» عشق

[metaslider id=796]

دانلود کتاب کمیای عشق دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب کمیای عشق دانلود رمان

دانلود کتاب کمیای عشق دانلود رمان

دانلود کتاب کمیای عشق دانلود رمان

 

دانلود کتاب کمیای عشق دانلود رمان

چشمهای دریایی نیست که طوفانیش میکنی .مگه خالت مرده که اینطوری زار میزنی وبعد سرمو تو آغوشش میگرفت و من با اشکهایم سینه اش را خیس میکردم .آنقدر دلم کوچک بود که گنجایش اینهمه سختی را نداشت .
پدرم هر چندوقت یکبار کمی پول به خاله زهره میداد و میگفت :زهره خانم واسه این بچه هم غذا درست کن . به مولا، وقتی میبنمش دلم آتیش میگیره.
از موقعی که اون از خدا بیخبر رفته شده پوست و استخون .من به درک !تو رو خدا حواست به این طفل معصوم باشه
و بارها خاله زهره میگفت :عباس آقا چرا نمیری دنبال مریم خانم؟ شما دوتا بچه دارید پیش درگاه خدا معصیت داره که بچه هاتونو آلاخون والاخون کردید !
– خودش رفته، خودشم بیاد .
– شما به اون چیزی که میخواد عمل کنید اون بر میگرده .کی دوست داره زندگی، بچه و شوهرشو ول کنه و بره به امون خدا
– والله زهره خانم نمیشه .چند بار سعی کردم !به مولا خواستم !ولی نشد .به بد دردی گرفتار شدم .بیشتر از این دلمو آتیش ندین .خواهری کن و حواست به ماهرخ باشه .دختره، زود دلش میشکنه.
– و بعد راهش را میکشید و میرفت به زیرزمینی .ولی کاملا فهمیده بودم که پدر میدانست مادرم دیگر برنمیگردد، حتی اگر دنبالش برود!
چند ماه ازرفتن مادر میگذشت و من کاملا به خاله زهره عادت کرده بودم و همیشه با آنها زندگی میکردم . عمو اکبر هم چیزی به من نمیگفت و شبها که برمیگشت، نیمساعتی هم با من بازی میکرد .
بعضی وقتها هم که پدرم کیفش کوک بود و حسابی به خودش رسیده بود، دم اتاق خاله زهره می آمد و دستم را میگرفت و به اتاقهای خودمان میرفتیم و مرا بغلش میخواباند و میگفت :لامروت !نمیگی دل بابا واست تنگ میشه؟ و بعد من سرم را روی سینه اش میگذاشتم و با صدای قلبش به خواب میرفتم .هرچه بود، پدرم بود و آغوش گرمش آرامم میکرد .هرچند، سالی یکبار این اتفاقها می افتاد!
چند ماه گذشت .آن سال باید به مدرسه میرفتم .با اصرارهای خاله زهره، پدرم راضی شد که من تحت پوشش طرح اکرام کمیته امداد قرار بگیرم تا یک خانواده خرج تحصیل مرا قبول کنند .
رفتن به مدرسه به خیلی از حسرتهایم دامن زد .تا آنروز تنها بچه ای که دیده بودم، مهتاب بود که او هم در . در مدرسه معنی خانواده، خواهر و برادر، پدر و مادر را فهمیدم ، یکسالگی از هم دور شده بودیم
چه روزهایی با حسرت به بچه هایی نگاه میکردم که پدرشان یا مادرشان به دنبال آنها می آمدند و آنها با چه شادی به آغوش والدینشان میرفتند و در حالیکه از مدرسه دور میشدند، تمام وقایع مدرسه را برای آنها تعریف میکردند یا سوار بهترین ماشینها میشدند و خودشان را روی صندلی ماشین ولو میکردند .حتی چاشت زنگ تفریح آنها، لباسها یشان، کیفشان و …هزار بار با مال من فرق میکرد .
آن خانواده ای که مرا تحت پوشش قرار داده بود، هرماه یک مبلغی به کمیته میداد و کمیته امداد هم به صلاحدید خودشان برایم مایحتاج مدرسه را میخریدند، مگر اینکه خودم چیزی را نیاز داشتم که به مسئولین کمیته امداد میگفتم .
Created

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

ads

دانلود کتاب تلافی و اما عشق دانلود رمان-دانلود کتاب تلافی و اما عشق دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب تلافی و اما عشق دانلود رمان

دانلود کتاب تلافی و اما عشق دانلود رمان

دانلود کتاب تلافی و اما عشق دانلود رمان

 

دانلود کتاب تلافی و اما عشق دانلود رمان

: ُلزٝ ُىَُٟ دیبىٟ ٙي.ٙب١ٌبٍ ىٕش٘ ٍا ىٍ اِٛٚشبٙ ٛلٔ ٝ ٍا ىٍٝٙ ًیل٘ اٛياهز -اٗٚت ثب س٘بٕ هبٛ ثٞىٛز دیٖٚ ث٘ٞٙ، ٗی سَٕٖ ثيُىٛز. . ُلز:كَف ٛبَٝٝ ٗی ُٛی ٝ ٛلٔ هٜيیي -هت ٛبَٝ كن ىاٍٟ. ُلز:اكشوبٍ ٗیيیٚ ٗبىإ؟ ٝ ٛیٖ ىایَٟ هٖ ًَى ٌْٙ ثبُٝی٘ ٍا ث٠ ٝ اِٛٚشبٙ ٛلٔ ٍا ٍ١ب ًَى ٙب١ٌبٍ ثيٝٙ سٞػ٠ ٝ ثب اٝ ىاهْ ٙي.ٛلٔ ٝ ٛلٔ ثب ٓجوٜي ىٕش٘ ٍا ىٍ ثبُٝی ٙب١ٌبٍ كٔو٠ ًَى ٕبی٠ ٖٛٚش٠ ٝ ٛبَٝ٠ً دؾ دؾ ١ب ث٠ ٕٞی ٗیِی ٝ ث٠ ِٛبٟ ١ب ث٢ٖ ٛوٍٞى؟ ٠ً ُلز:هٔٞسشٞٙ ٝ ثٞىٛي ٍكشٜي.ٛلٔ ثب ٙی٦ٜز ثبلای َٕٙبٙ ایٖشبى .. ١٘یٚ٠ ِٗاك٘ی اٗب هت ٠ً ٛبَٝ ُلز:سٞ . ُلز:ثٚیٜیٚ ٝ ٕبی٠ ؿٖٚ ؿَٟ ایی ث٠ ٛبَٝ ٍكز : ُلزٝ ٖٛٚشٜي ٛبَٝ ث٠ ٕٞی ٙب١ٌبٍ ثَُٚز ٠ً ٙب١ٌبٍٝ ٛلٔ ٗب١٠ ایٚ ٍٝدَیيٟ ایٜؼبٓ، سٜٖٞٛشی یبىٗ ثيی ثب ثٍُِشَٗ ؿ٦ٍٞی كَف ثِٛ٠؟ ۹ ًبٍی ًَىٕ ىٍٕز َ١: ُلزٝ ٛلٔ ؿٖٚ ؿَٟ ایی ث٠ ٛبَٝ ٍكز.ٙب١ٌبٍ ؿٌٚ٘ی ث٠ ٛبَٝ ُى ٛٚي.ُیبىی َٕسو٠! ٛلٔ ثب اهٖ ُلز:ایٜؼٍٞیبٓ؟ ثِاٍ ٛبَٝ ثَٟ! ًٓیٔز ًَىٟ؟ ُٙ اُىٝاع ٌَٛىٟ ایٚ ٍٝدَیيٟ ٠ٌٜٛ ُلز:ٙب١ٌبٍ ٝ ٛبَٝ هیبك٠ اٗ ٍا ٗشؼؼت ًَى ُلز:ٛبَٝ سٞ ١ٖ؟ ٝ ٕبی٠ ث٠ كَف آٗي اٗب اِٛبٍ ٙب١ٌبٍ ثب١بٗ ٗیٞٛ٠ ًٖٜ ًٓیٔی دَ١یِ ٗی ُٙ ُلز:ثٜيٟ اُ هبٛٞٙ ٝ ٛبَٝ ٕیٜ٠ ٕشجَ ًَى ی هٞثی ىاٍٟ؟! . ًٓیٔ٠؟ ػَ٘ا !ی٠ ٖٗشجي كٖبثیِ ُٙ یبىآٍٝی ىػٞا١بیی آٙ ىٝ ٙب١ٌبٍ ٓجوٜي ُى . ىاٗبى اٝٗيٙ ٝ اُ ١ِ٘ی ثَهبٕز ٕبی٠ ُلز:ػَٝٓ ٠ً ثب ثٜٔي ٙي َٕٝٝيای ُٝىسَ اُ ٙ٘ب َٛكش٠ ثٞىٙ؟ ٠ِٗ: ٙب١ٌبٍ ٗشؼؼت ُلز . ىٍٝ ثِٛٚ ثؼي ثیبٙ َ٢ٙ ٕبی٠ ػٞاة ىاى:ٗی هٞإز سٞ ٛبَٝ دَٕیي:ٛ٘ی ٍیٚ ػٔٞٙٞٙ؟ . اُ اّٝ سب آهَٗ ثب١بٗ ثٞىیٖ ًیل٘ ٍكز ،٠ٛ : ُلش٠ٝ ٛلٔ ٙبٛ٠ ایی ثبلا اٛياهز ٙبیبٙ ٛیِ ث٠ آٛ٢ب دیٕٞشٜي.ػ٘بى ٝ ث٠ ٕٞی ىٍ ٍٝىی ٗی ٍكشٜي ػ٘بى ٠ً ی ػ٘ؼیز ٠ٔ٢ٔ١ ىٍ ٗیبٙ ٝ ثب ىیيٙ ٕبی٠ ؿٜي ثَاثَ ٙيٟ ثٞى ُثبٛ٘ ثٜي آٗي.ِٛبٟ ٠ً ُیجبیی ٕبی٠٠ً ثٍٍِ ًٜي ٜ٘١ً ٗٞكن ٙي ىهشَ هبٓ٠ اٗ ٍا آٛويٍ ىٍ ٝ َُكز سب هیبٛز ًبٍ ٛجبٙي ىاٗبى ىٍ ٗیبٙ إشوجبّ ًٜٜيٟ ١بیٚبٙ ىٍ ٝيٍ ٝ ٙٞى.ػَٝٓ ًََٛ٘

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

ads

دانلود کتاب عمارت عشق دانلود رمان-دانلود کتاب عمارت عشق دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب عمارت عشق دانلود رمان

دانلود کتاب عمارت عشق دانلود رمان

دانلود کتاب عمارت عشق دانلود رمان

دانلود کتاب عمارت عشق دانلود رمان

شششایان-بابک گوشششی رو بده به نیما…بابا خودم هزارتا کار دارم…مامانم منتظرمه…الو نیما…آره سوارش کردم…کجا بیام؟….باشه توهم…هی گیر بده…حواسم هست…فعلا… شششایان موبایلش رو روی داشششبورد ماشششین انداخت و با اخم به جلو خیره ششد…هنوز چند دقیقه ای از حرکت اکشششن پرتاب موبایل نگذششته بود که سشنگینی نگاشششو احسشاس کردم…خجالت میکشششیدم بهش نگاه کنم برای همین از ششیششه ماششین به بیرون خیره ششدم…اما ششایان ساکت ننشست وسکوت داخل ماشین رو شکست: ۰۱ -سیندرلا خانوم امروز باید حواست به ساعت باشه هااااا…راس ساعت تموم لبشاسششات غیشب میشششن…اونوقشت هیچکشاری از دسششت نیما بر نمیاد…خودتی ویه جماعت انسان… صدای ریز خنده اش بگوشم رسید…بی مزه…مطمئنم یلدا پیش تو کم میاره از بس که لوسی… -خانم گلی بر گرد ببینمت چقد تغییری کردی؟ دوسششت نشداشششتم شششایشان منو ببینه برای همین بیشششتر به سششمت در چسششبیدم…مرتیکه چلغوز واسششه من جفتک میندازه…به تو بیشششتر میخوره خانم گل باشششی با این رفتار دخترونت…بادسششت گرمی که روی دسششتام نشست لرزیدم وبه سرعت به سمت شایان بر گشتم…نمی دونم از صورت وحششت زده ام مات ششده بود یا آرایششی که داششتم که به سشرعت دستشو برداششت و مسشیر نگاش روی لبام قفل شد…اینقد معذب شدم که سرم رو پایین انداختم وبا انگشششتام بازی کردم…چطور جرات کرد بمن دسششت بزنه؟…صشدای نفسشهای کشدارش رو شنیدم…اگه شایان با یه رژلب قرمز اینطوری واکنش نشون میداد پس وای به حال بقیه مردهایی که توی مهمونی بودن…نباید لحظه ای از کنار نیما تکون می خوردم…خودم به اندازه کافی استرس داشتم وحالا اینم بهش اضافه شده بود… شایان-ببخشید نمی خواستم دستت رو بگیرم… با استرس جواب دادم: -ا…اشکال نداره… می خواسشتم با انگشششت دسششتم کمی از رژلب قرمز رو کم کنم که صششدای شایان دراومد: -بهش دست نزن…بزار باشه…فقط تو مهمونی از پیش نیما جم نخور… -چشم -بیخیال…ولی امشششب خوشششگل شششدی هاااا…دسششت آرایشششگرت درد نکنه…این یلدائه امشب بدجاییش می سوزه… با شنیدن جمله آخرش خندم گرفتششایانم که خنده ام رو دید گفت: -اوه اوه عجب فیگوری!!!!جان من تو مهمونی همش بخند تا جاهای دیگشم بسوزه…

 

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

ads