امروز دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷ شما در هستید.
به سایت خوش آمدید.
  • آخرين آهنگ ها
  • آخرين آلبوم ها
  • آخرين سريال ها
  • آخرین فیلم ها
  • آخرین موزیک ویدیو ها

دانلود کتاب شقایق دانلود رمان

-دانلود کتاب شقایق دانلود رمان-دانلود کتاب شقایق دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

 

دانلود کتاب شقایق دانلود رمان

دانلود کتاب شقایق دانلود رمان

اونجایی که خانوم آمانی دبیر ریاضی مرخصی زایمان بود و دو هفته ای بود که دبیر نداشتیم، زنگ تفریح ما تازه به معنای واقعی شروع شد و کلاس رو گرفتیم روی سرمون. البته به استثنای من.نه که کلا ساکت بودم!!شوخی کردم من خودم پای ثابت شرارت های مدرسه بودم اما امروز سرم درد میکرد ومثل بچه آدم سرجام نشسته بودم آخه ناسلامتی سال سومی گفتن شاگرد ممتازی گفتن… دیگه ما اینیم دیگه.!! در همین حین که کم مونده بود بچه ها از پنکه آویزون بشن در یهو چارتاق باز شد وخانوم رفعتی مثل توپ از تانک در رفته وارد کلاس شد و کم مونده بود چشاش از حدقه تالاپی بزنه بیرون یه چشم قره به همه رفت و بعد سریع رفت تو اون جلد مهربونش ورو به بیرون تعارف زد: بفرمایین آقای سمایی وزوز بچه ها شروع شد و به محض اینکه ایشون پاشونو تو کلاس گذاشتن بچه ها هماهنگ از جا بلند شدن منم که مات مونده بودم. البته نه به خاطر آقای سمایی ها!! به خاطر این حرکت غیرمنتظره ی بچه ها. آخه کلاس ۳۰۲ به بی ادب ترین دانش آموزاش معروف بود. در واقع من بعد از چند ثانیه تازه متوجه صورت بهشتی آقای سمایی شدم. چشم های سبز درشت و موهای پرپشت ولخت خرمایی و پوست سبزه روشن. قد و هیکلم که نگوووو.خاک تو سر هيضم کنن! همین که خانوم رفعتی و آقای سمایی باهم به من نگاه کردن تازه متوجه شدم که از جام بلند نشدم. دست پاچه از جام بلند شدم که چون اولا پاهام رو هم بود و دوما دسته صندلیمو بلند نکرده بودم به سرپا شدن نرسیده دوباره عین چی پخش شدم روصندلی و باعث شد بچه ها ریز ریز بخندن و البته آقای سمایی هم یه لبخند ژکوند رو لبش بشینه. خب اینم از شروع به آشنایی موفق.* * * *آقای سمایی. آقای سمایی . سمایی.سمایی. سمایی…. خدا۱۱۱۱۱۱! با مشتم محکم کوبیدم روی میز. کامران روی تختش بدون اینکه چشاشو باز کنه نشست:چی شده؟ ونفس نفس میزد. دندونامو به هم فشردم: چیزی نیست بگیر

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب فریاد زیر اب دانلود رمان

دانلود کتاب فریاد زیر اب دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

 

دانلود کتاب فریاد زیر اب دانلود رمان

دانلود کتاب فریاد زیر اب دانلود رمان

نادر تورو خدا !بابا ورشكست شده …حتي يه سقف رو سرمون نداريم …من اگر با تو ازدواج نكنم آقا بزرگ عاقمون مي کنه، بابا مريضه خرج درمان باران رو از کجا بیاريم؟ نادر تورو خدا دلت به حاله اون بچه بسوزه …اصلا من زنت مي شم اما تو برو با پريچهر باش !من که حرفي ندارم… – هه …بارش مي گم بچه اي نگو نه !زياد کتاب خوندي نه؟ !اين کارا شايد در حد تو باشه اما پريچهر کلاسش بالاتر از اين حرفاست… آري کلاسش بالاست، کلاسش در حد جام هاي شرابي که جرعه جرعه مي نوشد، در حد خنده هاي مستانه اي که سر مي دهد، بالاست! – من نمي گم، خودت بگو بزار آقا بزرگ از تو دلخور شه …من به خاطر تو با آينده ي باران بازي نمي کنم! مي خندد …بلند و تحقیر آمیز !… – مي تونم همین امروز بگم تورو با کسي ديدم و آوارتون کنم !مي دوني آقا بزرگ دختر دوست نیست در نهايت من تنها کسي ام که اسم فامیلش رو نگه مي دارم …پدر من پسر موفقشه، هم ور شكست نشده هم بچه اش پسره .نه مثل عمو که تو رو داره و اون باران که بعید مي دونم تا چند سال ديگه زنده باشه. تنها دلخوشي اين روز ها سیلي است که به صورتش نواختم… – تو يه حیووني …چه جوري راجع به مرگ يه بچه ي پاك و معصوم حرف میزني؟ تو چه جور دکتري هستي؟! مچ دستم در فشار انگشتانش، زجه مي زند از درد… – حقیقت، عین ته خیار مي مونه !مادر خدا بیامرزت هم که …از نظر آقا جون و خانوم جون يك فاحشه است!… – خفــــه شـــــو! چانه ام در میان انگشتانش مچاله مي شود: – مي گي منو نمي خواي و مي ري منم در اِزاش….تا آخر عمر خرج بابات و باران رو مي دم! پوزخند مي زند و ادامه مي دهد: -تا هر چند وقت که زنده باشن!… آري خش خش اين برگ ها عجیب شبیه غرور خزان شده ي من است . پدر، پدر عزيزم شكست …نه از حرف من …نه از نخواستن من …حقیقت را مي دانست. از اين که براي خرج درمان باران ترد شدم و هیچ کدام دم نزديم شكست …از اين که توانايي پشت پا زدن به اين نابرادري ها، اين ناپدري ها را نداشت، شكست …از اين که جلوي رويش عشقش را، همسرش را و بعد دخترش را

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب دردم دانلود رمان

-دانلود کتاب دردم دانلود رمان-دانلود کتاب دردم دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

 

دانلود کتاب دردم دانلود رمان

دانلود کتاب دردم دانلود رمان

دانلود کتاب دردم دانلود رمان

نه به اندازه ی تو که به زنتم رحم نکردی… یا بهتر بگم . به دوستت رحم نکردیمثل همیشه از این شاخه به اون شاخه پرید با پوف بلند بالایی بحث و خاتمه داد و حرف دیگه ای رو پیش کشید.با لحن خاصی گفت: چرا دروغ گفتی که دو ماه و چهار روز و هشت ساعت ازش خبری نداری؟به ساعت مچیم نگاه کردم…یک ساعت پیش این حرف و زده بودمبهش نگاه کردمو گفتم: دقیقا شصت دقیقه قبل گفته بودم که هوس کردم شیشلیک بخورم. این مدت زمان بی خبری از سپنتا حد اقل نیم ساعت قبل تر از هوس شیشلیک بود… اون یادت بود اما این نه….نفسشو تند بیرون فرستاد .دروغ نگفتم آقای مهندس… من ازش هیچ خبری نداشتم… تا همین تماس چند دقیقه پیش…– پس چرا گفتی دوستی که تو توی خونه ی خراب شده اش بودی…خونه ی اون بودم. خونه ی دوستم….. یا بهتر بگم…. خونه ی دوستت… و بهش نگاه کردم .از بهتش هیچ عکس العملی نشون ندادم… نفسمو فوت کردم و کمی دلستر توی جام ریختمو سرمو با نوشیدن طعم استواییش گرم کردم…هنوز میخ بود… هنوز شوک بود.یه لبخند کج زدمو گفتم: چرا همتون ذهن کثیفی دارید…….. فقط داری به این فکر میکنی که یک ماه و دو روز و با سپنتا بودم… حتی یک لحظه هم به ذهنت خطور نکرد که شاید اون تو خونه نبوده باشه …چشماشو بست و باز کرد و گفت: نمی فهممت نیازین هرا به آن ازآن تفعلهاالجنمنم تو رو نمی فهمم….. کلید خونه ای که خودم طرحش و کشیدم و داشتم… دوست سابقمو ندیدم….. به جز تو با هیچ احد دیگه ای هم رابطه نداشتم…. دستمو روی سینه ام گذاشتمو انگشت اشاره امو به سمت بالا گرفتمو گفتم: به خودش قسم من خبطی نکردم…چشمامو بستم و گفتم: به تمام قديسين قسم… به بارالهی متعالی.. من به تو خیانت نکردم… آه ای پروردگار… من را هم اکنون به آتش بکش اگر دروغ سرخ بر زبان جاری میکنم…

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب روزان دیروزم دانلود رمان-دانلود کتاب روزان دیروزم دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب روزان دیروزم دانلود رمان

 

دانلود کتاب روزان دیروزم دانلود رمان

دوباره به فروشنده نگاه کردم، این بار نگاهم نمیکرد. فقط زیر لب قیمت و گفت.پرداخت کردم و تشکری کردم و بدون اینکه چیزی بشنوم از مغازه بیرون اومدم، دفتر و به سینه ام چسبوندم بالاخره مال خودم شدیبه صفحات کاه گلیش که انگار بوی چوب میداد خیره شدم….. نفس عمیقی کشیدمامممم…. بوی جنگل میداد…. بوی دریا نمیداد، اما من صدای دریا رو که پشت جنگل ها بود میشنیدم. حتی میتونستم شن هایی که لابه لای انگشتهای پام هم فرو میرنبو قخانم جلوتو نگاه کنسرمو بلند کردم. وای وسط خیابون ایستاده بودم مرد فرمون هیدرولیک پرایدشو با سرعت چرخوند و بلند گفت فقط هیکل گنده کردی؟؟ و با سرعت از جلوی چشمم رد شد. به ارومی از روی خطوط عابر رد شدم. دفتر چوبی عزیزمو به سینه ام چسبونده بودم. با صدای مردی که کامیوئی و هدایت میکرد و گفت: بیا بیا.. عقب… جا داری بیا …منتظر موندم تا هدایت کامیون به داخل کوچه تموم بشه خیلی دوست داشتم بوی دود اگزوز کامیون و عمیق تو ریه هام بفرستم. ولی به جورایی از اون بوهای مصنوعی بود. بخاطر همین از اسیب رسوندن به ریه هام منصرف شدم… و از جلوی کامیون که جلوش نوشته شده بود روز غمم نبودید رد شدملبخندی زدم و کلیدمو از توی کیفم بیرون اوردم. در ورودی و باز کردم..به باغچه ی کوچیک جلوی مجتمع سلام کردم. گل رز محبوب صورتیم دو تا غنچه ی تازه داشت. خم شدم و اونا رو بوییدم.- پروانه ی کوچولویی انگار منتظر بود من برم تا خودش دلی از عزا دربیاره….. صاف ایستادم و گفتم: بفرمایید… برای شما . اگه گذاشتین دوزار کاسب شیمبله؟|| به پشت سرم نگاه کردم وچشمام و گرد کردم و گفتم:سلام خانم کریمی خانم کریمی چشمهاشو باریک کرد و گفت: خوبی سامه جان؟ ممنون به شما خوبین؟ خانم کریمی کمی دیگه با دقت نگاهم کرد و گفت: خدا رو شکر فعلا دخترم و در حالی که داشت هنوز با خیرگی نگاهم میکرد . پشتمو بهش کردم و پله ها رو بالا رفتم وارد مجتمع شدم.» در اسانسور باز بود.. هر چند دوست داشتم سوار اسانسور بشم اما طبقه ی سوم و ۵۸ تا پله و …. غرغرهای مامان مبنی بر سوار تشدن اسانسوربخاطر همین به سمت پله ها رامو کج کردمبخاطر همین به سمت پله ها رامو کج کردم

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب زندگی غیر مشترک دانلود رمان-دانلود کتاب زندگی غیر مشترک دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب زندگی غیر مشترک دانلود رمان

دانلود کتاب زندگی غیر مشترک دانلود رمان

دانلود کتاب زندگی غیر مشترک دانلود رمان

 

دانلود کتاب زندگی غیر مشترک دانلود رمان

بلوط :من تو اتاقم راحت ترم…. ونداد با کلافگي گفت :من ن ن ن ن ناراحتم… بلوط :چرا؟ ونداد با من من گفت: م م م من ت ت ت تنهایي بهم مزه نمیده… بلوط نگاهش کرد .بعد از مکثي گفت :میام اما… ونداد :اما چي؟ بلوط :بعدش باید باهم حرف بزنیم. ونداد :باشرره …ولي اون غذاي مونده رو نخور …و ظرف غذا را جلوي بلوط گذاشت.باز خوب بود که ماند تا باهم غذا بخورند .او هم شروع به خوردن کرد. ونداد :کباب کوبیده دوست ن ن ن ن نداري؟ بلوط :جوجه رو ترجیح میدم… دوباره سکوت .حوصله ي جفتشان سر رفته بود .ونداد دیگر میلي به خوردن نداشت .اما بلوط با اشتها ته غذایش را هم دراورد .معلوم بود گرسنه است … ونداد خنده اش گرفته بود. کمي بعد بلوط دسررت از خوردن کشررید و به او نگاه کرد.با لحن جدي اي گفت :خوب من به حرفم عمل کردم… ونداد : م م م منظور؟ بلوط :قراره باهم صحبت کنیم… ونداد : م م م منم برات افتاب بالانس نمیزنم…دا دا دارم حرف میزنمبلوط خنده اش گرفته بود. با این حال لبخندش را خورد وگفت :راجع به طلاقمون… ونداد :تو قانعم نکردي… بلوط :با چه دلایلي قانع میشي؟ ونداد :تو شرحشو بگو من راجع بهش تصمیم میگیرم… بلوط فکر کرد چقدر بلبل میشود بعضي وقتها…. بلوط م*س*تقیم به چشمهاي عسلي و روشن او زل زد و با قاطعیت گفت : قانع ترین دلیلي که دارم اینه که دوستت ندارم… ونداد با لحني مثل خودش گفت : د د د دلیل بعدي؟ بلوط ابروهایش را بالا داد وگفت :این برات کافي نیست؟ ونداد سرش را تکان داد وگفت:نه… با حرص نگاهش کرد .ونداد حس کرد شرراید باید بیشررتر توضرریح بدهد … شاید باید تفسیر میکرد که چرا با این هجویات راضي نمیشد. کمي از نوشابه اش خورد وگفت :چرا الان اینجایي؟ بلوط چشمهایش را ریز کردوگفت :تو چرا اینجایي؟ ونداد :شاید از س س س سر اصرار… بلوط :من مجبور شدم… ونداد لبخندي زد وگفت : م م م مجبور اونه که و و و وسط دریا باید بره بالاي درخت …ببین تو… بلوط مسخره میان کلامش امد وگفت :من اگه اینجام… ونداد با جدیت گفت :وسط حرفم نپر

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب صدای پای خدا دانلود رمان-دانلود کتاب صدای پای خدا دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب صدای پای خدا دانلود رمان

دانلود کتاب صدای پای خدا دانلود رمان

دانلود کتاب صدای پای خدا دانلود رمان

 

دانلود کتاب صدای پای خدا دانلود رمان

خوبه خانم جون؟ ، -پس من الان تماس میگیرم قرار صحبت و این حرفها رو هم برای پنجشنبه میاندازم . زنگ بزن زودتر ، -آره خوبه بابا چشمی گفت و موبایلش را به دست گرفت و شماره آقای مهرورز را گرفت و بعد بلند شد و توی حیاط رفت. من هم فورا برای حسام نوشتم: -فکر کنم فامیل شدیم. کمی بعد جواب داد: -چطور؟ . راجع به نریمان و حدیث ، -حاج بابام داره با بابات حرف میزنه بابام چی میگه؟ ، .-اِ -نمیدونم حاج بابا تو حیاطه .ولی خدا کنه قبول کنن. -تو چرا اینقدر خوشحالی؟ نکنه از آبجیِ بنجل من خوشت اومده؟ -من که هنوز نفهمیدم تو چرا انقدر با حدیث لجی؟ ولی خوشحالی من برای اینه که توی ازدواج ماهم مشکلی پیش نمیاد. . من دیگه باید برم سرکلاس فعلا بای ، -آها از اون لحاظ که آره خیلی خوبه -بای. حاج بابا هم همان لحظه وارد خانه شد و گفت مثل اینکه حدیث هم حرفی نداره ، -قرار رو گذاشتم برای همون پنجشنبه شب لبخند روی لبهای نریمان عمیقتر شد .توی دلم قربان صدقه این لبخند رفتم و خدا را برای این روزها شکر کردم .غافل از اینکه تمام اینها آرامش قبل از طوفان بود؛ غافل از اینکه قرار بود چه بلای آسمانیای سرمان خراب بشود و خودمان بیخبر بودیم. *** داری چیکار میکنی؟ ، -بدو دیگه نفس کیفم را برداشتم و از اتاق خارج شدم. -اومدم دیگه مامان جان چقدر غر میزنی! غر نزنم؟ ، -یک ساعته دارم میگم ؛ بجنب بابات تو ماشین منتظره .تازه از اون تو در شدی ! نباید حاضر بشم؟ مثلا بله برون داداشمهها ، -خب -خیلی خب زود باش از جای جواب من و دادن. خندیدم و همرا مامان از خانه خارج شدیم .کفشهای مشکی عروسکیم را پوشیدم و رفتیم سوار پژو بابا شدیم. لبخند از روی لبهای نریمان کنار نمیرفت؛ یعنی آنقدر توی همین زمان کم به حدیث وابسته شده بود؟ آره اینها که ، چرا که نه؟ من خودم در عرض همین ده ماه دوستی با حسام یک روز صدایش را نشنوم میمیرم ،خب دیگر جای خود دارند و میخواهند ازدواج کنند. حاج بابا: -کجایی قندک

 

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب چشمان پر ستاره دانلود رمان-دانلود کتاب چشمان پر ستاره دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب چشمان پر ستاره دانلود رمان

 

دانلود کتاب چشمان پر ستاره دانلود رمان

معذرت میخوام، صدامو بلند کردم .تحت شرایط استرس خیلی بدی هستم . گفتم :درکت میکنم .خودم هم این دوره رو تجربه کردم ولی محمدم سلامتیت واجب تره .یک خورده استراحت کن …الان غذا آماده میشه. به آشپزخانه رفتم و غذایی که شب قبل درست کرده بودم را گرم کردم یک ربع بعد محمد را صدا کردم .استانبولی پلو داشتیم . گفت :آجی دستت درد نکنه خوشمزه بود .عین استامبولی مامان بود . دیدم در چشماش اشک جمع شد. گفتم :محمد !دلت واسه خونه تنگ شده؟ درحالیکه بغض کرده بود گفت :آره طفلکی !تو این بیست روزیکه که به مشهد آمده بودیم هنوز به نیشابور نرفته بودیم .چون جمعه ها هم صبح کلاس فشرده داشت .فقط یکبار شهلا و شهین آمده بودند و آقا رضا هم دو بار به ما سر زد و چیزهایی که مامان برایمان فرستاده بود، آورد .عجیب بود که مامان و بابا به ما سر نزدند هر وقت پشت تلفن میگفتیم”کی شما میاید مشهد؟” یک جورایی طفره میرفتند . گفتم :داداشی غصه نخور .دوست داری آخر هفته بریم نیشابور؟ گفت :کلاسم چی؟ . صبح راه میفتیم میایم ۵ -خب بعد کلاست میریم .شب هم میمونیم فرداش مثل اون موقع ها که دانشجو بودم . از شنیدن این خبر ذوق کرد و گفت :باشه. محمد ظرفها را جمع کرد و گفت :تو خسته ای برو بخواب خودم ظرفها رو میشورم گفتم :نه داداش جان !شما فعلا درساتو بخون اگه نیاز به کمک بود خودم صدات میکنم. من خود خواه شده بودم از موقعیکه به مشهد آمده بودیم فقط دنبال پیدا کردن کار و سر وسامان دادن کارهای خودم بودم .هیچوقت از محمد در مورد کلاسها، پیشرفت درسی اش و مشکلاتش سوال نکرده بودم و خلاصه حال و احوالش را نپرسیده بودم .هرچند که مامان و بابا هرشب زنگ میزدند و حالمان را میپرسیدند و مامان قربان صدقه محمد میشد ولی مثل اینکه کافی نبود . به خودم قول دادم بیشتر هوای محمد را داشته باشم .کافی بود فقط یک قولی به خودم بدهم آنوقت اگر سرم میرفت قولم نمیرفت و به محض اینکه به قولم عمل نمیکردم، انگار یک خوره به جانم می افتاد و وجدان درد میشدم بیا و ببین !!!

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان-دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان

دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان

دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان

 

دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان

چرا تصور کرد که دل من، با دل بقیه متفاوته !و این قلب با اونیکه تو بدن صاحبش بود، فرق داره !
چرا فکر کرد که میتونه رو قلب شیشه ای من ها کنه و بعد عکس یک قلبو با انگشتش بکشه و بعد به خودش اجازه بده که بایسته و آب شدن بخارا رو ببینه !
به جایی رسیدم که بعد از اینهمه دویدن، سرمو پایین انداختم و زیر لب گفتم دیگه زورم نمیرسه !
من همیشه تو عشق شکست خوردم !راستش چوب سادگیمو خوردم !زود باور کردم، زود عاشق شدم و همه رو با دید خودم دیدم !پاک و بی آلایش !زلال و شفاف !
دیگه حوصله گله کردن هم ندارم !دیگه خسته و داغونم !چرا باید تا این حد ساده می بودم !ایکاش منهم مثل خودش بودم !خیلی زود ازش سیر میشدم و ولش میکردم !عین خودش !چکار کنم که این قلب خوش باور من یه بار هم فکر نکرد که شاید اون چهره عاشقی که داره از خودش نشون میده، صورت نیست، صورتکه!
ِ آخه قلب من، نیرنگ و ریا تو کارش نیست !تو مرامش نیست !چه اون موقعیکه به تا ۰ یا ۶ زور روزی قرص، کج دار مریض، تالاپ تلوپ میکرد، و چه حالا که محکوم شدم به اینکه قلب یکی رو به زور ازش گرفتم !
بعد از این همه بلاها برام ثابت شده که عشق مسخره ترین چیزیه که خدا خلق کرده !اصلا چیزی به اسم عشق وجود نداره !همه دنبال این هستن که یه مدت باهات باشن و بعد برن دنبال یکی دیگه !واسه من که اینطوری بوده !اون کسی که سالها عاشقش بودم و براش همه چیمو فدا میکردم، فکر میکنید آخرش چی شد؟ تنهام گذاشت و رفت .تازه یه حرفی هم زد که تا آخر عمر یادم نمیره :اگه به خاطر حرمت بابات و مادرت نبود همون موقع که فهمیدم قلبت انقدر مریضه، میزدم زیر همه چی !چه برسه به این یکی که از اولش هم خط و نشونشو برام کشیده بود !
خلاصه کلام اینکه الان موندم تنهای تنها !نه حالم خوشه و نه آینده م !تکلیف گذشته م هم معلومه !روزهامم بی معنی !به دنبال یه خوابی هستم که رویاهامو توش ببینم .منکه نتونستم اون دنیایی رو که میخواستم تو بیداریم پیدا کنم !شاید تو خوابام ببینم و مرهمی باشه واسه دل داغدیده م !زندگی من هم اینطوری میگذره . بازم خدایا شکرت !راضیم به رضای تو !
قبول دارم که از اون دسته آدمایی هستم که با یه غم همیشگی تو دلم به دنیا اومدم !
گاهی اوقات بعضی چیزها سرمو گرم میکنه و فرصت فکر کردن به غمامو ازم میگیره ولی این غم، همیشه یک گوشه دلم جا خوش کرده و انگار تصمیم نداره که کوچ کنه !گاهی اوقات هم این غم، تبدیل به اشک میشه و باید هزارو یک دلیل واسه آدمای دوروبرت ردیف کنی که قبول کنن چیزیت نیست، فقط یه کم دلت گرفته !ولی درواقع، غم شده مهمون ناخونده هرشب دلم !
چندبار قلم برداشتم که بنویسم ولی چی مینوشتم؟ همش میشد سیاه مشقای خط خطی زندگیم !درسته که یک قلب سالم بهم دادن، حالا چه به زور و چه با رضایت !ولی بازی تلخ زندگیم این قلب رو هم شکست.
یکی نیست ازش بپرسه تو که ادعا میکنی مردی و موقع حرف زدن انگشت اشاره ت رو به سمت من میکشی و قسم خدای احدو واحد رو میخوری، چرا با من آغاز کردی که یه روز بیرحمانه بهم بگی برو !این قلب که همون قلبیه که یه روزی عاشقت بود و تو رو دیوونه وار دوست داشت .پس چرا دوباره پسش زدی؟ ببین !ببین !تا میام حرفی بزنم، آسمون ابری چشمام دوباره طوفانی میشه و میخواد طغیان کنه !حالا اگه بخوام دست به قلم ببرم، تصور کن که چی میشه

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عروس گیس بریده دانلود رمان-دانلود کتاب عروس گیس بریده دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب عروس گیس بریده دانلود رمان

دانلود کتاب عروس گیس بریده دانلود رمان

دانلود کتاب عروس گیس بریده دانلود رمان

 

دانلود کتاب عروس گیس بریده دانلود رمان

خب خانم بلا …بگو ببینم …تو کدوم کتاب نوشته که زن و شوهر عقد کرده نباید شبا پیش هم باشن؟ نمیگی شوهرت سر به هوا میشه و سرت هوو میاره؟ آساره در حالیکه میخندید گفت: – تو کتاب قاون نانوشته ی بابا و مامانم …مامان میگه شیرینیش به بعد از مجلس عروسیه! – حالا اگه ما بخوایم بعد از مجلس بی مزه باشه …کی رو باید ببینیم؟ آساره در دستهای شهاب چرخید و خودش را لوس کرد: – پارتی بازی نداریم! … شهاب صورتش را جلو آورد و آساره را به خودش نزدیک تر کرد .هیچ چیزی لذت بخش تر از بودن در کنار آساره نبود …دختری که با مخالفتهای پدرش که او را مجبور میکرد تا دختر عمویش را بگیرد، بدست آورده بود .هنوز از هم فارغ نشده بودند که صدای آیفون بلند شد… شهاب دم گوش آساره پچ پچ وار گفت: – تو بی خیال باش …مامان و بابا هستن! و بعد آساره را به خودش بیشتر نزدیک کرد. با صدای جیغ و داد زنی بهت زده از هم جدا شدن و خیره بهم نگاه کردن. شهاب از اتاق بیرون دوید و بعد از چند دقیقه صدای داد او بلند شد که فریاد میکشید: – آساره…آساره… آساره با سرعت مانتویش را پوشید، شالش را به سرش انداخت و خودش را به دم در رساند. با دین الهام همسر دکتر شایان یاوری، رنگ از چهره اش پرید .او اینجا چکار میکرد؟؟؟ با صدای جِر خوردن چادر، خداداد و شمشاد سراسیمه از آغوش هم بیرون آمدند و هراسان در رختخواب نشستند .نگاه بهت زده و ترسان هردو به روناهی که خنجر به دست بین دو تکه پارچه ی پاره شده ایستاده بود و قهقهه میزد، افتاد. نه خداداد و نه نو عروسش در وضعیتی نبودند که یک غریبه به حجله شان پا بگذارد، هرچند که یک زن باشد. روناهی چشمانش را دور تا دور حجله ی تازه عروس گرداند که از گوشه وکنارش گلهای کوهستان آویزان شده بودند .به طرف هرکدام از گلها میرفت و با خنجر به تک تک آنها هجوم میبرد .پاره کردن پارچه ها و کندن گلها که به اتمام رسید

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب رهایی از اسارت دانلود رمان-دانلود کتاب رهایی از اسارت دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش”تماس با ما” در ارتباط باشید.

کاربرانی که با تلفن همراه وارد سایت میشوند ، چنانچه که بخواهند به انجمن سایت، ثبت نام،چت روم و قسمت های دیگر دسترسی پیدا کنند د ر کادر (برو به) که در صفحه مشاهده میکنید ، جستجو کنید >>

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه


برچسب ها