایم دلچسب تر از این صورت فریبند ست!
امروز با این همه کار و سروکله زدن با بچه های آزمایشگاه و خستگی، هیچ چیز نمیدانم… نمیدانم که چرا میتوانم مرد ازدواج کرده ای را که بچه دارد دلخواهم باشد

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

ads