امروز پنج شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۷ شما در هستید.
به سایت خوش آمدید.
  • آخرين آهنگ ها
  • آخرين آلبوم ها
  • آخرين سريال ها
  • آخرین فیلم ها
  • آخرین موزیک ویدیو ها

دانلود کتاب اسوه ی نجابت دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب اسوه ی نجابت دانلود رمان

دانلود کتاب اسوه ی نجابت دانلود رمان

دانلود کتاب اسوه ی نجابت دانلود رمان

 

دانلود کتاب اسوه ی نجابت دانلود رمان

بچه ی من از برگ گل پاکتره …نبینم مریم که دیگه فکرهای ناجور بکنی! مریم با نگاه اشکیش به من زل زده .لبهامو جلو میبرم و یک بوسه به پیشونیش میزنم: – قول بده مریم !قول بده که همینجا و در همین لحظه ذهنتو از هرچی فکر ناجور در مورد خودت و آیلینه، پاک کنی !قول بده! مریم چشمهاشو میبنده و قطره اشکی روی گونه ش سرازیر میشه .اشک رو با سرانگشتم میگیرم . بغض بیخ گلومو میگیره: – دیگه نبینم مریم !آخرین بارت باشه! نمیتونم طاقت بیارم .به اتاق کارم میرم و سعی میکنم که با قدم زدن و قفل کردن دستهام تو هم و فشردن اونها به هم، خودمو آروم کنم رو به قبله می ایستم .یادم میاد نماز نخوندم .به دستشویی میرم و وضو میگیرم .دومرتبه به اتاق کارم برمیگردم .سجاده رو از تو کمد بر میدارم !این سجاده رو مادرم موقع اومدن به تهران به من داد .پهنش میکنم و مشغول نماز خوندن میشم !در تمام لحظات نماز خوندنم از خدا میخوام که آرامشو به دل این زن رنج کشیده برگردونه .سرمو که از سجده بر میدارم، مریمو میبینم که جلوم میشینه و خیره به لبهای من میشه که در حال سلام دادن هستم .نمازو تموم میکنم .مریم هنوز مبهوت به من نگاه میکنه !دستمو جلوی صورتش تکون میدم .حرکتی نمیکنه .یک قطره اشک روی گونه ش میچکه .به سمت خودم میکشمش و دستمو دور شونه اش حلقه میکنم !پیشونیشو روی قفسه سینه ام میذاره: – معذرت میخوام !حرفم خیلی بی ادبانه بود! زیر لب میگم: – فراموشش کن صدای آیلین از آشپزخونه به گوش میرسه: – مامان، بابا چرا نمیاین شام بخوریم! مریم پیشونیشو از روی قفسه سینه م برمیداره .لبخندی بهش میزنمبریم مامان !آیلینمون منتظره! پشت میز آشپزخونه میشینم! آیلین یکی یکی سیب زمینی ها رو از تو بشقاب برمیداره و تو دهنش میذاره .رو به من میکنه: – بابایی بیا یک سیب زمینی بخور !ببین چقدر خوشمزه است

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب چشمان پر ستاره دانلود رمان-دانلود کتاب چشمان پر ستاره دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب چشمان پر ستاره دانلود رمان

 

دانلود کتاب چشمان پر ستاره دانلود رمان

معذرت میخوام، صدامو بلند کردم .تحت شرایط استرس خیلی بدی هستم . گفتم :درکت میکنم .خودم هم این دوره رو تجربه کردم ولی محمدم سلامتیت واجب تره .یک خورده استراحت کن …الان غذا آماده میشه. به آشپزخانه رفتم و غذایی که شب قبل درست کرده بودم را گرم کردم یک ربع بعد محمد را صدا کردم .استانبولی پلو داشتیم . گفت :آجی دستت درد نکنه خوشمزه بود .عین استامبولی مامان بود . دیدم در چشماش اشک جمع شد. گفتم :محمد !دلت واسه خونه تنگ شده؟ درحالیکه بغض کرده بود گفت :آره طفلکی !تو این بیست روزیکه که به مشهد آمده بودیم هنوز به نیشابور نرفته بودیم .چون جمعه ها هم صبح کلاس فشرده داشت .فقط یکبار شهلا و شهین آمده بودند و آقا رضا هم دو بار به ما سر زد و چیزهایی که مامان برایمان فرستاده بود، آورد .عجیب بود که مامان و بابا به ما سر نزدند هر وقت پشت تلفن میگفتیم”کی شما میاید مشهد؟” یک جورایی طفره میرفتند . گفتم :داداشی غصه نخور .دوست داری آخر هفته بریم نیشابور؟ گفت :کلاسم چی؟ . صبح راه میفتیم میایم ۵ -خب بعد کلاست میریم .شب هم میمونیم فرداش مثل اون موقع ها که دانشجو بودم . از شنیدن این خبر ذوق کرد و گفت :باشه. محمد ظرفها را جمع کرد و گفت :تو خسته ای برو بخواب خودم ظرفها رو میشورم گفتم :نه داداش جان !شما فعلا درساتو بخون اگه نیاز به کمک بود خودم صدات میکنم. من خود خواه شده بودم از موقعیکه به مشهد آمده بودیم فقط دنبال پیدا کردن کار و سر وسامان دادن کارهای خودم بودم .هیچوقت از محمد در مورد کلاسها، پیشرفت درسی اش و مشکلاتش سوال نکرده بودم و خلاصه حال و احوالش را نپرسیده بودم .هرچند که مامان و بابا هرشب زنگ میزدند و حالمان را میپرسیدند و مامان قربان صدقه محمد میشد ولی مثل اینکه کافی نبود . به خودم قول دادم بیشتر هوای محمد را داشته باشم .کافی بود فقط یک قولی به خودم بدهم آنوقت اگر سرم میرفت قولم نمیرفت و به محض اینکه به قولم عمل نمیکردم، انگار یک خوره به جانم می افتاد و وجدان درد میشدم بیا و ببین !!!

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب دستهای بیتا دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب دستهای بیتا دانلود رمان

دانلود کتاب دستهای بیتا دانلود رمان

دانلود کتاب دستهای بیتا دانلود رمان

 

دانلود کتاب دستهای بیتا دانلود رمان

والا اونجور که تو بهش خیره شدی و هی سوالات عجیبو غریب ازش میکردی، گربه کوره هم میفهمید بهش نظر داری !برو بمیر که گند زدی رفت!!! از دفتر وکالتم خارج میشم .هوای نسبتا سرد آذر ماه مهربانانه گونه هامو نوازش میده .سرمو بالا می گیرم و میگم :خدایا شکرت .امروز هم به خیر و خوشی تموم شد. به پارکینگ میرم و سوار پژو پرشیای نقره ایم میشم و به سمت خونه راه می افتم. طبق معمول همه خواهرهام خونمون هستن .سرو صدای بچه هاشونو نمیتونم تحمل کنم .خصوصا بعد از یک روز پر کار، دوست دارم تو اتاقم استراحت کنم ولی مگه میشه با حضور دامادها تو خونه بگی “ببخشید من خسته م” و بری تو اتاقت استراحت کنی .خواهرها سرتو میکنن!! بارها مادر و خواهرهام عکسهای رنگا رنگ دخترهای مردمو ٬ سالی که از سارا جدا شده م ۳ تو این جلوم پخش و پلا کردن تا منو راضی به ازدواج مجدد کنن ولی من هر دفعه یکجوری از زیر توطئه سال دومرتبه در ۵ هاشون جون سالم به در بردم .ولی امشب دل حکایتی متفاوت داشت بعد از سینه م لرزید .تا حدودی با زندگی آرزو کیانی ازطریق دفترچه خاطرات عماد آشنا شده م ولی دوست دارم اونو بهتر بشناسم .نیاز به یک دوست دارم اونهم از جنس مخالف که بتونه منو در تخلیه هیجانات و احساساتم کمک کنه .این روزها بدجوری دارم کم میارم… آب سردو به صورتم میزنم و پیش مهمونها برمیگردم .هرکدوم یک جور میخوان محبتشونو بهم : ساله راحیل خواهر بزرگم که به سمتم میاد و میگه ۳۳ نشون بدن .حتی دختر -دایی جون اشکان! وقتی اینطوری میگه دایی جون اشکان دلم واسه بوسیدن لپهای تپلش غش میکنه: – جون دلم دایی جون! – معلممون گفته یک روزنامه دیواری درست کنید .قراره با لای روزنامه دیواری رو با خط درشت یک شعر بنویسیم من از خط شما خیلی تعریف کردم و گفتم عضو انجمن خوشنویسان بودید . معلممون ازم خواست که از شما خواهش کنم شما اون شعرو رو روزنامه دیواریمون بنویسید. – آوا جون، منکه نمیتونم بیام مدرسه شما واستون روزنامه دیواری درست کنم !میدونی، دایی سرش خیلی شلوغه .یک شب روزنامه دیواری رو بیار خونه مامان جون تا واست بنویسم .باشه دختر گلم؟

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب من عاشقش بودم دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب من عاشقش بودم دانلود رمان

دانلود کتاب من عاشقش بودم دانلود رمان

دانلود کتاب من عاشقش بودم دانلود رمان

 

دانلود کتاب من عاشقش بودم دانلود رمان

خیلی خوشحال بودم.بالاخره خانوادمو پیدا کردم.قرار شد بریم سر خاک پدر و مادر واقعیم…حس عجیبی داشتم…حسی مثله دلتنگی…هر دوشون کنار هم بودند…دریا هاشمی …محمد اعتمادی…به اسم محمد اعتمادی خیره شدم…فامیلی من اعتمادی بودو…اشک جلو دیدمو گرفته بود…کلی ای کاش تو ذهنم بود… ای کاش نمی خواستن بیان تهران…ای کاش شیراز می موندیم…ای کاش…ای کاش نمی دونم چرا با دیدن قبر مامان و بابای واقعیم انقدر حالم بد شده بود… برگشتیم خونه…نیما و خاله دیبا رفتند دنبال خونه… تو اتاق دراز کشیده بودم…انگار توانایی حرکت کردن رو نداشتم… در اتاق زده شد و صدای مارال اومد. -اجازه هست؟ چشم بسته گفتم -بیا تو صدای باز و بسته شدن درو شنیدم. -خوبی؟ چشم بسته گفتم -نه…چرا هر چی بلاست سر من میاد؟ -فگر می کردم خوشحال باشی که خانوادتو پیدا کردی صدای ماهان بود…با تعجب چشمامو باز کردم.دوتاشون تو اتاق بودند رو به ماهان گفتم -ولی مامان و بابای اصلیم مردن مارال اومد و بغلم کرد و گفت -حداقل یه خاله داری…من همون رو هم پیدا نکردم دلم برای مارال سوخت.راست می گفت…من داشتم نا شکری می کردم. ماهان ببخشیدی گفت و بیرون رفت و منو مارال به خاطر زندگیمون زار زدیممامان با خاله دیبا خیلی صمیمی شده بود…نیما بالاخره خونه خرید و خاله دیبا با اینکه ما مخالف بودیم رفت پیش نیما…خاله دیبا دو تا پسر داشت…نیما و نوید…نویدو ندیده بودم.خاله می گفت ازدواج کرده… بالاخره تصمیم گرفتیم بریم شمال… ویلا برای ماهان بود.تا حالا نرفته بودم…می خواستم این دفعه برای همیشه برگردم کانادا…نمی خواستم دیگه بیام ایران…این سفر رو به چشم آخرین سفر نگاه می کردم… دوتا ماشین شدیم…منو مامان و خاله و نیما تو ماشین بابا و عمو و زن عمو با ماهان و مارال می اومدند…کل راه رو خواب بودم…عاشق جاده چالوس بودم…کوهاش…دره هاش…اما خوب همیشه خوابم می برد… ویلاش سمت دریا بود…یه ویلای دوبلکس… تا اتاق خواب داشت…دوتا پایین و چهار تا بالا…عمو و زن عمو یه اتاق و مامان و بابا ۶ وسایل رو بردیم داخل…ویلا هم یه اتاق…مارل اصرار می کرد تو این سه روز با من هم اتاق باشه…ماهان و نیما رفتند تو یه اتاق و من و مارال و خاله هم تو یه اتاق…

نوشته دانلود کتاب من عاشقش بودم دانلود رمان اولین بار در دانلود رمان| tezbook | دانلود کتاب جدید. پدیدار شد.

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب کمیای عشق دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب کمیای عشق دانلود رمان

دانلود کتاب کمیای عشق دانلود رمان

دانلود کتاب کمیای عشق دانلود رمان

 

دانلود کتاب کمیای عشق دانلود رمان

چشمهای دریایی نیست که طوفانیش میکنی .مگه خالت مرده که اینطوری زار میزنی وبعد سرمو تو آغوشش میگرفت و من با اشکهایم سینه اش را خیس میکردم .آنقدر دلم کوچک بود که گنجایش اینهمه سختی را نداشت .
پدرم هر چندوقت یکبار کمی پول به خاله زهره میداد و میگفت :زهره خانم واسه این بچه هم غذا درست کن . به مولا، وقتی میبنمش دلم آتیش میگیره.
از موقعی که اون از خدا بیخبر رفته شده پوست و استخون .من به درک !تو رو خدا حواست به این طفل معصوم باشه
و بارها خاله زهره میگفت :عباس آقا چرا نمیری دنبال مریم خانم؟ شما دوتا بچه دارید پیش درگاه خدا معصیت داره که بچه هاتونو آلاخون والاخون کردید !
– خودش رفته، خودشم بیاد .
– شما به اون چیزی که میخواد عمل کنید اون بر میگرده .کی دوست داره زندگی، بچه و شوهرشو ول کنه و بره به امون خدا
– والله زهره خانم نمیشه .چند بار سعی کردم !به مولا خواستم !ولی نشد .به بد دردی گرفتار شدم .بیشتر از این دلمو آتیش ندین .خواهری کن و حواست به ماهرخ باشه .دختره، زود دلش میشکنه.
– و بعد راهش را میکشید و میرفت به زیرزمینی .ولی کاملا فهمیده بودم که پدر میدانست مادرم دیگر برنمیگردد، حتی اگر دنبالش برود!
چند ماه ازرفتن مادر میگذشت و من کاملا به خاله زهره عادت کرده بودم و همیشه با آنها زندگی میکردم . عمو اکبر هم چیزی به من نمیگفت و شبها که برمیگشت، نیمساعتی هم با من بازی میکرد .
بعضی وقتها هم که پدرم کیفش کوک بود و حسابی به خودش رسیده بود، دم اتاق خاله زهره می آمد و دستم را میگرفت و به اتاقهای خودمان میرفتیم و مرا بغلش میخواباند و میگفت :لامروت !نمیگی دل بابا واست تنگ میشه؟ و بعد من سرم را روی سینه اش میگذاشتم و با صدای قلبش به خواب میرفتم .هرچه بود، پدرم بود و آغوش گرمش آرامم میکرد .هرچند، سالی یکبار این اتفاقها می افتاد!
چند ماه گذشت .آن سال باید به مدرسه میرفتم .با اصرارهای خاله زهره، پدرم راضی شد که من تحت پوشش طرح اکرام کمیته امداد قرار بگیرم تا یک خانواده خرج تحصیل مرا قبول کنند .
رفتن به مدرسه به خیلی از حسرتهایم دامن زد .تا آنروز تنها بچه ای که دیده بودم، مهتاب بود که او هم در . در مدرسه معنی خانواده، خواهر و برادر، پدر و مادر را فهمیدم ، یکسالگی از هم دور شده بودیم
چه روزهایی با حسرت به بچه هایی نگاه میکردم که پدرشان یا مادرشان به دنبال آنها می آمدند و آنها با چه شادی به آغوش والدینشان میرفتند و در حالیکه از مدرسه دور میشدند، تمام وقایع مدرسه را برای آنها تعریف میکردند یا سوار بهترین ماشینها میشدند و خودشان را روی صندلی ماشین ولو میکردند .حتی چاشت زنگ تفریح آنها، لباسها یشان، کیفشان و …هزار بار با مال من فرق میکرد .
آن خانواده ای که مرا تحت پوشش قرار داده بود، هرماه یک مبلغی به کمیته میداد و کمیته امداد هم به صلاحدید خودشان برایم مایحتاج مدرسه را میخریدند، مگر اینکه خودم چیزی را نیاز داشتم که به مسئولین کمیته امداد میگفتم .
Created

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب نوه های مامان جون شمس | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب نوه های مامان جون شمس

دانلود کتاب نوه های مامان جون شمس

دانلود کتاب نوه های مامان جون شمس

 

دانلود کتاب نوه های مامان جون شمس

اگه شما هم زنتون بخواد واسه انجام وظایف زنونه ش ازتون چک و پول و طلا بگیره چیکار میکنید؟ قاسم آقا سرخ شد و سفید شد و یه نگاه تندی به فخری خانم کرد و بلند گفت: -حاج خانم راست میگه فخری؟ زن دایی به تته پته افتاد. قاسم آقا مانتوی زن دایی رو که از موقعیکه از اون کوچه رفته بودن چادرشو برداشته بود گرفت و گفت: -حرف بزن فخری …حاج خانم راست میگه؟ زن دایی به جای اینکه جواب قاسم آقا رو بده رو کرد به مامان جون شمسی و گفت: – مسائل خصوصی زن و شوهر به تو چه ربطی داره پیر هاف هافو… مامان جون شمسی که طاقتش از بی ادبی زن دایی فخری طاق شده بود دستشو بلند کرد و یه کشیده محکم مهمون صورت فخری کرد و گفت: – اینو باید دختر سکینه دایره زن به گوشت میزد تا بفهمی با بزرگترت چطوری صحبت کنی … گمشو از در خونه ی من برو وگرنه زنگ میزنم پلیس بیاد. قاسم آقا که تا اون لحظه واقعیت رو نمیدونست رو کرد به مامان جون شمسی و گفت: -حاج خانم من نمیدونم چی بگم …اصلا این موضوع به من ربطی نداره! مانتوی زن دایی فخری رو گرفت و گفت: -زنیکه پاشو از گلیمش دراز تر کنه باید منتظر همچی حال و روزی هم باشه! قاسم آقا زن دایی فخری رو که پشت سر هم داد میکشید و مامان جون، بچه هاش، ژاله خانم و دایی محمود رو نفرین میکرد به سمت ماشینش که کنار خونه خاله عاطفه پارک بود برد… همون شب حامد یه فصل کتک مفصل از دایی جعفر به خاطر دهن لقیش خورد و تا دوماه از پول تو جیبی محروم شد!
تو این اوضاع و احوال تنها کسایی که کبکشون خروس میخوند حمیرا و شوهرش امیر محمد بودن. سال جواد آقا رو تازه داده بودیم که زن دایی و خاله ها به تکاپو افتادن که هرچی زودتر عروسی حمیرا ی تیر به جیگر رو بگیرن! به ما که چیزی نمیگفتن ولی از گریه های حمیرا و ناله و نفرین های زن دایی فرنگیس میشد فهمید که حمیرا خانم کار خرابی کرده!

نوشته دانلود کتاب نوه های مامان جون شمس اولین بار در دانلود رمان| tezbook | دانلود کتاب جدید. پدیدار شد.

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان-دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان

دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان

دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان

 

دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان

چرا تصور کرد که دل من، با دل بقیه متفاوته !و این قلب با اونیکه تو بدن صاحبش بود، فرق داره !
چرا فکر کرد که میتونه رو قلب شیشه ای من ها کنه و بعد عکس یک قلبو با انگشتش بکشه و بعد به خودش اجازه بده که بایسته و آب شدن بخارا رو ببینه !
به جایی رسیدم که بعد از اینهمه دویدن، سرمو پایین انداختم و زیر لب گفتم دیگه زورم نمیرسه !
من همیشه تو عشق شکست خوردم !راستش چوب سادگیمو خوردم !زود باور کردم، زود عاشق شدم و همه رو با دید خودم دیدم !پاک و بی آلایش !زلال و شفاف !
دیگه حوصله گله کردن هم ندارم !دیگه خسته و داغونم !چرا باید تا این حد ساده می بودم !ایکاش منهم مثل خودش بودم !خیلی زود ازش سیر میشدم و ولش میکردم !عین خودش !چکار کنم که این قلب خوش باور من یه بار هم فکر نکرد که شاید اون چهره عاشقی که داره از خودش نشون میده، صورت نیست، صورتکه!
ِ آخه قلب من، نیرنگ و ریا تو کارش نیست !تو مرامش نیست !چه اون موقعیکه به تا ۰ یا ۶ زور روزی قرص، کج دار مریض، تالاپ تلوپ میکرد، و چه حالا که محکوم شدم به اینکه قلب یکی رو به زور ازش گرفتم !
بعد از این همه بلاها برام ثابت شده که عشق مسخره ترین چیزیه که خدا خلق کرده !اصلا چیزی به اسم عشق وجود نداره !همه دنبال این هستن که یه مدت باهات باشن و بعد برن دنبال یکی دیگه !واسه من که اینطوری بوده !اون کسی که سالها عاشقش بودم و براش همه چیمو فدا میکردم، فکر میکنید آخرش چی شد؟ تنهام گذاشت و رفت .تازه یه حرفی هم زد که تا آخر عمر یادم نمیره :اگه به خاطر حرمت بابات و مادرت نبود همون موقع که فهمیدم قلبت انقدر مریضه، میزدم زیر همه چی !چه برسه به این یکی که از اولش هم خط و نشونشو برام کشیده بود !
خلاصه کلام اینکه الان موندم تنهای تنها !نه حالم خوشه و نه آینده م !تکلیف گذشته م هم معلومه !روزهامم بی معنی !به دنبال یه خوابی هستم که رویاهامو توش ببینم .منکه نتونستم اون دنیایی رو که میخواستم تو بیداریم پیدا کنم !شاید تو خوابام ببینم و مرهمی باشه واسه دل داغدیده م !زندگی من هم اینطوری میگذره . بازم خدایا شکرت !راضیم به رضای تو !
قبول دارم که از اون دسته آدمایی هستم که با یه غم همیشگی تو دلم به دنیا اومدم !
گاهی اوقات بعضی چیزها سرمو گرم میکنه و فرصت فکر کردن به غمامو ازم میگیره ولی این غم، همیشه یک گوشه دلم جا خوش کرده و انگار تصمیم نداره که کوچ کنه !گاهی اوقات هم این غم، تبدیل به اشک میشه و باید هزارو یک دلیل واسه آدمای دوروبرت ردیف کنی که قبول کنن چیزیت نیست، فقط یه کم دلت گرفته !ولی درواقع، غم شده مهمون ناخونده هرشب دلم !
چندبار قلم برداشتم که بنویسم ولی چی مینوشتم؟ همش میشد سیاه مشقای خط خطی زندگیم !درسته که یک قلب سالم بهم دادن، حالا چه به زور و چه با رضایت !ولی بازی تلخ زندگیم این قلب رو هم شکست.
یکی نیست ازش بپرسه تو که ادعا میکنی مردی و موقع حرف زدن انگشت اشاره ت رو به سمت من میکشی و قسم خدای احدو واحد رو میخوری، چرا با من آغاز کردی که یه روز بیرحمانه بهم بگی برو !این قلب که همون قلبیه که یه روزی عاشقت بود و تو رو دیوونه وار دوست داشت .پس چرا دوباره پسش زدی؟ ببین !ببین !تا میام حرفی بزنم، آسمون ابری چشمام دوباره طوفانی میشه و میخواد طغیان کنه !حالا اگه بخوام دست به قلم ببرم، تصور کن که چی میشه

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عروس گیس بریده دانلود رمان-دانلود کتاب عروس گیس بریده دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب عروس گیس بریده دانلود رمان

دانلود کتاب عروس گیس بریده دانلود رمان

دانلود کتاب عروس گیس بریده دانلود رمان

 

دانلود کتاب عروس گیس بریده دانلود رمان

خب خانم بلا …بگو ببینم …تو کدوم کتاب نوشته که زن و شوهر عقد کرده نباید شبا پیش هم باشن؟ نمیگی شوهرت سر به هوا میشه و سرت هوو میاره؟ آساره در حالیکه میخندید گفت: – تو کتاب قاون نانوشته ی بابا و مامانم …مامان میگه شیرینیش به بعد از مجلس عروسیه! – حالا اگه ما بخوایم بعد از مجلس بی مزه باشه …کی رو باید ببینیم؟ آساره در دستهای شهاب چرخید و خودش را لوس کرد: – پارتی بازی نداریم! … شهاب صورتش را جلو آورد و آساره را به خودش نزدیک تر کرد .هیچ چیزی لذت بخش تر از بودن در کنار آساره نبود …دختری که با مخالفتهای پدرش که او را مجبور میکرد تا دختر عمویش را بگیرد، بدست آورده بود .هنوز از هم فارغ نشده بودند که صدای آیفون بلند شد… شهاب دم گوش آساره پچ پچ وار گفت: – تو بی خیال باش …مامان و بابا هستن! و بعد آساره را به خودش بیشتر نزدیک کرد. با صدای جیغ و داد زنی بهت زده از هم جدا شدن و خیره بهم نگاه کردن. شهاب از اتاق بیرون دوید و بعد از چند دقیقه صدای داد او بلند شد که فریاد میکشید: – آساره…آساره… آساره با سرعت مانتویش را پوشید، شالش را به سرش انداخت و خودش را به دم در رساند. با دین الهام همسر دکتر شایان یاوری، رنگ از چهره اش پرید .او اینجا چکار میکرد؟؟؟ با صدای جِر خوردن چادر، خداداد و شمشاد سراسیمه از آغوش هم بیرون آمدند و هراسان در رختخواب نشستند .نگاه بهت زده و ترسان هردو به روناهی که خنجر به دست بین دو تکه پارچه ی پاره شده ایستاده بود و قهقهه میزد، افتاد. نه خداداد و نه نو عروسش در وضعیتی نبودند که یک غریبه به حجله شان پا بگذارد، هرچند که یک زن باشد. روناهی چشمانش را دور تا دور حجله ی تازه عروس گرداند که از گوشه وکنارش گلهای کوهستان آویزان شده بودند .به طرف هرکدام از گلها میرفت و با خنجر به تک تک آنها هجوم میبرد .پاره کردن پارچه ها و کندن گلها که به اتمام رسید

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب اپارتمان صد متری دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب اپارتمان صد متری دانلود رمان

دانلود کتاب اپارتمان صد متری دانلود رمان

دانلود کتاب اپارتمان صد متری دانلود رمان

دانلود کتاب اپارتمان صد متری دانلود رمان

مشتغول باز کردن نستکافه ها بودم که با شتنیدن این حر از دهان مهرداد نسکافه رو کنار لیوان آبجوش گذاشتم و به سمتش برگشتم .یکی از ابروهامو به حالت تعجب بالا دادم و گفتم :خواهرتون کار خونه میکنه؟! – مهرناز علاقه خاصی به خونه داری داره .از کلاس اول راهنمایی پا به پای مامان آشتپزی میکرد .ولی بعد از فوت مامان اینکار به همستتر جدید پدرم محول شد .در واقع این نقشه بابا بود که خانم جدیدش با مهرناز آشنا بشه و به هم عادت کنند که متاسفانه وقتی مهرناز فهمید که اون خانم همسر جدید بابا است وضعیت روحیش بد تر شد. دو تا نسکافه درست کردم و یکی رو جلوی مهرداد گذاشتم و گفتم: . دیروز خیلی زحمت کشیدید و به خونه اشاره کردم ٬ -دستتون درد نکنه – در مقابل کاری که قراره شما برای مهرناز بکنی اینها هیچه .فق امیدوارم از زندگی بیزارت نکنه. – نگران نباش من با بدتر از مهرناز خانم کنار اومدم .امیدوارم بعد از این مدت ایشونو سالم به شما تحویل بدم. مهرداد نسکافه ش رو نوشید و یک ضربه آروم به پشتم زد و گفت: -خیلی آقایی !من که برادرشم این آخریا کم آوردم. در حالیکه از آشپزخونه بیرون میرفت ادامه داد: -اگه ده تا خونه هم بهم میدادن حاضر نبودم با اون زیر یک سقف باشم . با شتتنیدن این حر نستتکافه به گلوم پرید و چند تا ستترفه کردم .ترس و نگرانی در دلم سایه انداخت و با خودم گفتم-نکنه از اون چیزی که فکر میکردم پیچیده تر باشتته و یا این دختر خیلی متفاوت تر از بقیه بیماران شتبیه خودش باشه؟ ولی کار از این حرفا گذشته بود و راه برگشتی نبود. بودن در جایی که احساس کنی خونه خودته به قدری شادم کرده بود که دلم می خواست اونروز نه جایی برم و نه کسی بیاد! تمام روز رو به مطالعه در مورد بیماری مهرناز گذروندم .در اولین فرصتتت باید از طریق دانشتگاه اینترنت درخواست میکردم .برای نهار دو تا نیمرو درست کردم و خوردم .شب هم خیلی زودتر از معمول خوابم برد. صبح روز که از خواب بیدار شدم .احساس کردم

نوشته دانلود کتاب اپارتمان صد متری دانلود رمان اولین بار در دانلود رمان| tezbook | دانلود کتاب جدید. پدیدار شد.

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب رهایی از اسارت دانلود رمان-دانلود کتاب رهایی از اسارت دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش”تماس با ما” در ارتباط باشید.

کاربرانی که با تلفن همراه وارد سایت میشوند ، چنانچه که بخواهند به انجمن سایت، ثبت نام،چت روم و قسمت های دیگر دسترسی پیدا کنند د ر کادر (برو به) که در صفحه مشاهده میکنید ، جستجو کنید >>

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه


برچسب ها