[metaslider id=796]

دانلود کتاب صدای پای خدا دانلود رمان-دانلود کتاب صدای پای خدا دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب صدای پای خدا دانلود رمان

دانلود کتاب صدای پای خدا دانلود رمان

دانلود کتاب صدای پای خدا دانلود رمان

 

دانلود کتاب صدای پای خدا دانلود رمان

خوبه خانم جون؟ ، -پس من الان تماس میگیرم قرار صحبت و این حرفها رو هم برای پنجشنبه میاندازم . زنگ بزن زودتر ، -آره خوبه بابا چشمی گفت و موبایلش را به دست گرفت و شماره آقای مهرورز را گرفت و بعد بلند شد و توی حیاط رفت. من هم فورا برای حسام نوشتم: -فکر کنم فامیل شدیم. کمی بعد جواب داد: -چطور؟ . راجع به نریمان و حدیث ، -حاج بابام داره با بابات حرف میزنه بابام چی میگه؟ ، .-اِ -نمیدونم حاج بابا تو حیاطه .ولی خدا کنه قبول کنن. -تو چرا اینقدر خوشحالی؟ نکنه از آبجیِ بنجل من خوشت اومده؟ -من که هنوز نفهمیدم تو چرا انقدر با حدیث لجی؟ ولی خوشحالی من برای اینه که توی ازدواج ماهم مشکلی پیش نمیاد. . من دیگه باید برم سرکلاس فعلا بای ، -آها از اون لحاظ که آره خیلی خوبه -بای. حاج بابا هم همان لحظه وارد خانه شد و گفت مثل اینکه حدیث هم حرفی نداره ، -قرار رو گذاشتم برای همون پنجشنبه شب لبخند روی لبهای نریمان عمیقتر شد .توی دلم قربان صدقه این لبخند رفتم و خدا را برای این روزها شکر کردم .غافل از اینکه تمام اینها آرامش قبل از طوفان بود؛ غافل از اینکه قرار بود چه بلای آسمانیای سرمان خراب بشود و خودمان بیخبر بودیم. *** داری چیکار میکنی؟ ، -بدو دیگه نفس کیفم را برداشتم و از اتاق خارج شدم. -اومدم دیگه مامان جان چقدر غر میزنی! غر نزنم؟ ، -یک ساعته دارم میگم ؛ بجنب بابات تو ماشین منتظره .تازه از اون تو در شدی ! نباید حاضر بشم؟ مثلا بله برون داداشمهها ، -خب -خیلی خب زود باش از جای جواب من و دادن. خندیدم و همرا مامان از خانه خارج شدیم .کفشهای مشکی عروسکیم را پوشیدم و رفتیم سوار پژو بابا شدیم. لبخند از روی لبهای نریمان کنار نمیرفت؛ یعنی آنقدر توی همین زمان کم به حدیث وابسته شده بود؟ آره اینها که ، چرا که نه؟ من خودم در عرض همین ده ماه دوستی با حسام یک روز صدایش را نشنوم میمیرم ،خب دیگر جای خود دارند و میخواهند ازدواج کنند. حاج بابا: -کجایی قندک

 

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

ads

دانلود کتاب مرهم تنهایی دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب مرهم تنهایی دانلود رمان

دانلود کتاب مرهم تنهایی دانلود رمان

دانلود کتاب مرهم تنهایی دانلود رمان

دانلود کتاب مرهم تنهایی دانلود رمان

-بگو عزیز! نمی دونی این پسترت هلا این چیزاست. بهش بگو تا خودش نرفته در خونه شون رو نزده. لب های انیسه از هم باز شد. -گفتم که می تونم راایش کنم. نگاه به پستتر کوچکش انداخت که چشتتمانش برق می زد. خنده ای کرد و به طرف ارسلان برگشت. –یکم دو دل بود. یعنی هنوزم هست. ابروان پسرش که بالا رفت ادامه داد: -بهش گفتم یک مدت با هم حرف بزنید اگه مشکلی نداشتین ادامه بدین. اردلان نیشش تا بناگوش باز شد. -وبول کرد دوست دختر داداشم بشه؟ ارسلان چشم غره رفت و انیسه با خنده به نشانه ی تایید سرتکان داد. با شتیطنت، با ریتم بابا کرم در حالی که دو دستش را به دو طرف باز کرده بود و بشتتکن می زد بلند شتتد. همانطور که با خنده “بادا بادا مبار ” را می خواند به طرف مادرش رفت. ب*و*سته ای به ستر مادرش زد و روسری را از سرش برداشت. کمر چرخاندنش با آن ژستتت بابا کرمی که گرفته بود ارستتلان را هم به خنده انداخت. -زشته پسر! مرد رو چه به اینکارا! اردلان چشمکی به برادرش زد-جون داداش اد حال نباش. پاشو با هم یک وری بدیم. حرفش چشمان برادرش را گرد کرد و وهقهه ی مادرش را به هوا برد. با ابرو، رو به ارسلان به خندیدن مادرش اشاره کرد. -د پاشو دیگه! ناسلامتی مفتی مفتی برات م زده. سرش را به سوی آسمان گرفت و با حالت مسخره ای گفت: -نوکرتیم اوس کریم! یکی اینجوری بی زحمت براش دوستتت دختر جور می شه. یکی هم… آه مصنوعی ای کشید. -یکی هم مثل ما هر چی تلاش می کنه به نتیجه ای نمی رسه. دستش را مشت کرد و به حالت میکروفون مقابلش گرفت. -ببخشید می شه ب،رسم دویقا راز موفقیتتون چیه؟ ارستلان انگشت شستش را به گوشه ی لبش کشید تا خنده اش نمایان نباشد. مردمک هایش را در چشتتمان برادرش دوخت. بد نبود کمی حال این پستتر را می گرفت. -اونطور کته خودم می دونم راز موفقیتم اینه که عین تو از این دلقک بازی ها انجام نمی دم. اردلان لح ه ای عقب نشست. ولی زیاد طول نکشید که لبخند مغرورانه ای زد. پرروئی را متعجب پشت سر گذاشت و خودش جلو رفت. -نته داداش من! راز موفقیتتت اینته که برادر بامزه ای مثل من داری. والا منم اگه چنین برادری داشتم همینجوری پز می دادم

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

ads

دانلود کتاب اسوه ی نجابت دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب اسوه ی نجابت دانلود رمان

دانلود کتاب اسوه ی نجابت دانلود رمان

دانلود کتاب اسوه ی نجابت دانلود رمان

 

دانلود کتاب اسوه ی نجابت دانلود رمان

بچه ی من از برگ گل پاکتره …نبینم مریم که دیگه فکرهای ناجور بکنی! مریم با نگاه اشکیش به من زل زده .لبهامو جلو میبرم و یک بوسه به پیشونیش میزنم: – قول بده مریم !قول بده که همینجا و در همین لحظه ذهنتو از هرچی فکر ناجور در مورد خودت و آیلینه، پاک کنی !قول بده! مریم چشمهاشو میبنده و قطره اشکی روی گونه ش سرازیر میشه .اشک رو با سرانگشتم میگیرم . بغض بیخ گلومو میگیره: – دیگه نبینم مریم !آخرین بارت باشه! نمیتونم طاقت بیارم .به اتاق کارم میرم و سعی میکنم که با قدم زدن و قفل کردن دستهام تو هم و فشردن اونها به هم، خودمو آروم کنم رو به قبله می ایستم .یادم میاد نماز نخوندم .به دستشویی میرم و وضو میگیرم .دومرتبه به اتاق کارم برمیگردم .سجاده رو از تو کمد بر میدارم !این سجاده رو مادرم موقع اومدن به تهران به من داد .پهنش میکنم و مشغول نماز خوندن میشم !در تمام لحظات نماز خوندنم از خدا میخوام که آرامشو به دل این زن رنج کشیده برگردونه .سرمو که از سجده بر میدارم، مریمو میبینم که جلوم میشینه و خیره به لبهای من میشه که در حال سلام دادن هستم .نمازو تموم میکنم .مریم هنوز مبهوت به من نگاه میکنه !دستمو جلوی صورتش تکون میدم .حرکتی نمیکنه .یک قطره اشک روی گونه ش میچکه .به سمت خودم میکشمش و دستمو دور شونه اش حلقه میکنم !پیشونیشو روی قفسه سینه ام میذاره: – معذرت میخوام !حرفم خیلی بی ادبانه بود! زیر لب میگم: – فراموشش کن صدای آیلین از آشپزخونه به گوش میرسه: – مامان، بابا چرا نمیاین شام بخوریم! مریم پیشونیشو از روی قفسه سینه م برمیداره .لبخندی بهش میزنمبریم مامان !آیلینمون منتظره! پشت میز آشپزخونه میشینم! آیلین یکی یکی سیب زمینی ها رو از تو بشقاب برمیداره و تو دهنش میذاره .رو به من میکنه: – بابایی بیا یک سیب زمینی بخور !ببین چقدر خوشمزه است

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

ads

دانلود کتاب چشمان پر ستاره دانلود رمان-دانلود کتاب چشمان پر ستاره دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب چشمان پر ستاره دانلود رمان

 

دانلود کتاب چشمان پر ستاره دانلود رمان

معذرت میخوام، صدامو بلند کردم .تحت شرایط استرس خیلی بدی هستم . گفتم :درکت میکنم .خودم هم این دوره رو تجربه کردم ولی محمدم سلامتیت واجب تره .یک خورده استراحت کن …الان غذا آماده میشه. به آشپزخانه رفتم و غذایی که شب قبل درست کرده بودم را گرم کردم یک ربع بعد محمد را صدا کردم .استانبولی پلو داشتیم . گفت :آجی دستت درد نکنه خوشمزه بود .عین استامبولی مامان بود . دیدم در چشماش اشک جمع شد. گفتم :محمد !دلت واسه خونه تنگ شده؟ درحالیکه بغض کرده بود گفت :آره طفلکی !تو این بیست روزیکه که به مشهد آمده بودیم هنوز به نیشابور نرفته بودیم .چون جمعه ها هم صبح کلاس فشرده داشت .فقط یکبار شهلا و شهین آمده بودند و آقا رضا هم دو بار به ما سر زد و چیزهایی که مامان برایمان فرستاده بود، آورد .عجیب بود که مامان و بابا به ما سر نزدند هر وقت پشت تلفن میگفتیم”کی شما میاید مشهد؟” یک جورایی طفره میرفتند . گفتم :داداشی غصه نخور .دوست داری آخر هفته بریم نیشابور؟ گفت :کلاسم چی؟ . صبح راه میفتیم میایم ۵ -خب بعد کلاست میریم .شب هم میمونیم فرداش مثل اون موقع ها که دانشجو بودم . از شنیدن این خبر ذوق کرد و گفت :باشه. محمد ظرفها را جمع کرد و گفت :تو خسته ای برو بخواب خودم ظرفها رو میشورم گفتم :نه داداش جان !شما فعلا درساتو بخون اگه نیاز به کمک بود خودم صدات میکنم. من خود خواه شده بودم از موقعیکه به مشهد آمده بودیم فقط دنبال پیدا کردن کار و سر وسامان دادن کارهای خودم بودم .هیچوقت از محمد در مورد کلاسها، پیشرفت درسی اش و مشکلاتش سوال نکرده بودم و خلاصه حال و احوالش را نپرسیده بودم .هرچند که مامان و بابا هرشب زنگ میزدند و حالمان را میپرسیدند و مامان قربان صدقه محمد میشد ولی مثل اینکه کافی نبود . به خودم قول دادم بیشتر هوای محمد را داشته باشم .کافی بود فقط یک قولی به خودم بدهم آنوقت اگر سرم میرفت قولم نمیرفت و به محض اینکه به قولم عمل نمیکردم، انگار یک خوره به جانم می افتاد و وجدان درد میشدم بیا و ببین !!!

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

ads

دانلود کتاب دستهای بیتا دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب دستهای بیتا دانلود رمان

دانلود کتاب دستهای بیتا دانلود رمان

دانلود کتاب دستهای بیتا دانلود رمان

 

دانلود کتاب دستهای بیتا دانلود رمان

والا اونجور که تو بهش خیره شدی و هی سوالات عجیبو غریب ازش میکردی، گربه کوره هم میفهمید بهش نظر داری !برو بمیر که گند زدی رفت!!! از دفتر وکالتم خارج میشم .هوای نسبتا سرد آذر ماه مهربانانه گونه هامو نوازش میده .سرمو بالا می گیرم و میگم :خدایا شکرت .امروز هم به خیر و خوشی تموم شد. به پارکینگ میرم و سوار پژو پرشیای نقره ایم میشم و به سمت خونه راه می افتم. طبق معمول همه خواهرهام خونمون هستن .سرو صدای بچه هاشونو نمیتونم تحمل کنم .خصوصا بعد از یک روز پر کار، دوست دارم تو اتاقم استراحت کنم ولی مگه میشه با حضور دامادها تو خونه بگی “ببخشید من خسته م” و بری تو اتاقت استراحت کنی .خواهرها سرتو میکنن!! بارها مادر و خواهرهام عکسهای رنگا رنگ دخترهای مردمو ٬ سالی که از سارا جدا شده م ۳ تو این جلوم پخش و پلا کردن تا منو راضی به ازدواج مجدد کنن ولی من هر دفعه یکجوری از زیر توطئه سال دومرتبه در ۵ هاشون جون سالم به در بردم .ولی امشب دل حکایتی متفاوت داشت بعد از سینه م لرزید .تا حدودی با زندگی آرزو کیانی ازطریق دفترچه خاطرات عماد آشنا شده م ولی دوست دارم اونو بهتر بشناسم .نیاز به یک دوست دارم اونهم از جنس مخالف که بتونه منو در تخلیه هیجانات و احساساتم کمک کنه .این روزها بدجوری دارم کم میارم… آب سردو به صورتم میزنم و پیش مهمونها برمیگردم .هرکدوم یک جور میخوان محبتشونو بهم : ساله راحیل خواهر بزرگم که به سمتم میاد و میگه ۳۳ نشون بدن .حتی دختر -دایی جون اشکان! وقتی اینطوری میگه دایی جون اشکان دلم واسه بوسیدن لپهای تپلش غش میکنه: – جون دلم دایی جون! – معلممون گفته یک روزنامه دیواری درست کنید .قراره با لای روزنامه دیواری رو با خط درشت یک شعر بنویسیم من از خط شما خیلی تعریف کردم و گفتم عضو انجمن خوشنویسان بودید . معلممون ازم خواست که از شما خواهش کنم شما اون شعرو رو روزنامه دیواریمون بنویسید. – آوا جون، منکه نمیتونم بیام مدرسه شما واستون روزنامه دیواری درست کنم !میدونی، دایی سرش خیلی شلوغه .یک شب روزنامه دیواری رو بیار خونه مامان جون تا واست بنویسم .باشه دختر گلم؟

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

ads

دانلود کتاب من عاشقش بودم دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب من عاشقش بودم دانلود رمان

دانلود کتاب من عاشقش بودم دانلود رمان

دانلود کتاب من عاشقش بودم دانلود رمان

 

دانلود کتاب من عاشقش بودم دانلود رمان

خیلی خوشحال بودم.بالاخره خانوادمو پیدا کردم.قرار شد بریم سر خاک پدر و مادر واقعیم…حس عجیبی داشتم…حسی مثله دلتنگی…هر دوشون کنار هم بودند…دریا هاشمی …محمد اعتمادی…به اسم محمد اعتمادی خیره شدم…فامیلی من اعتمادی بودو…اشک جلو دیدمو گرفته بود…کلی ای کاش تو ذهنم بود… ای کاش نمی خواستن بیان تهران…ای کاش شیراز می موندیم…ای کاش…ای کاش نمی دونم چرا با دیدن قبر مامان و بابای واقعیم انقدر حالم بد شده بود… برگشتیم خونه…نیما و خاله دیبا رفتند دنبال خونه… تو اتاق دراز کشیده بودم…انگار توانایی حرکت کردن رو نداشتم… در اتاق زده شد و صدای مارال اومد. -اجازه هست؟ چشم بسته گفتم -بیا تو صدای باز و بسته شدن درو شنیدم. -خوبی؟ چشم بسته گفتم -نه…چرا هر چی بلاست سر من میاد؟ -فگر می کردم خوشحال باشی که خانوادتو پیدا کردی صدای ماهان بود…با تعجب چشمامو باز کردم.دوتاشون تو اتاق بودند رو به ماهان گفتم -ولی مامان و بابای اصلیم مردن مارال اومد و بغلم کرد و گفت -حداقل یه خاله داری…من همون رو هم پیدا نکردم دلم برای مارال سوخت.راست می گفت…من داشتم نا شکری می کردم. ماهان ببخشیدی گفت و بیرون رفت و منو مارال به خاطر زندگیمون زار زدیممامان با خاله دیبا خیلی صمیمی شده بود…نیما بالاخره خونه خرید و خاله دیبا با اینکه ما مخالف بودیم رفت پیش نیما…خاله دیبا دو تا پسر داشت…نیما و نوید…نویدو ندیده بودم.خاله می گفت ازدواج کرده… بالاخره تصمیم گرفتیم بریم شمال… ویلا برای ماهان بود.تا حالا نرفته بودم…می خواستم این دفعه برای همیشه برگردم کانادا…نمی خواستم دیگه بیام ایران…این سفر رو به چشم آخرین سفر نگاه می کردم… دوتا ماشین شدیم…منو مامان و خاله و نیما تو ماشین بابا و عمو و زن عمو با ماهان و مارال می اومدند…کل راه رو خواب بودم…عاشق جاده چالوس بودم…کوهاش…دره هاش…اما خوب همیشه خوابم می برد… ویلاش سمت دریا بود…یه ویلای دوبلکس… تا اتاق خواب داشت…دوتا پایین و چهار تا بالا…عمو و زن عمو یه اتاق و مامان و بابا ۶ وسایل رو بردیم داخل…ویلا هم یه اتاق…مارل اصرار می کرد تو این سه روز با من هم اتاق باشه…ماهان و نیما رفتند تو یه اتاق و من و مارال و خاله هم تو یه اتاق…

نوشته دانلود کتاب من عاشقش بودم دانلود رمان اولین بار در دانلود رمان| tezbook | دانلود کتاب جدید. پدیدار شد.

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

ads
صفحه 4 از 33« بعدی...23456...102030...قبلی »