امروز دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۷ شما در هستید.
به سایت خوش آمدید.
  • آخرين آهنگ ها
  • آخرين آلبوم ها
  • آخرين سريال ها
  • آخرین فیلم ها
  • آخرین موزیک ویدیو ها

دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان-دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان

دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان

دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان

 

دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان

چرا تصور کرد که دل من، با دل بقیه متفاوته !و این قلب با اونیکه تو بدن صاحبش بود، فرق داره !
چرا فکر کرد که میتونه رو قلب شیشه ای من ها کنه و بعد عکس یک قلبو با انگشتش بکشه و بعد به خودش اجازه بده که بایسته و آب شدن بخارا رو ببینه !
به جایی رسیدم که بعد از اینهمه دویدن، سرمو پایین انداختم و زیر لب گفتم دیگه زورم نمیرسه !
من همیشه تو عشق شکست خوردم !راستش چوب سادگیمو خوردم !زود باور کردم، زود عاشق شدم و همه رو با دید خودم دیدم !پاک و بی آلایش !زلال و شفاف !
دیگه حوصله گله کردن هم ندارم !دیگه خسته و داغونم !چرا باید تا این حد ساده می بودم !ایکاش منهم مثل خودش بودم !خیلی زود ازش سیر میشدم و ولش میکردم !عین خودش !چکار کنم که این قلب خوش باور من یه بار هم فکر نکرد که شاید اون چهره عاشقی که داره از خودش نشون میده، صورت نیست، صورتکه!
ِ آخه قلب من، نیرنگ و ریا تو کارش نیست !تو مرامش نیست !چه اون موقعیکه به تا ۰ یا ۶ زور روزی قرص، کج دار مریض، تالاپ تلوپ میکرد، و چه حالا که محکوم شدم به اینکه قلب یکی رو به زور ازش گرفتم !
بعد از این همه بلاها برام ثابت شده که عشق مسخره ترین چیزیه که خدا خلق کرده !اصلا چیزی به اسم عشق وجود نداره !همه دنبال این هستن که یه مدت باهات باشن و بعد برن دنبال یکی دیگه !واسه من که اینطوری بوده !اون کسی که سالها عاشقش بودم و براش همه چیمو فدا میکردم، فکر میکنید آخرش چی شد؟ تنهام گذاشت و رفت .تازه یه حرفی هم زد که تا آخر عمر یادم نمیره :اگه به خاطر حرمت بابات و مادرت نبود همون موقع که فهمیدم قلبت انقدر مریضه، میزدم زیر همه چی !چه برسه به این یکی که از اولش هم خط و نشونشو برام کشیده بود !
خلاصه کلام اینکه الان موندم تنهای تنها !نه حالم خوشه و نه آینده م !تکلیف گذشته م هم معلومه !روزهامم بی معنی !به دنبال یه خوابی هستم که رویاهامو توش ببینم .منکه نتونستم اون دنیایی رو که میخواستم تو بیداریم پیدا کنم !شاید تو خوابام ببینم و مرهمی باشه واسه دل داغدیده م !زندگی من هم اینطوری میگذره . بازم خدایا شکرت !راضیم به رضای تو !
قبول دارم که از اون دسته آدمایی هستم که با یه غم همیشگی تو دلم به دنیا اومدم !
گاهی اوقات بعضی چیزها سرمو گرم میکنه و فرصت فکر کردن به غمامو ازم میگیره ولی این غم، همیشه یک گوشه دلم جا خوش کرده و انگار تصمیم نداره که کوچ کنه !گاهی اوقات هم این غم، تبدیل به اشک میشه و باید هزارو یک دلیل واسه آدمای دوروبرت ردیف کنی که قبول کنن چیزیت نیست، فقط یه کم دلت گرفته !ولی درواقع، غم شده مهمون ناخونده هرشب دلم !
چندبار قلم برداشتم که بنویسم ولی چی مینوشتم؟ همش میشد سیاه مشقای خط خطی زندگیم !درسته که یک قلب سالم بهم دادن، حالا چه به زور و چه با رضایت !ولی بازی تلخ زندگیم این قلب رو هم شکست.
یکی نیست ازش بپرسه تو که ادعا میکنی مردی و موقع حرف زدن انگشت اشاره ت رو به سمت من میکشی و قسم خدای احدو واحد رو میخوری، چرا با من آغاز کردی که یه روز بیرحمانه بهم بگی برو !این قلب که همون قلبیه که یه روزی عاشقت بود و تو رو دیوونه وار دوست داشت .پس چرا دوباره پسش زدی؟ ببین !ببین !تا میام حرفی بزنم، آسمون ابری چشمام دوباره طوفانی میشه و میخواد طغیان کنه !حالا اگه بخوام دست به قلم ببرم، تصور کن که چی میشه

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب در تمنای توام دانلود رمان-دانلود کتاب در تمنای توام دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب در تمنای توام دانلود رمان

دانلود کتاب در تمنای توام دانلود رمان

دانلود کتاب در تمنای توام دانلود رمان

 

دانلود کتاب در تمنای توام دانلود رمان

آلمانه یکی دیگه رو کاندید کنید.ساسان با تعجب ابرویش را بالا داد و گفت: -تا اونجا که من می دونم سرتر از آلما تو فامیل و آشنا سراغ نداریم خودت بهتر می دونی.سرتر هم بود اما مگر سوگی پدرش را می شد دست کم گرفت؟!نکیسا با جدیت گفت:من علاقه ای به آلما ندارم.شکوفه لبخند زد و گفت:علاقه به وجود میاد پسرم مطمئنم آلما جذبت می کنه.نکیس با خشم گفت:من نمی تونم. آلما اگه برای شما عزیزه برای من نیست.ساسان با جدیت بلند شد نگاه پر از جذبه اش را در نگاه نکیسا ریخت و گفت:فقط آلما، من تصميمو گرفتم، پس نمی خوام حرف دیگه ای بشنوم اون دختر از این خانواده بیرون نمی ره، بهتره روش فکر کنی چون تا هفته دیگه ترتیبنامزدی رو میدم.نکیسا بلند شد در مقابل پدرش ایستاد و گفت:دارید مجبورم می کنید؟می خوام حق پدریتو اجابت کنی.حق پدری؟ یا بردگی؟ آلما همه را با دلربایش خریده بود اما دل او را نه!ساسان به اتاقش رفت و نکیسا درمانده به مادرش نگاه کرد و گفت:مامان چرا؟شکوفه دست او را گرفت و در کنار خود نشاند و گفت:– پسرم تو حساسیت پدر تو رو آلما می دونی، اون تنها یادگار خواهرشه، مثل دخترشه، خیلی بهش علاقه داره.نکیسا کلافه بلند شد و به اتاقش رفت. در را پشت سرش بست تا کسی مزاحمش نشودمنظورم کاملا واضحه، من آرزو دارم تو با آلما ازدواج کنی. اون دختر خیلی خوبیه و می تونه همسر ایده ال تو باشه. تو هم دیگه ۳۰سالت شده باید به فکر ازدواج باشیپس چه کسی بهتر از آلما؟ آلما؟! دختری که کودکیش را دزدید؟ شکوفه در ادامه حرف ساسان گفت:شما دو تا خیلی بهم میاید، پسرم برای دل منو پدرتم که شده این آرزو رو براورده کن ، از بچگیت آرزو داشتیم آلما عروسمون بشه اما تو هیچ وقت قدمی برای ازدواجبرنداشتی، کسی رو هم معرفی نکردی ما تصمیم گرفتیم که چه کسی بهتر از آلما.اون دختر قشنگیه با تحصیلات و متينه .لازم به تعریف نیست چون خودت بهتر ازهمه می شناسیش…

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب در انتهای راه دانلود رمان-دانلود کتاب در انتهای راه دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب در انتهای راه دانلود رمان

دانلود کتاب در انتهای راه دانلود رمان

دانلود کتاب در انتهای راه دانلود رمان

 

دانلود کتاب در انتهای راه دانلود رمان

-الو؟…الو کیه؟؟ -سارا…سارا خوبی؟فرهادم شده تا حالا یه چیزی از خدا بخوای همون لحظه نصیبت کنه؟؟هنوز آمین دعایی که کرده بودم رو نگفته بودم که برآورده شد…چی بهتر از شنیدن صدای مردی که عاشقانه میخواستمش:… -سارا…کجایی؟؟؟خوبی؟ بغض کرده از سر ترس و دلتنگی گفتم: -فرهاد…توروخدا بیا…من میترسم -باشه باشه…الان راه میفتادم…تو جایی نرو خب؟من الان میام گوشی رو که قطع کردم روی زمین نشستم…خداخدا میكردم زودتر برسه….چند دقیقه بعدش زنگ زد و آدرس خونه رو ازم گرفت…گفت که نزدیكه و تا پنج دقیقه دیگه اونجاس…چراغ قوه گوشیم رو روشن کردم و آروم به طبقه پایین رفتم…همون لحظه برق هم اومد…وقتی آیفون به صدا دراومد و تصویر فرهاد رو پشت در دیدم در رو براش باز کردم و جلوی در ورودی سالن ایستادم…صدای دویدنش رو میشنیدم…بیا فرهاد…بیا که دلم داره برای دیدنت له له میزنه…بیا که وجودم تشنه دیدنته… در رو که باز کرد با دیدنش تازه فهمیدم که چقدر دلم براش تنگ شده بود و نمیدونستم…فرهاد مضطرب به سمتم اومد…مقابلم ایستاد و گفت: -خوبی؟…سارا…سارا حرف بزن سری تكون دادم و گفتم: -خوبم…خوبم فرهاد… نفس عمیقی کشید و گفت: -صدبار مردم و زنده شدم تا رسیدم…فكر میكردم بلایی سرت اومده! نگاهی بهش انداختم و گفتم: -ببخشید اما اون به جای جواب دادن میخ صورتم شده بود…داغ کردم…یه لحظه به خودم اومدم و دیدم که با تاپ و شلوار و بدون روسری جلوش ایستادم…از نگاههاش معذب شده بودم اما برام مهم نبود که منو اینطور ببینه…اون فرهاد من بود…عشق من بود…از نگاههاش لذت میبردم…وقتی دیدم هنوز هم خیره منه خواستم از کنارش بگذرم که دستمو کشید و من که تعادلمو از دست داده بودم توی بغلش افتادم…خدایا…کی گفته آغوش مرد حرامه؟؟؟من همینجا…اعلام میكنم که آغوش مردی مثل فرهاد…آغوش معشوقم برام تا ابد حلاله…خدایا بندت رو ببخش ولی من نمیتونم از گرمای تن عشقم بگذرم دستای فرهاد دورم حلقه بست…کنار گوشم زمزمه کرد: -دلم برات یه ذره شده بود بی انصاف!!!

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه


برچسب ها