امروز پنج شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۷ شما در هستید.
به سایت خوش آمدید.
  • آخرين آهنگ ها
  • آخرين آلبوم ها
  • آخرين سريال ها
  • آخرین فیلم ها
  • آخرین موزیک ویدیو ها

دانلود کتاب شقایق دانلود رمان

-دانلود کتاب شقایق دانلود رمان-دانلود کتاب شقایق دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

 

دانلود کتاب شقایق دانلود رمان

دانلود کتاب شقایق دانلود رمان

اونجایی که خانوم آمانی دبیر ریاضی مرخصی زایمان بود و دو هفته ای بود که دبیر نداشتیم، زنگ تفریح ما تازه به معنای واقعی شروع شد و کلاس رو گرفتیم روی سرمون. البته به استثنای من.نه که کلا ساکت بودم!!شوخی کردم من خودم پای ثابت شرارت های مدرسه بودم اما امروز سرم درد میکرد ومثل بچه آدم سرجام نشسته بودم آخه ناسلامتی سال سومی گفتن شاگرد ممتازی گفتن… دیگه ما اینیم دیگه.!! در همین حین که کم مونده بود بچه ها از پنکه آویزون بشن در یهو چارتاق باز شد وخانوم رفعتی مثل توپ از تانک در رفته وارد کلاس شد و کم مونده بود چشاش از حدقه تالاپی بزنه بیرون یه چشم قره به همه رفت و بعد سریع رفت تو اون جلد مهربونش ورو به بیرون تعارف زد: بفرمایین آقای سمایی وزوز بچه ها شروع شد و به محض اینکه ایشون پاشونو تو کلاس گذاشتن بچه ها هماهنگ از جا بلند شدن منم که مات مونده بودم. البته نه به خاطر آقای سمایی ها!! به خاطر این حرکت غیرمنتظره ی بچه ها. آخه کلاس ۳۰۲ به بی ادب ترین دانش آموزاش معروف بود. در واقع من بعد از چند ثانیه تازه متوجه صورت بهشتی آقای سمایی شدم. چشم های سبز درشت و موهای پرپشت ولخت خرمایی و پوست سبزه روشن. قد و هیکلم که نگوووو.خاک تو سر هيضم کنن! همین که خانوم رفعتی و آقای سمایی باهم به من نگاه کردن تازه متوجه شدم که از جام بلند نشدم. دست پاچه از جام بلند شدم که چون اولا پاهام رو هم بود و دوما دسته صندلیمو بلند نکرده بودم به سرپا شدن نرسیده دوباره عین چی پخش شدم روصندلی و باعث شد بچه ها ریز ریز بخندن و البته آقای سمایی هم یه لبخند ژکوند رو لبش بشینه. خب اینم از شروع به آشنایی موفق.* * * *آقای سمایی. آقای سمایی . سمایی.سمایی. سمایی…. خدا۱۱۱۱۱۱! با مشتم محکم کوبیدم روی میز. کامران روی تختش بدون اینکه چشاشو باز کنه نشست:چی شده؟ ونفس نفس میزد. دندونامو به هم فشردم: چیزی نیست بگیر

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب شاه شطرنج دانلود رمان

| دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

 

دانلود کتاب شاه شطرنج دانلود رمان

دانلود کتاب شاه شطرنج دانلود رمان

دانلود کتاب شاه شطرنج دانلود رمان

دانلود کتاب شاه شطرنج دانلود رمان

دهان باز مانده ام را سریع مي بندم. -من؟ لکدند ابلیس را تداعي مي کند. -کنفرانس ترکیه فرصت خوبیه. جاي تو باشم از دستش نمي دم! چیزي در سرررم جرقه مي زند. این در براي رسرریدن به خواسررته هایش، به سر هم رحم نمي کند! دقیقا هفت سرراعت اسررت که توي ماشررینم نشررسررته ام و فکر مي کنم. این صفحه به هم ریدته شطرنج، کلافه ام کرده. عصکي ام کرده. ضعیفم کرده. این جدال نابرابر با دو شاه سفید نگرانم کرده. همه چیز آن طور که من فکر مي کردم و مي خواستم یش نرفت. من شرافتم را براي بردن این بازي وسط گذاشررتم و به راحتي باختمش. ارزشررمندترین گوهر وجودم را براي هیچ باختم؛ اما با یک اشتکاه دستم رو شد و فرو ریدتم. اکنون منم و دست هایي خالي، براي مقابله با دو مرد کارکشررته و حرفه اي! منم و شررایدها و اماها و اگرها؛ که اگر یکي خلاخ آن چه که مي خواهم بشررود، مات شرردنم حتمي است! فرصتم اندک و کارم بسیار است! کارم بسیار و توانم … گوشي ام را بر مي دارم و به خط جدید ریسا اس ام اس مي دهم. -آدرس خونه امیرحسین؟ خکر دارم که مشسشتقل زندگي مي کند اما کجایش را نمي دانم! تمام تنم خشک شده. آینه ماشین را روي صورتم تنظیم مي کنم و از التهاب شدید صورتم وحشت مي کنم! اس ام اس رسیده را مي خوانم و استارت مي زنم. درد طاقت فرساي سرم، امانم را بریده! یک ساعت بعد درست مقابل خانه ا توقف مي کنم! یاده مي شوم و دستي به التوي نیمه چروکم مي کشم. کیفم را در یک دسررت و موبایلم را در دسررت دیگر مي گیرم و مصررمم به سررمت برم زیکاي آجرنما قدم بر مي دارم. زنگ واحد را مي زنم. انتظارم زیاد طول نمي کشد. صداي متعجکش را مي شنوم. -سایه! در را باز مي کند. وارد لابي باشررکوه مي شرروم و بي توجه به دکوراسرریو

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب فریاد زیر اب دانلود رمان

دانلود کتاب فریاد زیر اب دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

 

دانلود کتاب فریاد زیر اب دانلود رمان

دانلود کتاب فریاد زیر اب دانلود رمان

نادر تورو خدا !بابا ورشكست شده …حتي يه سقف رو سرمون نداريم …من اگر با تو ازدواج نكنم آقا بزرگ عاقمون مي کنه، بابا مريضه خرج درمان باران رو از کجا بیاريم؟ نادر تورو خدا دلت به حاله اون بچه بسوزه …اصلا من زنت مي شم اما تو برو با پريچهر باش !من که حرفي ندارم… – هه …بارش مي گم بچه اي نگو نه !زياد کتاب خوندي نه؟ !اين کارا شايد در حد تو باشه اما پريچهر کلاسش بالاتر از اين حرفاست… آري کلاسش بالاست، کلاسش در حد جام هاي شرابي که جرعه جرعه مي نوشد، در حد خنده هاي مستانه اي که سر مي دهد، بالاست! – من نمي گم، خودت بگو بزار آقا بزرگ از تو دلخور شه …من به خاطر تو با آينده ي باران بازي نمي کنم! مي خندد …بلند و تحقیر آمیز !… – مي تونم همین امروز بگم تورو با کسي ديدم و آوارتون کنم !مي دوني آقا بزرگ دختر دوست نیست در نهايت من تنها کسي ام که اسم فامیلش رو نگه مي دارم …پدر من پسر موفقشه، هم ور شكست نشده هم بچه اش پسره .نه مثل عمو که تو رو داره و اون باران که بعید مي دونم تا چند سال ديگه زنده باشه. تنها دلخوشي اين روز ها سیلي است که به صورتش نواختم… – تو يه حیووني …چه جوري راجع به مرگ يه بچه ي پاك و معصوم حرف میزني؟ تو چه جور دکتري هستي؟! مچ دستم در فشار انگشتانش، زجه مي زند از درد… – حقیقت، عین ته خیار مي مونه !مادر خدا بیامرزت هم که …از نظر آقا جون و خانوم جون يك فاحشه است!… – خفــــه شـــــو! چانه ام در میان انگشتانش مچاله مي شود: – مي گي منو نمي خواي و مي ري منم در اِزاش….تا آخر عمر خرج بابات و باران رو مي دم! پوزخند مي زند و ادامه مي دهد: -تا هر چند وقت که زنده باشن!… آري خش خش اين برگ ها عجیب شبیه غرور خزان شده ي من است . پدر، پدر عزيزم شكست …نه از حرف من …نه از نخواستن من …حقیقت را مي دانست. از اين که براي خرج درمان باران ترد شدم و هیچ کدام دم نزديم شكست …از اين که توانايي پشت پا زدن به اين نابرادري ها، اين ناپدري ها را نداشت، شكست …از اين که جلوي رويش عشقش را، همسرش را و بعد دخترش را

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب گوهر مقصود دانلود رمان

دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب گوهر مقصود دانلود رمان

دانلود کتاب گوهر مقصود دانلود رمان

دانلود کتاب گوهر مقصود دانلود رمان

 

دانلود کتاب گوهر مقصود دانلود رمان

 

به کبودی هایی که روی پوست سفید صورتم خود نمایی می کردن نگاه کردم و دومین برس رو کشیدم: – وقتی فرهاد که عاشق سینه چاکت بود بزنه این بلا رو سرت بیاره، از مسعود که سالی چهار پنج بار بیشتر نمی بینیش نمی شه توقع داشت که قندون پرت نکنه! اشکم به روی گونه ام چکید .برس رو روی میز انداختم و بی خیال بقیه ی موهام شدم .با حرص به تصویرم خیره شدم و گفتم: – بابا دوست داره مسعود دامادش باشه؟ لبخندی غمگین زدم: – خب چرا نشه؟ چرا کار بابا رو راحت تر نکنم؟ ! می دونستم اگر یه ذره دیگه فکر کنم پشیمون می شم .بنابراین فورا از اتاق بیرون رفتم و جلوی در اتاقم ایستادم و با صدای بلند گفتم: – مامان؟ صدای مامان از حیاط اومد: – تو حیاطم. نفس عمیقی کشیدم و به حیاط رفتم، مامان داشت جلوی در با زن عمو صحبت می کرد و یه کاسه ماست هم دست زن عمو بود .روی پله ها قرار گرفتم و به زن عمو سلام کردم .در حالی که نگاه متعجبش به صورتم بود و به احتمال زیاد به کبودی ها، جواب سلامم رو داد. و کاسه ی توی دستش رو اشاره کرد و گفت: – خواستم شیر و مایه بزنم دیدم ماست ندارم. حالا انگار که من پرسیدم واسه چی داری ماست می بری !لبخندی نصفه و نیمه زدم و رو به مامان گفتم: – مامان من فکرهام و کردم. مامان با گیجی نگاهم کرد و گفت: – در مورد چی مامان؟ مجددا لبخندی به روی زن عمو زدم و گفتم: – زن عمو کی میاین رخت خواب ها رو بار بزنین؟ چشم هاش درخشید و گفت: – قربون دهنت دخترم .همین امروز، رو ماست و بپوشونم میاممامان هاج و واج نگاهم می کرد .زن عمو گردن مامان که هم چنان با دهن باز به من نگاه می کرد و چسبید و شروع کرد به بوسیدنش و در همون حال گفت: – خدا رو شکر .دیدی لیلا !گفتم دلنگرانیت بی خوده .این دو تا قسمت هم دیگه بودن. و به سمت من اومد و صورت من رو هم غرق بوسه کرد و در حالی که از حیاط خارج می شد گفت: – من تا نیم ساعت دیگه میام

نوشته دانلود کتاب گوهر مقصود دانلود رمان اولین بار در دانلود رمان| tezbook | دانلود کتاب جدید. پدیدار شد.

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب دردم دانلود رمان

-دانلود کتاب دردم دانلود رمان-دانلود کتاب دردم دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

 

دانلود کتاب دردم دانلود رمان

دانلود کتاب دردم دانلود رمان

دانلود کتاب دردم دانلود رمان

نه به اندازه ی تو که به زنتم رحم نکردی… یا بهتر بگم . به دوستت رحم نکردیمثل همیشه از این شاخه به اون شاخه پرید با پوف بلند بالایی بحث و خاتمه داد و حرف دیگه ای رو پیش کشید.با لحن خاصی گفت: چرا دروغ گفتی که دو ماه و چهار روز و هشت ساعت ازش خبری نداری؟به ساعت مچیم نگاه کردم…یک ساعت پیش این حرف و زده بودمبهش نگاه کردمو گفتم: دقیقا شصت دقیقه قبل گفته بودم که هوس کردم شیشلیک بخورم. این مدت زمان بی خبری از سپنتا حد اقل نیم ساعت قبل تر از هوس شیشلیک بود… اون یادت بود اما این نه….نفسشو تند بیرون فرستاد .دروغ نگفتم آقای مهندس… من ازش هیچ خبری نداشتم… تا همین تماس چند دقیقه پیش…– پس چرا گفتی دوستی که تو توی خونه ی خراب شده اش بودی…خونه ی اون بودم. خونه ی دوستم….. یا بهتر بگم…. خونه ی دوستت… و بهش نگاه کردم .از بهتش هیچ عکس العملی نشون ندادم… نفسمو فوت کردم و کمی دلستر توی جام ریختمو سرمو با نوشیدن طعم استواییش گرم کردم…هنوز میخ بود… هنوز شوک بود.یه لبخند کج زدمو گفتم: چرا همتون ذهن کثیفی دارید…….. فقط داری به این فکر میکنی که یک ماه و دو روز و با سپنتا بودم… حتی یک لحظه هم به ذهنت خطور نکرد که شاید اون تو خونه نبوده باشه …چشماشو بست و باز کرد و گفت: نمی فهممت نیازین هرا به آن ازآن تفعلهاالجنمنم تو رو نمی فهمم….. کلید خونه ای که خودم طرحش و کشیدم و داشتم… دوست سابقمو ندیدم….. به جز تو با هیچ احد دیگه ای هم رابطه نداشتم…. دستمو روی سینه ام گذاشتمو انگشت اشاره امو به سمت بالا گرفتمو گفتم: به خودش قسم من خبطی نکردم…چشمامو بستم و گفتم: به تمام قديسين قسم… به بارالهی متعالی.. من به تو خیانت نکردم… آه ای پروردگار… من را هم اکنون به آتش بکش اگر دروغ سرخ بر زبان جاری میکنم…

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب پدر خوب دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب پدر خوب دانلود رمان

دانلود کتاب پدر خوب دانلود رمان

دانلود کتاب پدر خوب دانلود رمان

 

دانلود کتاب پدر خوب دانلود رمان

چادرمو جلو کشیدم …چه بوی عطری هم میداد .از این مدل عطرهای گرون بود نه از اون مگس کش هایی که فریبرز به خودش میزد. مال اهورا شیرین بود من سردرد میگرفتم مال طاها هم تند بود دماغمو میسوزند اما این یکی ودوست داشتم یه چهار تا نفس عمیق ضایع کشیدم و ماشین به حرکت دراومد. انگار سوار کامیون شده بودم …چقدر بالا بود .چه قدر خوب بود .یادم باشه خواستم ماشین بخرم حتما شاسی بلند بگیرم !!!تو دلم به فکرم خندیدم که پارسوآ گفت :تی تی خانم کمربندتونو ببندید. کمربندمو بستم وپارسوآ بی مقدمه گفت :راستش من نمیدونم چطور باید بیان کنم. به رو به رو خیره شدم و پارسوآ انگار فهمید باید چطور حرفشو بیان کنه! با لحنی که کلافگیشو نشون میداد گفت :از وقتی شما به منزل ما تشریف اوردید همه چیز سرجای خودشه …رفت وامد پرند …حتی رفت وامد خودمو کارهام …حضور و وجود شما نق نق های پرند و کمتر کرده …باورتون نمیشه روزهایی که شما نیستید هم من هم تی تی …انگار یه چیزی و گم کردیم! حرفش تعجبم ودوچندان کرد. باهمون تعجب گفتم :منظورتون پرنده؟ پارسوآ :مگه من چی گفتم؟ -گفتید هم من هم تی تی. پارسوآ لبشو گزید وگفت :نه گفتم پرند… -من شنیدم اسم منو اوردید… پارسوآ لبخندی زد وگفت :خیر من گفتم پرند .وخیلی زود بحث و عوض کرد وگفت:به هرحال واقعا من نمیدونم از شما باید چطور تشکر کنم …و با کمال پررویی یه خواهش هم ازتون دارم. نفس عمیقی کشیدم …خنده ام گرفته بود .انقدر مهم شده بودم که اسم منو به جای دخترش استفاده کنه! -اگه در توانم باشه انجام میدم. پارسوآ :میتونم یه لحظه نگه دارم؟ -خواهش میکنم. پارسوآ گوشه ای از خیابون زیر سایه پارک کرد وبه سمت من چرخید وگفت :راستش چون امسال پرند امتحان نهایی داره …و البته برای این مسئله استرس هم داره …من به حساب اینکه شما روز اول فرمودید که میتونید هر

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب روزان دیروزم دانلود رمان-دانلود کتاب روزان دیروزم دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب روزان دیروزم دانلود رمان

 

دانلود کتاب روزان دیروزم دانلود رمان

دوباره به فروشنده نگاه کردم، این بار نگاهم نمیکرد. فقط زیر لب قیمت و گفت.پرداخت کردم و تشکری کردم و بدون اینکه چیزی بشنوم از مغازه بیرون اومدم، دفتر و به سینه ام چسبوندم بالاخره مال خودم شدیبه صفحات کاه گلیش که انگار بوی چوب میداد خیره شدم….. نفس عمیقی کشیدمامممم…. بوی جنگل میداد…. بوی دریا نمیداد، اما من صدای دریا رو که پشت جنگل ها بود میشنیدم. حتی میتونستم شن هایی که لابه لای انگشتهای پام هم فرو میرنبو قخانم جلوتو نگاه کنسرمو بلند کردم. وای وسط خیابون ایستاده بودم مرد فرمون هیدرولیک پرایدشو با سرعت چرخوند و بلند گفت فقط هیکل گنده کردی؟؟ و با سرعت از جلوی چشمم رد شد. به ارومی از روی خطوط عابر رد شدم. دفتر چوبی عزیزمو به سینه ام چسبونده بودم. با صدای مردی که کامیوئی و هدایت میکرد و گفت: بیا بیا.. عقب… جا داری بیا …منتظر موندم تا هدایت کامیون به داخل کوچه تموم بشه خیلی دوست داشتم بوی دود اگزوز کامیون و عمیق تو ریه هام بفرستم. ولی به جورایی از اون بوهای مصنوعی بود. بخاطر همین از اسیب رسوندن به ریه هام منصرف شدم… و از جلوی کامیون که جلوش نوشته شده بود روز غمم نبودید رد شدملبخندی زدم و کلیدمو از توی کیفم بیرون اوردم. در ورودی و باز کردم..به باغچه ی کوچیک جلوی مجتمع سلام کردم. گل رز محبوب صورتیم دو تا غنچه ی تازه داشت. خم شدم و اونا رو بوییدم.- پروانه ی کوچولویی انگار منتظر بود من برم تا خودش دلی از عزا دربیاره….. صاف ایستادم و گفتم: بفرمایید… برای شما . اگه گذاشتین دوزار کاسب شیمبله؟|| به پشت سرم نگاه کردم وچشمام و گرد کردم و گفتم:سلام خانم کریمی خانم کریمی چشمهاشو باریک کرد و گفت: خوبی سامه جان؟ ممنون به شما خوبین؟ خانم کریمی کمی دیگه با دقت نگاهم کرد و گفت: خدا رو شکر فعلا دخترم و در حالی که داشت هنوز با خیرگی نگاهم میکرد . پشتمو بهش کردم و پله ها رو بالا رفتم وارد مجتمع شدم.» در اسانسور باز بود.. هر چند دوست داشتم سوار اسانسور بشم اما طبقه ی سوم و ۵۸ تا پله و …. غرغرهای مامان مبنی بر سوار تشدن اسانسوربخاطر همین به سمت پله ها رامو کج کردمبخاطر همین به سمت پله ها رامو کج کردم

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب من تو او دیگری دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب من تو او دیگری دانلود رمان

دانلود کتاب من تو او دیگری دانلود رمان

دانلود کتاب من تو او دیگری دانلود رمان

دانلود کتاب من تو او دیگری دانلود رمان

ارمیتا :برای کی؟ افسانه :خوب برای …بابا …تو چیکار داری… ارمیتا :بیچاره داری کلفتیشونو میکنی؟ افسانه :بیچاره سرماخورده …خوب ما همسایشونیم …تازه مرصادم که دیگه غریبه نیست …دوستمه …. ارمیتا ماتش برد …تمام خوبی اش این بود که در هیچ شرایطی دروغ نمیگفت همانی رو میگفت که مطمئنا به وقوع می پیوست … با حرص گفت :تو از گشنگی بمیری برای خودت عذا درست نمیکنی حالا برای اون نره غول بی شاخ و دم اشپزی میکنی؟ تو این چند وقت که مامان اینا نیستن زورت میومد یه لقمه غذا جلوی ادم بذاری اونم با کلی منت …حالا اینقدر بااون نره خر صمیمی شدی؟ خاک برسرت… افسانه :ای بابا …هرچی من هیچی نمیگم… ارمیتا :چی میخوای بگی؟ تو که تو حرف کم نمیاری … افسانه نفس عمیقی کشید و از در دیگری وارد شد وگفت :بابا ارمیتا محبت و انسان دوستیت کجا رفته؟ بیچاره سرما خورده … ارمیتا :سرما خورده؟ هدفت از اشپزی برای پسر همسایه ی واحد رو به رو انسان دوستیه دیگه” افسانه :اره ….اشکالی داره؟ ارمیتا به سمت افسانه امد وگفت :باشه ….پس این سینی ومن می برم ….هدفتو انجام میدم… و با حرص شال را از روی سر او کشید و روی سر خودش انداخت و یک مانتو ی دم دستی پوشید وسینی را در مقابل نگاه ناباورانه و گیج افسانه برداشت و دم پایی صورتی انگشتی اش را پوشید و از خانه خارج شد. دو تقه به در زد …برانوش در حالی که با موهای اشفته و سر وصورتی نسبتا کبود نگین را که یک پستونک موشی در دهانش بود بغل کرده بود و با تلفن صحبت میکرد در را باز کرد. نگین با دیدن ارمیتا دستی زد و ارمیتا سری تکان داد و با تعجب به صورت درب و داغانش نگاه کرد .متاسف و متاثر گفت :سلام … برانوش :سلام ….وکمی بعد گفت :نه با تو نیستم … ارمیتا سینی محتوی سوپ را جلو گرفت ….نگین خم شد تا در کاسه فرو برود اما برانوش او را محکم گرفته بود

نوشته دانلود کتاب من تو او دیگری دانلود رمان اولین بار در دانلود رمان| tezbook | دانلود کتاب جدید. پدیدار شد.

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب زندگی غیر مشترک دانلود رمان-دانلود کتاب زندگی غیر مشترک دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب زندگی غیر مشترک دانلود رمان

دانلود کتاب زندگی غیر مشترک دانلود رمان

دانلود کتاب زندگی غیر مشترک دانلود رمان

 

دانلود کتاب زندگی غیر مشترک دانلود رمان

بلوط :من تو اتاقم راحت ترم…. ونداد با کلافگي گفت :من ن ن ن ن ناراحتم… بلوط :چرا؟ ونداد با من من گفت: م م م من ت ت ت تنهایي بهم مزه نمیده… بلوط نگاهش کرد .بعد از مکثي گفت :میام اما… ونداد :اما چي؟ بلوط :بعدش باید باهم حرف بزنیم. ونداد :باشرره …ولي اون غذاي مونده رو نخور …و ظرف غذا را جلوي بلوط گذاشت.باز خوب بود که ماند تا باهم غذا بخورند .او هم شروع به خوردن کرد. ونداد :کباب کوبیده دوست ن ن ن ن نداري؟ بلوط :جوجه رو ترجیح میدم… دوباره سکوت .حوصله ي جفتشان سر رفته بود .ونداد دیگر میلي به خوردن نداشت .اما بلوط با اشتها ته غذایش را هم دراورد .معلوم بود گرسنه است … ونداد خنده اش گرفته بود. کمي بعد بلوط دسررت از خوردن کشررید و به او نگاه کرد.با لحن جدي اي گفت :خوب من به حرفم عمل کردم… ونداد : م م م منظور؟ بلوط :قراره باهم صحبت کنیم… ونداد : م م م منم برات افتاب بالانس نمیزنم…دا دا دارم حرف میزنمبلوط خنده اش گرفته بود. با این حال لبخندش را خورد وگفت :راجع به طلاقمون… ونداد :تو قانعم نکردي… بلوط :با چه دلایلي قانع میشي؟ ونداد :تو شرحشو بگو من راجع بهش تصمیم میگیرم… بلوط فکر کرد چقدر بلبل میشود بعضي وقتها…. بلوط م*س*تقیم به چشمهاي عسلي و روشن او زل زد و با قاطعیت گفت : قانع ترین دلیلي که دارم اینه که دوستت ندارم… ونداد با لحني مثل خودش گفت : د د د دلیل بعدي؟ بلوط ابروهایش را بالا داد وگفت :این برات کافي نیست؟ ونداد سرش را تکان داد وگفت:نه… با حرص نگاهش کرد .ونداد حس کرد شرراید باید بیشررتر توضرریح بدهد … شاید باید تفسیر میکرد که چرا با این هجویات راضي نمیشد. کمي از نوشابه اش خورد وگفت :چرا الان اینجایي؟ بلوط چشمهایش را ریز کردوگفت :تو چرا اینجایي؟ ونداد :شاید از س س س سر اصرار… بلوط :من مجبور شدم… ونداد لبخندي زد وگفت : م م م مجبور اونه که و و و وسط دریا باید بره بالاي درخت …ببین تو… بلوط مسخره میان کلامش امد وگفت :من اگه اینجام… ونداد با جدیت گفت :وسط حرفم نپر

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب سوگلی سال های پیری-دانلود کتاب سوگلی سال های پیری | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب سوگلی سال های پیری

دانلود کتاب سوگلی سال های پیری

دانلود کتاب سوگلی سال های پیری

 

دانلود کتاب سوگلی سال های پیری

ترم اول تموم شد .برای تعطیلات بین دو ترم به مشهد اومدم .مثل عقده ای های از زندون گریخته از کوچه و خیابون جمع نمی شدم .من و حسنا انگار یک متر برداشته بودیم و صبح تا شب مشغول متر کردن خیابونها بودیم !به اعتراضات مامان هم گوش نمی کردیم .گاهی میلاد(نامزد حسنا )هم به عنوان دستیار ما رو در متر کردن کمک می کرد. یه شب داداش حسین و سمیه اومدن خونمون، گفتن شام خوردن و روی مبل ها نشستن !وسط های شام بودیم که داداش حسین بدون مقدمه رو به بابا گفت: – امروز طاهر زنگ زده و به من گفت که از شما و مامان اجازه بگیرم تا واسه خواستگاری حورا با خانواده ش بیان اینجا. من که انگار برق دویست و بیست ولت بهم وصل کرده باشن، نشسته خشک شدم و قاشق بین بشقاب و دهنم معلق موند. بابا و مامان نگاهی به هم و بعد به من انداختن .همه در یک آن ساکت شدن. و داداش حسین با خونسردی ادامه داد: – البته قبول دارم که یک کم اختلاف سن بین حورا و طاهر زیاده ولی چند سال که طاهر رو می شناسم .پسر با مسئولیت و اهل زندگیه .تحصیلکرده هم هست .وضع مالیش هم که بد نیست !فکر نمی کنم این اختلاف سن چیز مهمی باشه که به تقاضاش فکر نکنید، این طور نیست؟ بابا دستی به صورتش کشید و گفت : – چی بگم؟ …طاهر جوون خوب و سالمیه …والا! مامان لقمه اش رو فرو داد و گفت: – من که فکر می کنم این اختلاف سن چیز مهمی نباشه که اصلا بخوایم در موردش بحث کنیم ! سال کوچکتر نیست؟ بیا ببین چه کیا و بیایی داره و ۵۱ مگه دختر خانم توفیقی مداح از شوهرش چقدر تو فامیل شوهر احترامش میکنند .شوهرش هم یک خانم جان میگه ده تا خانم جان از بغلش میریزه. بابا نگاه نسبتا جدی به مامان انداخت و در جواب حسین گفت : – در هر حال نظر حورا مهمه.
Created

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه


برچسب ها