» دسته‌بندی نشده

[metaslider id=796]

دانلود کتاب بی خوابی های دوست داشتنی من-دانلود کتاب بی خوابی های دوست داشتنی من | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب بی خوابی های دوست داشتنی من

دانلود کتاب بی خوابی های دوست داشتنی من

دانلود کتاب بی خوابی های دوست داشتنی من

 

دانلود کتاب بی خوابی های دوست داشتنی من

فنجان را از دستم گرفت و روی میز گذاشت . با اخم نگاهش کردم . من یک فنجان چای می خواستم . دستم را گرفت و مجبورم کرد بلند شوم. به مریم خانم خیره شدم . میان چارچوب در آشپزخانه ایستاده بود و نگاهم می کرد . زنی میان سال با موهای قهوه ای روشن که از زیر روسری سیاهش بیرون زده بود . چهره ای رنگ پریده داشت . سعی می کردم چشمانم را باز نگه دارم اما وقتی امیر موهام را نوازش می کرد و آهسته زیر گوشم زمزمه می کرد این کار خیلی سخت بود . باید از او می پرسیدم چطور این کار را می کند ؟
* * *
با لبخند در را باز کرد و با فریاد گفت : خدای من ویدا … بیا بغلم عزیزم . خم شد و ویدا را در آغوش گرفت . بلندش کرد و در حالی که صورتش را می بوسید به من پشت کرد و رفت . همان جا میان چارچوب در ایستادم. لحظه ای شک کردم که آیا اصلا متوجه حضورم شده است یا نه ؟
– غریبه ای ؟ باید حتما تعارف کنم تا بیایی داخل … امروز چهار تا قرار کاری مهم را کنسل کردم چون می خواست وقتی می یای خونه باشم … من امروز فقط منتظر تو بودم . رو به ویدا کرد و با لحن بچگانه ای ادامه داد : این خاله ی تو من رو دیوونه کرده . دستم را گرفت و با خود کشید . با حرص گفت : مهرداد و پریا رفتند عروسی و طبق معمول همیشه شما مسئول نگهداری از ویدا هستید . رو مبل نشستم و به ویدا لبخند زدم . بر خلاف انتظارم در آغوش امیر اصلا غریبگی نمی کرد و بهانه نمی گرفت گفت : چرا اجازه نمی دهی مهرداد و پریا یاد بگیرند چطور باید بچه داری کنند … تو هنوز وقت برای یاد گرفت این چیزها داری اما اونها هنوز نمی دونند چطور باید پدر و مادر باشند . ویدا را رو زمین گذاشت و با لبخند و هیجان گفت : من یک چیز خوش مزه تو آشپزخانه دارم. ویدا به سمت آشپزخانه دوید . بی اختیار به دنبالش از جا بلند شدم .
-بشین … هیچ چیز خطرناکی اونجا نیست . با تردید دوباره نشستم و گفتم : من باید مواظبش باشم بقیه در ادامه مطلب

ads

دانلود کتاب سنگ و تیشه دانلود رمان-دانلود کتاب سنگ و تیشه دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب سنگ و تیشه دانلود رمان

دانلود کتاب سنگ و تیشه دانلود رمان

دانلود کتاب سنگ و تیشه دانلود رمان

 

دانلود کتاب سنگ و تیشه دانلود رمان

مثل خواهرم دوستش دارم….از همه ی کارام هم خبر داره….همیشه هم سعی داره ارشادم کنه….ولی مگه من آدم بشو ام ؟ ! اگه بودم که حاج فتوحی تا حالا صد بار آدمم کرده بود….یک سال گذشته و هنوز غم هم خونه ی چشم هاشه…. شاید بیشترین دلیل پایداری غم نگاهش کارای بابام باشه… با این اخلاق خاصااش که همه چیزو برای خودش میخواد ، بد جوری این زنو تو منگنه گذاشته … ولی مگه لیدا کوتاه میاد….؟ از وقتی رامین رفت ، سر کارشم نرفت… یه مدت میخواست استراحت کنه… ولی از وقتی بابا گفت دیگه نباید بره سر کار ، رو لج افتادو دوباره کارشو شروع کرد لیدائه دیگه.. ..مثل خودم زبون نفهمه! دسااتمو جلو بردمو دسااتای سااردشااو گرفتم….ساارشااو بلند کردو نگاهم کرد…لبخندی زدمو به سمت ماشین راه افتادم.. درو باز کردمو منتظر شدم سوار بشه…تشكری زیر لک کردو سوار شد… همیشه هر وقت میاد اینيا میره تو فاز غم ! تا یک ساعتی هم از اون دختر شر و شیطون خبری نیستو تو خودشه…..مگر اینكه رامتین پیشش باشه…..رامتینو که ببینه لبخند مهمون لبهاش میشه…. موهای خرمایی رنگشو که تو این یک سال رنگ نشده بودو تو شالش فرستادو دستی به صورتش کشیید…..با غم نگاهم کردو گفت – چیزی شده ؟….چرا حرکت نمیكنی با لبخند نگاهش کردمو گفتم – نمیدونم ، از شما باید پرسید! – از من ؟ – باز رفتی تو هپروت ؟ ..رامینم دلش رضا نیست اینطوری باشی! – مگه دردم یكی دوتاساات ؟!..تو که باید بهتر از همه بدونی! اگه بعد از اون تونستمو موندم به خاطر رامتین بود…تنها بهانه ی زندگیم اونه… ولی بابات… – بابام چی ؟!..راحت باش… من طرف تو ام…مطمئنم هستم حاج فتوحی که هیچ ، همه ی دنیا هم بر ضدت باشن تو باز توانشو داری باهاشون مقابله کنی! – تا کی رادین ؟ بساامه.. مگه چقدر قدرت دارم…من زنم… دلم میخواد مثل همه آرامش داشته باشم…نزدیك نه ماهه که تو فشارم…یه روز از دادگستری حرف میزنه و غیر م*س*تقیم میگه میخواد بچه امو بگیره. بقیه در ادامه مطلب

ads

دانلود کتاب اعدام یا انتقام دانلود رمان-دانلود کتاب اعدام یا انتقام دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب اعدام یا انتقام دانلود رمان

دانلود کتاب اعدام یا انتقام دانلود رمان

دانلود کتاب اعدام یا انتقام دانلود رمان

 

دانلود کتاب اعدام یا انتقام دانلود رمان

بابا زن ذلیل! و این جوابی بود که دسته جمعی به حرف سهیل دادن! سهیل بی توجه به تیکه هایی که مینداختن، دستمو گرفتو بیرون رفتیم سوار ماشین شدیمو حرکت کردیم یه ساعتی تو راه بودیم تا به تهران رسیدیم چون جمعه شب بود خیابون ها هم داشتن شلوغ میشدن! اما سککهیل بی توجه به سککرعت رانندگی میکرد و هیچ توجهی به حال خودشککو من نداشت! تو خیابون چمران شمالی بودیم، روبروی خیابون ولنجک که رسیدیم ترافیک بیشتر شد با چشم های سرخش بی توجه به شلوغی پاشو روی پدال گاز فشار میداد به پل رومی رسککیدیم، با سککرعت از زیرش عبور کردیم و به سککمت میدون تجریش راه افتادیم خیابون ها شلوغ تر شده بود و عابرین پیاده هم زیاد شده بودن! تو ترافیک کمی سرعتشو کم کرد ولی با دیدن جای خالیی که در سمت راست ماشین دید، فرمونو به راست چرخوند و با سرعت به چپ برگردوند که صدای لاستیک هاش بلند شد! با ترس و داد بهش گفتم: – چکار میکنی آروم تر! خندیدو سرشو به طرفم خم کردو با نگاه تو چشم هام گفت: دست فرمونو حال میکنی؟ از دستش عصبانی شدم که انقدر بی ملاحظه رانندگی میکنه به روبرو نگاه کردم که زنی با چادر مشکی در برابر ماشینمون پیدا شد چند میلی متر بیشتر باهاش فاصله نداشتیم، با داد گفتم: – سکککککهکککککیل، جلوتو نگاه کن! سهیل سرشو چرخوندو به جلو نگاه کرد و با دیدن وضع پیش اومده، محکم پاشو روی ترمز فشار داد دیر شده بود، شخصی به جلوی ماشین برخورد کردو صدای ضربه تو خیابون پیچید! سرعتمون زیاد بودو وضعیت بدی پیش اومد … سهیل انگار تازه هوشیار شده بود و با ناباوری به روبروش نگاه میکرد با فریاد یا ابالف ل گفتمو از ماشین پیاده شدم زن با سککرو روی خونی در حالی که از درد ناله میکرد و به خودش میپیچید نقش بر زمین افتاده بود سهیل هم از ماشین پیاده شدو با نا باوری به زن خیره شد یک دفعه هراسون شدو گفت – بهار بیا بریم! – چکککککی؟ میفهمی چی میگی؟ – اینکه زنده ست … معلوم هم نیست بمونه یا بمیره … بدو بریم!
Created بقیه در ادامه مطلب

ads

دانلود کتاب کارناوال تلخ دانلود رمان-دانلود کتاب کارناوال تلخ دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب کارناوال تلخ دانلود رمان

دانلود کتاب کارناوال تلخ دانلود رمان

دانلود کتاب کارناوال تلخ دانلود رمان

دانلود کتاب کارناوال تلخ دانلود رمان

قرار اون چیزیه که اگه وضعم عوض شد پاش وایسی ولی تو ….واینسادی –
همیشه باید کسی باشه تا بغض هاتو قبل لرزیدن چونت بفهمه …باید کسی باشه تا وقتی صدات لرزید
بفهمه… تا اگه سکوت کردی بفهمه … کسی باشه تا اگه بهونه گیر شدیو سردردو بهونه کردی واسه
رفتنو نبودن بفهمه… بفهمه که به توجهش احتیاج داری که درد داری که زندگی درد داره که دلگیری
بفهمه دلت واسه چیزای کوچیکش تنگ شده همیشه باید کسی باشه …همیشه …
سلام به روی ماه همه تون …کتاب در مورد زندگیه چند نفره تو یه کارناوال …
کارناوالی که شاید …حضور توش اجباری باشه شاید اختیاری …
شاید این کارناوال نحض باشه و شایدم تلخ …
آدما توی این کارناوال به ظاهر شادن و میخندن اما اگه شادن پس مشکلشون چیه؟ بی کسی؟ تنهایی؟
بی پولی یا پولداری؟ کدومش؟ مگه میشه پولدار بودن هم جزء مشکلات کسی باشه ؟ …میشه ؟
واسه هر کدومشون یه اتفاقی میوفته ولی اسم این اتفاقا چیه؟ بازی تقدیر … سرنوشت …
دنیا یا ادماش؟ این ادما قدم تو راهی میذارن که نمیدونن تهش چی میشه ؟
به بدبختی میرسن یا خوشبختی؟ چندتاشون گمشده هاشونو تواین راه پیدا میکنن وچندتاشونم پیداشده
هاشونو گم یه عده اشون حریف نامردیه زمونه میشنو بازی رو میبرن و …حالا قضیه از چه قراره؟
دیگه ادامه اشو نمیگم حالا کارناوال چیه ؟ تو لغت نامه ی دهخدا نوشته یه رقص یا رژه همگانی یا یه نوع جشن یا مهمونیه …حالا آدمای قصه ی من همشون مهمون این کارناوالن اینکه با رضایت میان
مهمونی یا به اجبار بستگی به زندگیشون داره …
در ضمن خیالتون راحت که آخرشو عالی تموم کردم درسته اسمش تلخه ولی آخرش شیرینه پس اول
دلنوشته هاشونو بخونید واینم بدونید که کتاب منو رمانای دیگه همش بر گرفته از تخیلات ذهن معیوب
نویسنده (خودمومیگمااااا) هستش ولازم به ذکره که بگم تو دنیای واقعی از این چیزای قشنگ خبری
نیس اینو واسه این میگم که موقع خوندن کتاب ومحتویاتش حرص نخورید رمانه دیگه …
منتظر نظراتون هستمو ندیده دوستون دارم بقیه در ادامه مطلب

ads

دانلود کتاب گرگ هایی به نام مرد | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب گرگ هایی به نام مرد

دانلود کتاب گرگ هایی به نام مرد

دانلود کتاب گرگ هایی به نام مرد

دانلود کتاب گرگ هایی به نام مرد

هر سه به این لحن شوخ مسخره خندیدن و پسری که تازه سوار شده بودو چشمهای سبزی هم داشت نگاه معنی داری به من انداخت … وسط دو تا مرد نشسته بودمو این منو معذب میکرد.. تا میتونستم جمع نشستم که باهاشون برخوردی نداشته باشم.. مسیر طولانی بودو کم کم از خیابون اصلی دور میشدیم.. نگاه های گاه و بیگاه و لبخند های معنی دار پسر چشم سبز هم خیلی اذیتم میکرد … شاکی شدمو بهش گفتم – مگه شما مسیرتون مستقیم نبود ؟! پس چرا هنوز پیاده نشدین ؟ – نظرم عوض شد … ماشین گیرم نمیومد گفتم مستقیم که بقیه ی راهو پیاده برم … ولی حالا که ماشین داره طبق مسیر من میره چرا بیخودی پیاده بشم ؟  با حرص نگاهمو از چشم های هیزش گرفتم … سر یه دوراهی رسیدیم که راننده باید سمت راست میرفت ولی….  این چرا پیچید سمت چپ ؟! بلند گفتم – آقا اشتباه رفتین … باید میپیچیدین سمت راست …. – اِ ؟ حواسم پرت شد … شرمنده برسیم به بریدگی دور میزنم گرگ هایی به نام مرد-شیوا بادی
خیلی ترشیدم … تو این خیابونم که پرنده هم پر نمیزنه … منم تو این ماشین … با سه تا غول تشن …. لرز به جونم افتاد …. نکنه اینها بلایی سرم بیارن …. این چه حماقتی بود من کردم ؟ ! نگاهم میخ اتوبان بود… با دیدن اولین دور برگردون داد زدم – بپیچ آقا … بپیچ اما راننده هیچ اهمیتی به حرفم نداد …. دوباره داد زدم – آقا چکار میکنی ؟ میگم دور بزن !پسر سمت راستم چاقویی رو جلوی شکمم گرفتو گفت – بهتره خفه خون بگیری با دیدن چاقو زبونم بند اومد…. این چرا …. راننده … لب هامو مثل ماهی که از آب بیرون افتاده بازو بسته کردم… اما صوتی ازش بیرون نیومد … به پسر چشم سبزی که سمت راستم نشسته بود نگاه کردم که با لبخند کریهی نگاهم میکرد…. چشمام درشت تر از همیشه شدو ناباور بهش نگاه کردم … دستشو بلند کردو دور شونه ام حلقه کردو گفت – چیزی نیست عزیزم.. نترس ! بقیه در ادامه مطلب

ads

دانلود کتاب ارزوی من دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب ارزوی من دانلود رمان

دانلود کتاب ارزوی من دانلود رمان

دانلود کتاب ارزوی من دانلود رمان

دانلود کتاب ارزوی من دانلود رمان

چشمامو بستم و سعی کردم همه حرفاشو تو ذهنم مرور کنم.تمام نگاهها و رفتارای قبل از امروزش؛یعنی اون نگاهها و رفتارای محبت آمیز از سر علاقه بود؟
-نمیخوای چیزی بگی؟!
نگاهی به چشمای منتظرش انداختم و گفتم:
-آخه چرا من؟خیلیها هستن که منتظر یه اشاره شمان!
پدرام اخمی کرد و گفت:
-اگه منظورت از خیلیا خانوم عظیمیه که باید بگم اگه تا الانشم تحملش کردم بخاطر دوستی پدرم با پدرشه!جدا فکر کردی اون با این ادا و اطواراش میتونه تو دلم جایی باز کنه؟!
نمیدونم چرا ته دلم از اینکه پدرام فقط به من توجه داشته ؼرق لذت شدم.شاید چون قرعه این پسر هندی به نام منی افتاده که هیچوقت فکرشم نمیکردم روزی قرار باشه جلوش بشینم و این حرفا رو از دهنش بشنوم:
-آرزو؟
با چنان لحن قشنگی اسممو صدا زد که بی اختیارسر بلند کردم و بهش چشم دوختم:
-اجازه میدی دریای آبی چشمات فقط برای من باشه؟
قلبم دیوانه وار به سینه ام میکوبید. زیر نگاههای مهربون و سوزندش داشتم آب میشدم.دست و پامو گم کرده بودم.پدرام هنوز در سکوت منتظر جوابم بود.پدرام؟!چطور اینقدر زود از”کیانفر” به”پدرام”تبدیل شد؟دستامو تو هم قلاب کردم و آروم جواب دادم:
-راستش…راستش آقای کیانفر من…من فعلا نمیتونم جوابی بهتون بدم…یعنی یه مهلتی ازتون میخوام تا…
هنوز حرفم تموم نشده بود که گوشیم زنگ خورد.از خونه بود.جواب که دادم در کمال تعجب صدای بابک پسرعموم رو شنیدم:
-الو؟–سلام خانوم…افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟
خندیدم و گفتم:
-با یه خانوم متشخص
-اوووووه…بعله…خوبی؟کجایی؟
-بیرونم بابک…چه عجب اونورا پیدات شد؟
-افتخار دادم بهت…پدر میپرسن عروسک عمو روز جمعه ای کجا رفته؟نگاهم که به پدرام افتاد تازه متوجه ابروهای گره خوردش شدم.یه لحظه شیطنتم گل کرد و تصمیم گرفتم اذیتش کنم:
-ببخشید…خیلی منتظرم موندی؟
-نه زیاد…تازه اومدیم
-سعی میکنم خودمو خیلی زود برسونم
-باشه…مراقب خودت باش،فعلا
گوشی رو قطع کردم و رو به پدرام که از عصبانیت قرمز شده بود گفتم:
-ببخشید
-خواهش میکنم.تماس واجبتر بود.مثه اینکه باید برید درسته؟
-بله درسته
بلند شدم و ادامه دادم: بقیه در ادامه مطلب

ads
صفحه 4 از 11« بعدی...23456...10...قبلی »