» رماندانلود

[metaslider id=796]

دانلود کتاب چشمان پر ستاره دانلود رمان-دانلود کتاب چشمان پر ستاره دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب چشمان پر ستاره دانلود رمان

 

دانلود کتاب چشمان پر ستاره دانلود رمان

معذرت میخوام، صدامو بلند کردم .تحت شرایط استرس خیلی بدی هستم . گفتم :درکت میکنم .خودم هم این دوره رو تجربه کردم ولی محمدم سلامتیت واجب تره .یک خورده استراحت کن …الان غذا آماده میشه. به آشپزخانه رفتم و غذایی که شب قبل درست کرده بودم را گرم کردم یک ربع بعد محمد را صدا کردم .استانبولی پلو داشتیم . گفت :آجی دستت درد نکنه خوشمزه بود .عین استامبولی مامان بود . دیدم در چشماش اشک جمع شد. گفتم :محمد !دلت واسه خونه تنگ شده؟ درحالیکه بغض کرده بود گفت :آره طفلکی !تو این بیست روزیکه که به مشهد آمده بودیم هنوز به نیشابور نرفته بودیم .چون جمعه ها هم صبح کلاس فشرده داشت .فقط یکبار شهلا و شهین آمده بودند و آقا رضا هم دو بار به ما سر زد و چیزهایی که مامان برایمان فرستاده بود، آورد .عجیب بود که مامان و بابا به ما سر نزدند هر وقت پشت تلفن میگفتیم”کی شما میاید مشهد؟” یک جورایی طفره میرفتند . گفتم :داداشی غصه نخور .دوست داری آخر هفته بریم نیشابور؟ گفت :کلاسم چی؟ . صبح راه میفتیم میایم ۵ -خب بعد کلاست میریم .شب هم میمونیم فرداش مثل اون موقع ها که دانشجو بودم . از شنیدن این خبر ذوق کرد و گفت :باشه. محمد ظرفها را جمع کرد و گفت :تو خسته ای برو بخواب خودم ظرفها رو میشورم گفتم :نه داداش جان !شما فعلا درساتو بخون اگه نیاز به کمک بود خودم صدات میکنم. من خود خواه شده بودم از موقعیکه به مشهد آمده بودیم فقط دنبال پیدا کردن کار و سر وسامان دادن کارهای خودم بودم .هیچوقت از محمد در مورد کلاسها، پیشرفت درسی اش و مشکلاتش سوال نکرده بودم و خلاصه حال و احوالش را نپرسیده بودم .هرچند که مامان و بابا هرشب زنگ میزدند و حالمان را میپرسیدند و مامان قربان صدقه محمد میشد ولی مثل اینکه کافی نبود . به خودم قول دادم بیشتر هوای محمد را داشته باشم .کافی بود فقط یک قولی به خودم بدهم آنوقت اگر سرم میرفت قولم نمیرفت و به محض اینکه به قولم عمل نمیکردم، انگار یک خوره به جانم می افتاد و وجدان درد میشدم بیا و ببین !!! بقیه در ادامه مطلب

ads

دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان-دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان

دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان

دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان

 

دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان

چرا تصور کرد که دل من، با دل بقیه متفاوته !و این قلب با اونیکه تو بدن صاحبش بود، فرق داره !
چرا فکر کرد که میتونه رو قلب شیشه ای من ها کنه و بعد عکس یک قلبو با انگشتش بکشه و بعد به خودش اجازه بده که بایسته و آب شدن بخارا رو ببینه !
به جایی رسیدم که بعد از اینهمه دویدن، سرمو پایین انداختم و زیر لب گفتم دیگه زورم نمیرسه !
من همیشه تو عشق شکست خوردم !راستش چوب سادگیمو خوردم !زود باور کردم، زود عاشق شدم و همه رو با دید خودم دیدم !پاک و بی آلایش !زلال و شفاف !
دیگه حوصله گله کردن هم ندارم !دیگه خسته و داغونم !چرا باید تا این حد ساده می بودم !ایکاش منهم مثل خودش بودم !خیلی زود ازش سیر میشدم و ولش میکردم !عین خودش !چکار کنم که این قلب خوش باور من یه بار هم فکر نکرد که شاید اون چهره عاشقی که داره از خودش نشون میده، صورت نیست، صورتکه!
ِ آخه قلب من، نیرنگ و ریا تو کارش نیست !تو مرامش نیست !چه اون موقعیکه به تا ۰ یا ۶ زور روزی قرص، کج دار مریض، تالاپ تلوپ میکرد، و چه حالا که محکوم شدم به اینکه قلب یکی رو به زور ازش گرفتم !
بعد از این همه بلاها برام ثابت شده که عشق مسخره ترین چیزیه که خدا خلق کرده !اصلا چیزی به اسم عشق وجود نداره !همه دنبال این هستن که یه مدت باهات باشن و بعد برن دنبال یکی دیگه !واسه من که اینطوری بوده !اون کسی که سالها عاشقش بودم و براش همه چیمو فدا میکردم، فکر میکنید آخرش چی شد؟ تنهام گذاشت و رفت .تازه یه حرفی هم زد که تا آخر عمر یادم نمیره :اگه به خاطر حرمت بابات و مادرت نبود همون موقع که فهمیدم قلبت انقدر مریضه، میزدم زیر همه چی !چه برسه به این یکی که از اولش هم خط و نشونشو برام کشیده بود !
خلاصه کلام اینکه الان موندم تنهای تنها !نه حالم خوشه و نه آینده م !تکلیف گذشته م هم معلومه !روزهامم بی معنی !به دنبال یه خوابی هستم که رویاهامو توش ببینم .منکه نتونستم اون دنیایی رو که میخواستم تو بیداریم پیدا کنم !شاید تو خوابام ببینم و مرهمی باشه واسه دل داغدیده م !زندگی من هم اینطوری میگذره . بازم خدایا شکرت !راضیم به رضای تو !
قبول دارم که از اون دسته آدمایی هستم که با یه غم همیشگی تو دلم به دنیا اومدم !
گاهی اوقات بعضی چیزها سرمو گرم میکنه و فرصت فکر کردن به غمامو ازم میگیره ولی این غم، همیشه یک گوشه دلم جا خوش کرده و انگار تصمیم نداره که کوچ کنه !گاهی اوقات هم این غم، تبدیل به اشک میشه و باید هزارو یک دلیل واسه آدمای دوروبرت ردیف کنی که قبول کنن چیزیت نیست، فقط یه کم دلت گرفته !ولی درواقع، غم شده مهمون ناخونده هرشب دلم !
چندبار قلم برداشتم که بنویسم ولی چی مینوشتم؟ همش میشد سیاه مشقای خط خطی زندگیم !درسته که یک قلب سالم بهم دادن، حالا چه به زور و چه با رضایت !ولی بازی تلخ زندگیم این قلب رو هم شکست.
یکی نیست ازش بپرسه تو که ادعا میکنی مردی و موقع حرف زدن انگشت اشاره ت رو به سمت من میکشی و قسم خدای احدو واحد رو میخوری، چرا با من آغاز کردی که یه روز بیرحمانه بهم بگی برو !این قلب که همون قلبیه که یه روزی عاشقت بود و تو رو دیوونه وار دوست داشت .پس چرا دوباره پسش زدی؟ ببین !ببین !تا میام حرفی بزنم، آسمون ابری چشمام دوباره طوفانی میشه و میخواد طغیان کنه !حالا اگه بخوام دست به قلم ببرم، تصور کن که چی میشه بقیه در ادامه مطلب

ads

دانلود کتاب عروس گیس بریده دانلود رمان-دانلود کتاب عروس گیس بریده دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب عروس گیس بریده دانلود رمان

دانلود کتاب عروس گیس بریده دانلود رمان

دانلود کتاب عروس گیس بریده دانلود رمان

 

دانلود کتاب عروس گیس بریده دانلود رمان

خب خانم بلا …بگو ببینم …تو کدوم کتاب نوشته که زن و شوهر عقد کرده نباید شبا پیش هم باشن؟ نمیگی شوهرت سر به هوا میشه و سرت هوو میاره؟ آساره در حالیکه میخندید گفت: – تو کتاب قاون نانوشته ی بابا و مامانم …مامان میگه شیرینیش به بعد از مجلس عروسیه! – حالا اگه ما بخوایم بعد از مجلس بی مزه باشه …کی رو باید ببینیم؟ آساره در دستهای شهاب چرخید و خودش را لوس کرد: – پارتی بازی نداریم! … شهاب صورتش را جلو آورد و آساره را به خودش نزدیک تر کرد .هیچ چیزی لذت بخش تر از بودن در کنار آساره نبود …دختری که با مخالفتهای پدرش که او را مجبور میکرد تا دختر عمویش را بگیرد، بدست آورده بود .هنوز از هم فارغ نشده بودند که صدای آیفون بلند شد… شهاب دم گوش آساره پچ پچ وار گفت: – تو بی خیال باش …مامان و بابا هستن! و بعد آساره را به خودش بیشتر نزدیک کرد. با صدای جیغ و داد زنی بهت زده از هم جدا شدن و خیره بهم نگاه کردن. شهاب از اتاق بیرون دوید و بعد از چند دقیقه صدای داد او بلند شد که فریاد میکشید: – آساره…آساره… آساره با سرعت مانتویش را پوشید، شالش را به سرش انداخت و خودش را به دم در رساند. با دین الهام همسر دکتر شایان یاوری، رنگ از چهره اش پرید .او اینجا چکار میکرد؟؟؟ با صدای جِر خوردن چادر، خداداد و شمشاد سراسیمه از آغوش هم بیرون آمدند و هراسان در رختخواب نشستند .نگاه بهت زده و ترسان هردو به روناهی که خنجر به دست بین دو تکه پارچه ی پاره شده ایستاده بود و قهقهه میزد، افتاد. نه خداداد و نه نو عروسش در وضعیتی نبودند که یک غریبه به حجله شان پا بگذارد، هرچند که یک زن باشد. روناهی چشمانش را دور تا دور حجله ی تازه عروس گرداند که از گوشه وکنارش گلهای کوهستان آویزان شده بودند .به طرف هرکدام از گلها میرفت و با خنجر به تک تک آنها هجوم میبرد .پاره کردن پارچه ها و کندن گلها که به اتمام رسید بقیه در ادامه مطلب

ads

دانلود کتاب رهایی از اسارت دانلود رمان-دانلود کتاب رهایی از اسارت دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه بقیه در ادامه مطلب

ads

دانلود کتاب در تمنای توام دانلود رمان-دانلود کتاب در تمنای توام دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب در تمنای توام دانلود رمان

دانلود کتاب در تمنای توام دانلود رمان

دانلود کتاب در تمنای توام دانلود رمان

 

دانلود کتاب در تمنای توام دانلود رمان

آلمانه یکی دیگه رو کاندید کنید.ساسان با تعجب ابرویش را بالا داد و گفت: -تا اونجا که من می دونم سرتر از آلما تو فامیل و آشنا سراغ نداریم خودت بهتر می دونی.سرتر هم بود اما مگر سوگی پدرش را می شد دست کم گرفت؟!نکیسا با جدیت گفت:من علاقه ای به آلما ندارم.شکوفه لبخند زد و گفت:علاقه به وجود میاد پسرم مطمئنم آلما جذبت می کنه.نکیس با خشم گفت:من نمی تونم. آلما اگه برای شما عزیزه برای من نیست.ساسان با جدیت بلند شد نگاه پر از جذبه اش را در نگاه نکیسا ریخت و گفت:فقط آلما، من تصميمو گرفتم، پس نمی خوام حرف دیگه ای بشنوم اون دختر از این خانواده بیرون نمی ره، بهتره روش فکر کنی چون تا هفته دیگه ترتیبنامزدی رو میدم.نکیسا بلند شد در مقابل پدرش ایستاد و گفت:دارید مجبورم می کنید؟می خوام حق پدریتو اجابت کنی.حق پدری؟ یا بردگی؟ آلما همه را با دلربایش خریده بود اما دل او را نه!ساسان به اتاقش رفت و نکیسا درمانده به مادرش نگاه کرد و گفت:مامان چرا؟شکوفه دست او را گرفت و در کنار خود نشاند و گفت:– پسرم تو حساسیت پدر تو رو آلما می دونی، اون تنها یادگار خواهرشه، مثل دخترشه، خیلی بهش علاقه داره.نکیسا کلافه بلند شد و به اتاقش رفت. در را پشت سرش بست تا کسی مزاحمش نشودمنظورم کاملا واضحه، من آرزو دارم تو با آلما ازدواج کنی. اون دختر خیلی خوبیه و می تونه همسر ایده ال تو باشه. تو هم دیگه ۳۰سالت شده باید به فکر ازدواج باشیپس چه کسی بهتر از آلما؟ آلما؟! دختری که کودکیش را دزدید؟ شکوفه در ادامه حرف ساسان گفت:شما دو تا خیلی بهم میاید، پسرم برای دل منو پدرتم که شده این آرزو رو براورده کن ، از بچگیت آرزو داشتیم آلما عروسمون بشه اما تو هیچ وقت قدمی برای ازدواجبرنداشتی، کسی رو هم معرفی نکردی ما تصمیم گرفتیم که چه کسی بهتر از آلما.اون دختر قشنگیه با تحصیلات و متينه .لازم به تعریف نیست چون خودت بهتر ازهمه می شناسیش… بقیه در ادامه مطلب

ads

دانلود کتاب تلافی و اما عشق دانلود رمان-دانلود کتاب تلافی و اما عشق دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب تلافی و اما عشق دانلود رمان

دانلود کتاب تلافی و اما عشق دانلود رمان

دانلود کتاب تلافی و اما عشق دانلود رمان

 

دانلود کتاب تلافی و اما عشق دانلود رمان

: ُلزٝ ُىَُٟ دیبىٟ ٙي.ٙب١ٌبٍ ىٕش٘ ٍا ىٍ اِٛٚشبٙ ٛلٔ ٝ ٍا ىٍٝٙ ًیل٘ اٛياهز -اٗٚت ثب س٘بٕ هبٛ ثٞىٛز دیٖٚ ث٘ٞٙ، ٗی سَٕٖ ثيُىٛز. . ُلز:كَف ٛبَٝٝ ٗی ُٛی ٝ ٛلٔ هٜيیي -هت ٛبَٝ كن ىاٍٟ. ُلز:اكشوبٍ ٗیيیٚ ٗبىإ؟ ٝ ٛیٖ ىایَٟ هٖ ًَى ٌْٙ ثبُٝی٘ ٍا ث٠ ٝ اِٛٚشبٙ ٛلٔ ٍا ٍ١ب ًَى ٙب١ٌبٍ ثيٝٙ سٞػ٠ ٝ ثب اٝ ىاهْ ٙي.ٛلٔ ٝ ٛلٔ ثب ٓجوٜي ىٕش٘ ٍا ىٍ ثبُٝی ٙب١ٌبٍ كٔو٠ ًَى ٕبی٠ ٖٛٚش٠ ٝ ٛبَٝ٠ً دؾ دؾ ١ب ث٠ ٕٞی ٗیِی ٝ ث٠ ِٛبٟ ١ب ث٢ٖ ٛوٍٞى؟ ٠ً ُلز:هٔٞسشٞٙ ٝ ثٞىٛي ٍكشٜي.ٛلٔ ثب ٙی٦ٜز ثبلای َٕٙبٙ ایٖشبى .. ١٘یٚ٠ ِٗاك٘ی اٗب هت ٠ً ٛبَٝ ُلز:سٞ . ُلز:ثٚیٜیٚ ٝ ٕبی٠ ؿٖٚ ؿَٟ ایی ث٠ ٛبَٝ ٍكز : ُلزٝ ٖٛٚشٜي ٛبَٝ ث٠ ٕٞی ٙب١ٌبٍ ثَُٚز ٠ً ٙب١ٌبٍٝ ٛلٔ ٗب١٠ ایٚ ٍٝدَیيٟ ایٜؼبٓ، سٜٖٞٛشی یبىٗ ثيی ثب ثٍُِشَٗ ؿ٦ٍٞی كَف ثِٛ٠؟ ۹ ًبٍی ًَىٕ ىٍٕز َ١: ُلزٝ ٛلٔ ؿٖٚ ؿَٟ ایی ث٠ ٛبَٝ ٍكز.ٙب١ٌبٍ ؿٌٚ٘ی ث٠ ٛبَٝ ُى ٛٚي.ُیبىی َٕسو٠! ٛلٔ ثب اهٖ ُلز:ایٜؼٍٞیبٓ؟ ثِاٍ ٛبَٝ ثَٟ! ًٓیٔز ًَىٟ؟ ُٙ اُىٝاع ٌَٛىٟ ایٚ ٍٝدَیيٟ ٠ٌٜٛ ُلز:ٙب١ٌبٍ ٝ ٛبَٝ هیبك٠ اٗ ٍا ٗشؼؼت ًَى ُلز:ٛبَٝ سٞ ١ٖ؟ ٝ ٕبی٠ ث٠ كَف آٗي اٗب اِٛبٍ ٙب١ٌبٍ ثب١بٗ ٗیٞٛ٠ ًٖٜ ًٓیٔی دَ١یِ ٗی ُٙ ُلز:ثٜيٟ اُ هبٛٞٙ ٝ ٛبَٝ ٕیٜ٠ ٕشجَ ًَى ی هٞثی ىاٍٟ؟! . ًٓیٔ٠؟ ػَ٘ا !ی٠ ٖٗشجي كٖبثیِ ُٙ یبىآٍٝی ىػٞا١بیی آٙ ىٝ ٙب١ٌبٍ ٓجوٜي ُى . ىاٗبى اٝٗيٙ ٝ اُ ١ِ٘ی ثَهبٕز ٕبی٠ ُلز:ػَٝٓ ٠ً ثب ثٜٔي ٙي َٕٝٝيای ُٝىسَ اُ ٙ٘ب َٛكش٠ ثٞىٙ؟ ٠ِٗ: ٙب١ٌبٍ ٗشؼؼت ُلز . ىٍٝ ثِٛٚ ثؼي ثیبٙ َ٢ٙ ٕبی٠ ػٞاة ىاى:ٗی هٞإز سٞ ٛبَٝ دَٕیي:ٛ٘ی ٍیٚ ػٔٞٙٞٙ؟ . اُ اّٝ سب آهَٗ ثب١بٗ ثٞىیٖ ًیل٘ ٍكز ،٠ٛ : ُلش٠ٝ ٛلٔ ٙبٛ٠ ایی ثبلا اٛياهز ٙبیبٙ ٛیِ ث٠ آٛ٢ب دیٕٞشٜي.ػ٘بى ٝ ث٠ ٕٞی ىٍ ٍٝىی ٗی ٍكشٜي ػ٘بى ٠ً ی ػ٘ؼیز ٠ٔ٢ٔ١ ىٍ ٗیبٙ ٝ ثب ىیيٙ ٕبی٠ ؿٜي ثَاثَ ٙيٟ ثٞى ُثبٛ٘ ثٜي آٗي.ِٛبٟ ٠ً ُیجبیی ٕبی٠٠ً ثٍٍِ ًٜي ٜ٘١ً ٗٞكن ٙي ىهشَ هبٓ٠ اٗ ٍا آٛويٍ ىٍ ٝ َُكز سب هیبٛز ًبٍ ٛجبٙي ىاٗبى ىٍ ٗیبٙ إشوجبّ ًٜٜيٟ ١بیٚبٙ ىٍ ٝيٍ ٝ ٙٞى.ػَٝٓ ًََٛ٘ بقیه در ادامه مطلب

ads
صفحه 1 از 3123