امروز جمعه ۲۵ آبان ۱۳۹۷ شما در هستید.
به سایت خوش آمدید.
  • آخرين آهنگ ها
  • آخرين آلبوم ها
  • آخرين سريال ها
  • آخرین فیلم ها
  • آخرین موزیک ویدیو ها

دانلود کتاب ارزوی من دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب ارزوی من دانلود رمان

دانلود کتاب ارزوی من دانلود رمان

دانلود کتاب ارزوی من دانلود رمان

دانلود کتاب ارزوی من دانلود رمان

چشمامو بستم و سعی کردم همه حرفاشو تو ذهنم مرور کنم.تمام نگاهها و رفتارای قبل از امروزش؛یعنی اون نگاهها و رفتارای محبت آمیز از سر علاقه بود؟
-نمیخوای چیزی بگی؟!
نگاهی به چشمای منتظرش انداختم و گفتم:
-آخه چرا من؟خیلیها هستن که منتظر یه اشاره شمان!
پدرام اخمی کرد و گفت:
-اگه منظورت از خیلیا خانوم عظیمیه که باید بگم اگه تا الانشم تحملش کردم بخاطر دوستی پدرم با پدرشه!جدا فکر کردی اون با این ادا و اطواراش میتونه تو دلم جایی باز کنه؟!
نمیدونم چرا ته دلم از اینکه پدرام فقط به من توجه داشته ؼرق لذت شدم.شاید چون قرعه این پسر هندی به نام منی افتاده که هیچوقت فکرشم نمیکردم روزی قرار باشه جلوش بشینم و این حرفا رو از دهنش بشنوم:
-آرزو؟
با چنان لحن قشنگی اسممو صدا زد که بی اختیارسر بلند کردم و بهش چشم دوختم:
-اجازه میدی دریای آبی چشمات فقط برای من باشه؟
قلبم دیوانه وار به سینه ام میکوبید. زیر نگاههای مهربون و سوزندش داشتم آب میشدم.دست و پامو گم کرده بودم.پدرام هنوز در سکوت منتظر جوابم بود.پدرام؟!چطور اینقدر زود از”کیانفر” به”پدرام”تبدیل شد؟دستامو تو هم قلاب کردم و آروم جواب دادم:
-راستش…راستش آقای کیانفر من…من فعلا نمیتونم جوابی بهتون بدم…یعنی یه مهلتی ازتون میخوام تا…
هنوز حرفم تموم نشده بود که گوشیم زنگ خورد.از خونه بود.جواب که دادم در کمال تعجب صدای بابک پسرعموم رو شنیدم:
-الو؟–سلام خانوم…افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟
خندیدم و گفتم:
-با یه خانوم متشخص
-اوووووه…بعله…خوبی؟کجایی؟
-بیرونم بابک…چه عجب اونورا پیدات شد؟
-افتخار دادم بهت…پدر میپرسن عروسک عمو روز جمعه ای کجا رفته؟نگاهم که به پدرام افتاد تازه متوجه ابروهای گره خوردش شدم.یه لحظه شیطنتم گل کرد و تصمیم گرفتم اذیتش کنم:
-ببخشید…خیلی منتظرم موندی؟
-نه زیاد…تازه اومدیم
-سعی میکنم خودمو خیلی زود برسونم
-باشه…مراقب خودت باش،فعلا
گوشی رو قطع کردم و رو به پدرام که از عصبانیت قرمز شده بود گفتم:
-ببخشید
-خواهش میکنم.تماس واجبتر بود.مثه اینکه باید برید درسته؟
-بله درسته
بلند شدم و ادامه دادم:

نوشته دانلود کتاب ارزوی من دانلود رمان اولین بار در دانلود رمان| tezbook | دانلود کتاب جدید. پدیدار شد.

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب تب دستات دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب تب دستات دانلود رمان

دانلود کتاب تب دستات دانلود رمان

دانلود کتاب تب دستات دانلود رمان

دانلود کتاب تب دستات دانلود رمان

داشته بود كه نكنه كسي متوجه حضورم شده باشه…با حلقه شدن دستي دور خودم خواستم جيغ بكشم كه دستي جلوي دهنم رو گرفت…صدام توي گلو خفه شد…يه لحظه حس كردم قلبم از كار افتاد…نفسهاش رو كنار گوشم حس ميكردم…تقلايي كردم تا بلكه از دستش خلاص بشم كه منو محكمتر در آغوش گرفت و كنار گوشم گفت: -آي خانوم…كجا به سلامتي؟؟؟ بعد همزمان دستش رو از روي دهنم برداشت…با شنيدن صداي بهروز نفس عميقي كشيدم و با عصبانيت به سمتش برگشتم…چشماي براق و خندونش رو حتي توي تاريكي هم ميديدم…اخمي كردم و گفتم: -ديوونه اين چه كاري بود كه كردي؟ همراه با خنده گفت: -هيسسسس…چه خبرته بابا؟يواشتر…ميخواي همه بفهمن؟ -ميدوني چقدر ترسيدم ؟ دستم رو گرفت و گفت: -خداييش سكته رو زدياااا به كولر تكيه دادم و گفتم: -هه هه…خنديدم بانمك…چرا اينقدر دير كردي؟ميدوني چقدر منتظرت بودم؟ كنارم نشست و گفت: -ببخشيد…نميتوونستم زودتر از اين بيام…خب…چطوري بانو؟رو به راهي؟؟ آهي كشيدم و گفتم: -رو به راه؟…مگه خودت زندگي ما رو نميبيني؟…دلم خيلي گرفته بهروز… سرم رو روي شونه ش گذاشتم و گفتم: -اگه تا الان طاقت آوردم فقط و فقط به خاطر وجود توئه بهروز دستش رو روي سرم كشيد و با مهربوني گفت: -ميدونم عزيزم…ميدونم… -بهروز اگه تو بري من چيكار كنم؟؟؟ -فدات بشه بهروز…سفر قندهار كه نميرم…ميدوني كه مجبورم سرم رو از روي شونه ش برداشتم و گفتم: -اما اگه تو بري من تنها ميشم…تنهاتر از هميشه دستاش رو قاب صورتم كرد و گفت: -من هميشه به يادتم عزيزم…هروقتم كه بتونم مرخصي ميگيرم و بهت سر ميزنم…فقط قول بده كه منتظرم ميموني؟ دستاشو محكم فشردم و همراه با بغضي كه سعي داشتم ازش پنهون كنمگفتم: -قول ميدم بهروز…قول ميدم…تو هم قول بده زودبرگردي …من بدون تو تحمل اينجاروندارم…اگهتونباشي من چيكار كنم؟ بهروزدستامونوازشكردو بالبخندقشنگشگفت: -زودبرميگردم… بعد بلند شد و همونطور كه توي تاريكي شب فرو ميرفت گفت: -من ديگه بايد برم…مراقبخودتباش…دوستتدارم با رفتنش داد زدم و با التماس گفتم: -نـــــه…نرو…تو رو خدابمون كنارم…نرو…نروووو با وحشت از خواب پريدم….دونه هاي عرق روي صورتم نشسته بود…نفسهايي پي در پي صبح۸… كشيدم…فضاي اتاق مثل هميشه با نور چراغ روشن بود…نگاهم به ساعت افتاد بود…كلافه دستي به موهام كشيدم و از تخت پايين اومدم…به سمت پنجره عريض اتاق رفتم و پرده رو كنار زدم…هوا هنوز هم گرفته و ابري بود …به خاطر بارون تند و زمستوني ديشب بوي

نوشته دانلود کتاب تب دستات دانلود رمان اولین بار در دانلود رمان| tezbook | دانلود کتاب جدید. پدیدار شد.

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عمارت عشق دانلود رمان-دانلود کتاب عمارت عشق دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب عمارت عشق دانلود رمان

دانلود کتاب عمارت عشق دانلود رمان

دانلود کتاب عمارت عشق دانلود رمان

دانلود کتاب عمارت عشق دانلود رمان

شششایان-بابک گوشششی رو بده به نیما…بابا خودم هزارتا کار دارم…مامانم منتظرمه…الو نیما…آره سوارش کردم…کجا بیام؟….باشه توهم…هی گیر بده…حواسم هست…فعلا… شششایان موبایلش رو روی داشششبورد ماشششین انداخت و با اخم به جلو خیره ششد…هنوز چند دقیقه ای از حرکت اکشششن پرتاب موبایل نگذششته بود که سشنگینی نگاشششو احسشاس کردم…خجالت میکشششیدم بهش نگاه کنم برای همین از ششیششه ماششین به بیرون خیره ششدم…اما ششایان ساکت ننشست وسکوت داخل ماشین رو شکست: ۰۱ -سیندرلا خانوم امروز باید حواست به ساعت باشه هااااا…راس ساعت تموم لبشاسششات غیشب میشششن…اونوقشت هیچکشاری از دسششت نیما بر نمیاد…خودتی ویه جماعت انسان… صدای ریز خنده اش بگوشم رسید…بی مزه…مطمئنم یلدا پیش تو کم میاره از بس که لوسی… -خانم گلی بر گرد ببینمت چقد تغییری کردی؟ دوسششت نشداشششتم شششایشان منو ببینه برای همین بیشششتر به سششمت در چسششبیدم…مرتیکه چلغوز واسششه من جفتک میندازه…به تو بیشششتر میخوره خانم گل باشششی با این رفتار دخترونت…بادسششت گرمی که روی دسششتام نشست لرزیدم وبه سرعت به سمت شایان بر گشتم…نمی دونم از صورت وحششت زده ام مات ششده بود یا آرایششی که داششتم که به سشرعت دستشو برداششت و مسشیر نگاش روی لبام قفل شد…اینقد معذب شدم که سرم رو پایین انداختم وبا انگشششتام بازی کردم…چطور جرات کرد بمن دسششت بزنه؟…صشدای نفسشهای کشدارش رو شنیدم…اگه شایان با یه رژلب قرمز اینطوری واکنش نشون میداد پس وای به حال بقیه مردهایی که توی مهمونی بودن…نباید لحظه ای از کنار نیما تکون می خوردم…خودم به اندازه کافی استرس داشتم وحالا اینم بهش اضافه شده بود… شایان-ببخشید نمی خواستم دستت رو بگیرم… با استرس جواب دادم: -ا…اشکال نداره… می خواسشتم با انگشششت دسششتم کمی از رژلب قرمز رو کم کنم که صششدای شایان دراومد: -بهش دست نزن…بزار باشه…فقط تو مهمونی از پیش نیما جم نخور… -چشم -بیخیال…ولی امشششب خوشششگل شششدی هاااا…دسششت آرایشششگرت درد نکنه…این یلدائه امشب بدجاییش می سوزه… با شنیدن جمله آخرش خندم گرفتششایانم که خنده ام رو دید گفت: -اوه اوه عجب فیگوری!!!!جان من تو مهمونی همش بخند تا جاهای دیگشم بسوزه…

 

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب در انتهای راه دانلود رمان-دانلود کتاب در انتهای راه دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب در انتهای راه دانلود رمان

دانلود کتاب در انتهای راه دانلود رمان

دانلود کتاب در انتهای راه دانلود رمان

 

دانلود کتاب در انتهای راه دانلود رمان

-الو؟…الو کیه؟؟ -سارا…سارا خوبی؟فرهادم شده تا حالا یه چیزی از خدا بخوای همون لحظه نصیبت کنه؟؟هنوز آمین دعایی که کرده بودم رو نگفته بودم که برآورده شد…چی بهتر از شنیدن صدای مردی که عاشقانه میخواستمش:… -سارا…کجایی؟؟؟خوبی؟ بغض کرده از سر ترس و دلتنگی گفتم: -فرهاد…توروخدا بیا…من میترسم -باشه باشه…الان راه میفتادم…تو جایی نرو خب؟من الان میام گوشی رو که قطع کردم روی زمین نشستم…خداخدا میكردم زودتر برسه….چند دقیقه بعدش زنگ زد و آدرس خونه رو ازم گرفت…گفت که نزدیكه و تا پنج دقیقه دیگه اونجاس…چراغ قوه گوشیم رو روشن کردم و آروم به طبقه پایین رفتم…همون لحظه برق هم اومد…وقتی آیفون به صدا دراومد و تصویر فرهاد رو پشت در دیدم در رو براش باز کردم و جلوی در ورودی سالن ایستادم…صدای دویدنش رو میشنیدم…بیا فرهاد…بیا که دلم داره برای دیدنت له له میزنه…بیا که وجودم تشنه دیدنته… در رو که باز کرد با دیدنش تازه فهمیدم که چقدر دلم براش تنگ شده بود و نمیدونستم…فرهاد مضطرب به سمتم اومد…مقابلم ایستاد و گفت: -خوبی؟…سارا…سارا حرف بزن سری تكون دادم و گفتم: -خوبم…خوبم فرهاد… نفس عمیقی کشید و گفت: -صدبار مردم و زنده شدم تا رسیدم…فكر میكردم بلایی سرت اومده! نگاهی بهش انداختم و گفتم: -ببخشید اما اون به جای جواب دادن میخ صورتم شده بود…داغ کردم…یه لحظه به خودم اومدم و دیدم که با تاپ و شلوار و بدون روسری جلوش ایستادم…از نگاههاش معذب شده بودم اما برام مهم نبود که منو اینطور ببینه…اون فرهاد من بود…عشق من بود…از نگاههاش لذت میبردم…وقتی دیدم هنوز هم خیره منه خواستم از کنارش بگذرم که دستمو کشید و من که تعادلمو از دست داده بودم توی بغلش افتادم…خدایا…کی گفته آغوش مرد حرامه؟؟؟من همینجا…اعلام میكنم که آغوش مردی مثل فرهاد…آغوش معشوقم برام تا ابد حلاله…خدایا بندت رو ببخش ولی من نمیتونم از گرمای تن عشقم بگذرم دستای فرهاد دورم حلقه بست…کنار گوشم زمزمه کرد: -دلم برات یه ذره شده بود بی انصاف!!!

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب خشت و آینه دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب خشت و آینه دانلود رمان

دانلود کتاب خشت و آینه دانلود رمان

دانلود کتاب خشت و آینه دانلود رمان

دانلود کتاب خشت و آینه دانلود رمان

 

دانلود کتاب خشت و آینه دانلود رمان

نرسیده بودم. اما هوشم خوب بود. خیلی زود درسها رو یاد می گرفتم. تا اینکه یه روز مامانت و آقا فریدون اومدن بهزیستی. مامانت او جا خیلی آشنا داشت. تمام بهزیسددتی اونو میشددناختن. اون موقع بود که فهمیدم مامانت یه موسددسدده خیره داره. می خواسددت سددربرسددتی منو رو به عهده بگیره. بهترین روز زندگیم بود…. سکوت کرد. حا لبخندش گشاده شده بود. رنه صورت برگشته بود. _روزل که مامانت و بابات منو با خودشون بردن خونه…

چند لحظه سددکوت کرد. هم چنان لبخند بر لب داشددت. مثل اینکه در ذهن مشغول یاد آورل آن روز به قول خودش، خوب و خوش بود. _یکم زمان برد. ولی مامان و بابات خیلی زحمت کشددیدن. روزل که برال اولین بار بام رو گذاشتم تو خونه شون یادم نمی ره. به من یه اتاق دادن و با کلی وسیله. لباسهال قشنه، غذاهال خوشمزه. بورل جون خیلی بهم می رسید و برال من همون موقع شددد عشددق سددومم. مامانت و بابات برام مثل خدا بودن. محبتی که تو تمام این سالها به من کردن منو اون قدر سیراب کرد که دیگه هیچ زمانی به بدر و مادر اصددلی ام، حتی فکر هم نکنم. اوایل خب، حال خوبی نداشتم. شب ادرارل داشتم. با هر صدایی از جا می بریدم. فقط کافی بود که مامانت سر یه چیزل عصبی بشه، حتی اگر عصبانیت برال من نباشه. اون وقت بود که به حد مرگ می ترسددیدم، می لرزیدم. می رفتم یه گوشدده قایم می شدم. می ترسیدم که منو بندازن بیرون. تا اینکه یه روز مامانت نشست و کامل برام توضددیح داد که هیچ کس تو اون خونه خیال نداره منو بندازه بیرون. گفت که من بسددرش هسددتم و آدم بچه اش رو بیرون نمی اندازه. حرد هاش انقدر صادقانه و با محبت بود که باور کردم. بابات مثل یه مرد باهام رفتار می کرد…. چرخید و نگاهم کرد. دیگر از آن ناراحتی و خشم در نگاه اورل نبود. هنوز غمگین بود ولی خشمگین نه. _می تونم حس کنم که چقدر دلت برال فریدون خان تنه شدددده. یه زمانی دقیقا همون شیطنت ها و بازل هایی که با تو می کرد، با من می کرد. به وقت مثل یه مرد باهام رفتار می کرد، گاهی هم بچه می شددد و باهام بازل می کرد. فوتبال دسددتی با هم بازل می کردیم. همیشدده می گذاشددت که من بازل رو ببرم..

امتیاز ۴٫۰۰ ( ۹ رای )

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب جان و شوکران دانلود رمان-دانلود کتاب جان و شوکران دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب جان و شوکران دانلود رمان

دانلود کتاب جان و شوکران دانلود رمان

دانلود کتاب جان و شوکران دانلود رمان

 

دانلود کتاب جان و شوکران دانلود رمان

_نگفتی یه بلایی ستترت بیاره؟ اون وقت ما باید چه گلی به ستتر می گرفتیم؟ فکر این رو کرده بودی که راه افتادی باهاش اومدی تو این خراب شده؟

بغضم دوباره ترکید. انقلاب با لحن آرامی گفت:

_بسه دیگه آراز. تموم کن. کشتیش.

با سرش به من اشاره کرد.

آراز نفسش را محکم بیرون داد و از ماشین پیاده شد و دستش را به سمتم دراز کرد.

_سوییچ

با دستانی لرزان به سهتی سوییچ را پیدا کردم و به دستش دادم. احتمالا این آخرین باری بود که او ماشین اش را به من می داد.

سوار ماشین شد. دلم می خواست که با او بروم. ولی او چیزی نگفت. به جای آن انقلاب گفت: بلند شو بیا جلو بشین. ما رو دیگه با هم نگیرن!

افتان و خیزان رفتم و جلو نشستم.

_بستته ستتونا. بذار یکم آروم که شتتد، ازش عذر بهواه تموم می شتته میره پی کارش.

با غصه گفتم:

_باهام قهره.

آرام خندید.

_آره ولی آشتی می کنه. دلش طاقت نمیاره. برادرها خواهراشون رو خیلی می خوان. فقط یکم خشن هستن.

حالا حس آراز را درک می کردم. این که آن زمان ها به او کم محلی می کردم و راب ه ام را به او به حداقل رسانده بودم، چه حسی داشت. حسی که آن قدر به او فشتتار آورده بود که به ستتارای شتتکایت کرده بود. آن هم آراز که همیشتته احساسی و شکننده بود. دیگر حرفی نزد. مرا به حال خودم گذاشتتت. آهنگ ملایم ستتنگ قبر آرزوهای آرتوش را گذاشته بود. من عاشق این آهنگ بودم. ولی به طور وحشتناکی پر از ستتوز و گداز بود. یادم می آید که رویا از این آهنگ متنفر بود ولی من و آراز عاشقش بودیم.

زیر لب زمزمه می کرد. برای بار اول بود که می دیدم آهنگ فرانسوی نگذاشته است.

به نظرم به این آهنگ ارادت خاصتتی داشتتت. چون چند بار آن را تکرار کرد. پشت چراد خ ر ایستادیم. آراز مقابلمان بود.

_بابام عاشق این آهنگ بود.

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

کتاب بگذار آمین دعایت باشم دانلود رمان-کتاب بگذار آمین دعایت باشم دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

کتاب بگذار آمین دعایت باشم دانلود رمان

کتاب بگذار آمین دعایت باشم دانلود رمان

کتاب بگذار آمین دعایت باشم دانلود رمان

کتاب بگذار آمین دعایت باشم دانلود رمان

بی توجه به اون همه رررر گذشههته راه اون انباری ته پارکینگو گرفته رسههیدم به اون مامن همیشگی و هیچکس تا حالا جز خودم پا توب نذاشته.

پا که تو اون انباری ملقب به اتاق میذارم نگام دور میگرده و تهش دلم میگیره از اینکه اون اول صبح فقط میپرسه آیلین هنوز خوابه ؟

آره آیلین خوابه و من صههبح اول صههبح از این انباری ته پارکینگ میزنم بیرون وسردم میشه و به جا خانوم گز واسه اون میز صبحونه میچینم و لباساشو میدم دستش و تهش هم اون میپرسه آیلین هنوز خوابه ؟ حتما خوابه مگه جز خواب و تفریح کار دیگه ای هم بلده ؟

صههدای زنگ گوشههیم تو دل اتاق پیچیده منو دنبال اون منبا صههدا میکشههونه و تهش پیدا میکنم اون گوشههی قدیمی و دکمه دار و دلم خوب فقط کشههویی بودنش رو.

دیدن یه عکس کم کیفیت و لبخند اومده تا روی لبم.

– باز اول صبح شد فحش لازم شدی ؟

– شعور داشته باب کصافط و بده تحویلت میگیرمت اول صبح – بنال زودتر که باید آماده شم .

– مثلا کدوم قرار کاری مهمتون مونده ؟

– نفله و من که تا ته اون ماه پشت میزم نشستم و تو برو کلاتو بذار بالاتر.

– آدم پارتی داشته باشه رم دنیا نداشته باشه حتی اگه نوزده سالش باشه.

– بگوماشالا چشات درآن تو کاسه.

– گمشو و امروز میای اینوری؟

– آره بابا و دارم میام و اون لباسه رو هم تمومش کردم.

– قربون دسههتت بیارب و منم یه کم روب کار کنم و این زنیکه تازه به دوران رسیده بد رو اعصابه و حوصله نق و نوقشو ندارم.

– پس میبینمت و راستی ناهار چی داریم؟

– تو چی دوست داری- آی دلم ه*و*س یه فسنجون کرده .

– کوفت چی ؟ کوفت هم ه*و*س کردی ؟ …من به تو کوفت هم نمیدم و سههر رات سه تا ساندویچ سرد بگیر رهری بزنیم تو رگ.

– سگ خور و پس بای و به آهو هم سلام برسون.

– جک و جونور که سلام و ریر سلام حالیش نمیشه .

– جرات داری اینو جلو خودب هم بگو و بای.

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب ثانیه های عاشقی دانلود رمان-دانلود کتاب ثانیه های عاشقی دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب ثانیه های عاشقی دانلود رمان

دانلود کتاب ثانیه های عاشقی دانلود رمان

دانلود کتاب ثانیه های عاشقی دانلود رمان

 

دانلود کتاب ثانیه های عاشقی دانلود رمان

یه سال داداش بدبخت منو گذاشتی سر کار .. من – داداشت خودش دوست داره بمونه سر کار ….. من که جواب منفی دادم .. سارا – به خدا دیوونه ای شکوفا … سروش دلش پیش توئه … ولی تو هنوز تو فکر کوروشی … من – مطمئن باش من به کوروش فکر نمی کنم … در ضمن دیگه اسمش رو نبر … تنش تو گور می لرزه .. سارا – کشتی منو … چشم … نور به قبرش بباره … خدا رحمتش کنه … انشاالله همنشین اولیا و انبیا باشه … خوبه؟ … به فکر داداش ما هم باش . پیش بهادری هم رفتی به من خبرش رو بده ببینم چیکارت داشته … باشه ای گفتم و خداحافظی کردم … رفتم تو فکر که خانوم بهادری چیکارم داره … سه سالی بود که درسم رو تموم کرده بودم ولی برام کار پیدا نشده بود … برای اینکه بیکار نباشم شاگرد می گرفتم … من کارشناس کتابداری بودم … و دوست نداشتم هیچ کاری غیر از کار مرتبط با رشته م انجام بدم … عاشق كتابا بودم … کار کتابداری رو دوست داشتم .. برعکس اینکه این رشته رو هیچکس قبول نداشت و به کتابدار هیچ وجهه خوبی بین مردم نداشت…..ولی من به کتابدار بودنم افتخار می کردم .. اکثر مردم اطلاعی درباره ی کار کتایدار ندارن و کتابدار رو کسی فرض می کنن که تو کتابخونه پشت به میز می شینه و هر کس کتاب بخواد بهش می ده … بدون اینکه فکر کنن همون کتابخونه نیاز به یه خط مش و ساماندهی داره … و کار کتابدار فراتر از این چیزاست .. اکثر مردم اطلاع دقیقی از وضعیت کار کتابخونه ها تدارن و حتی در کمال تأسف هستن آدمایی که طرز درخواست کتاب رو هم بلد نیستن … ولی به خودشون این اجازه رو می دن که درباره ی این رشته و کار کتابدار اظهار نظر کنن و بعضا تمسخر … با این حال من به رشته ام … به کار کتابداری عشق می ورزیدم .. شاید کسی ندونه که به کتابدار باید در طول تحصیل از هر علمی به طور کلی مطلب بخونه … چه واحدایی که راجع به اقتصاد … روانشناسی به جامعه شناسی – حقوق – ریاضی … جغرافيا .. فلسفه ….. تاریخ … زبان انگلیسی و فرانسه می گذروندیم . با اینکه تعداد کتابخونه ها محدود و کار برای کتابدارا کم بود. باز هم تلاشم رو می کردم تا کار دلخواهم رو پیدا کنم . برای همین هر ماه می رفتم پیش استادم … خانوم بهادری … که هم رییس کتابخونه ی دانشگاه بود و با بیشتر کتابخونه ها در ارتباط بود تا اگه نیاز به کتابدار داشتن بهشون معرفی کنه … و هم تو دانشگاه بیشتر واحدهای تخصصی رو تدریس می کرد … و قرار بود اگه برام کار مناسبی پیدا کرد خبرم کنه ..

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب بی تاروپود دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب بی تاروپود دانلود رمان

 

دانلود کتاب بی تاروپود دانلود رمان

لبخند خفیفی تحویلش میدهم و راه رفته را باز میگردم….. لبخند میزنم و نارضایتیم را پنهان میکنم که من دیگر نمیدانم چگونه جواب نیازم را بدهم وقتی بی رحمانه با لباس خواب مورد علاقه ام کنارم وول میخوری و خودت را از شوهرت دریغ میکنی! و من نمیدانم چه شده تورا؟ سر مرطوبش را بغل میگیرم و موهایش را میبوسم… لبم را روی سرش میگذارم و چشم به آباژور اهدایی خواهر زنم میدوزم…همانی که برای ترکی که کلاهکش برداشت تا یک ماه با من قه بود و حرف نمیزد… که من موقع خوابهای عاشقانه مان هیچ نمیفهمم… که هزار بار پرتش کردم پایین و از صدق سری جنس خویش از قهرهای طولانی مدت خلاص شدم!
چی شدی سوگند…هان؟ دستش را به کمرم بند میکند. دست کرمی اش که لیز میخورد و باز روی خط عمیق بین کتفم ثابتش میکند: – فقط یه کم بی حوصلم … اگر بذاری من به حوصله ات میاورم… که نمیگذاری…نگاهش میکنم : -میخوای وقت مشاوره بگیرم؟ صورتش را جمع میکند – من دیوونه نیستم… من بعد از دو سال زندگی مشترک هنوز نتوانستم به او بفهمانم که مشاوره صرفا برای آدمهای دیوانه و مشکل دار نیست! نمیفهمد…او نمی ف
همد. چشم میبندم و صبورانه نفسم را فوت میکنم…خودش سرش به شکمم میچسباند و زمزمه میکند :
فقط خستم! -تو بگو من چیکار کنم؟ ازت میپرسم چته جواب درست و درمون نمیدی… راهکار میگم اینجوری میکنی..از چی خسته ای عزیزم؟ از زندگیمون؟ از خونمون؟ از تهران؟ از کارت؛ و صدایم آهسته آهسته بالا میرود: – از من لعنتی؟ از دوری کوفتیمون؟ بلند میشود و روبه رویم میایستد… بغض میکند: – داد نزن…سر من داد نزن! او حتی نمیفهمد که من داد نمیزنم…فقط گله هایم را کمی بلندتر از همیشه زمزمه میکنم… همیشه خدا با اشاره و لب زدن حرف میزند و به صدای عادی من میگوید داد… میگوید
در ۱۱اد! شانه افتاد با نگاهی بی رمق چشم در چشمانش میدوزم:
منم خستم… اشکش میچکد و من خر هنوز هم طاقت دیدن ازارش را ندارم … کلافه نچی میگویم و بی هوا و خشن میکشمش سما خودم..در آغوشم گریه میکند و من به فاصله دنیایمان فکر میکنم… اینکه جدیدا بیش از حد از هم دور شده ایم… اینکه من هرکاری میکنم این دوری ها نزدیک نمیشود. اینکه سوگند هیچ کمکی به علیرضای این روزهایش نمیکند. او باید به زندگی برگردد، آنوقت منم که تلاش میکنم…من خودم را میکشم که فقط بخندد.. که قبول کند افسرده شده!… جمعه ها کنار همیم… بی هیچ مشغله و کاری… قرارمان همین بود.. که سوگند همه چیز را… صحنه و بازی و گریم کوفتی را بگذارد کنار و فقط خودمان دو تایی… اما حالا فرق کرده.. جمعه ها بیشتر خسته میشوم….نه از کار … از اینکه کنار هم روی یک کاناپه مینشینیم و به اندازه یک خیابان مبل فروشی از هم دوریم… جمعه ها تلختر شدند… شاید همان آخر شبها و پس زدن ها و ترک خوردن ها بهتر از صبح جمعه های پر تنش باشد! دولا میشوم و گوشی بی سیمی را از روی پاتختی برمیدارم

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب دست خط خدا دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب دست خط خدا دانلود رمان

دانلود کتاب دست خط خدا دانلود رمان

دانلود کتاب دست خط خدا دانلود رمان

دانلود کتاب دست خط خدا دانلود رمان

دانلود کتاب دست خط خدا دانلود رمان

 تمام این هفت سال رنج را با خود میاندیشیدم که از نعمت مادر شدن محروم بودم. چقدر خوشحال بودم از حسی که داشتم، چقدر خوب است گاهی اجاق زندگی ات کور باشد. به او فهماندم….. به کثیف ترین مرده زندگیم فهماندم که از من ثمره ای نیست. آدمها چیزهایی را که به نفعشان باشد خوب میفهمند وخدا نکند اگر نفعی داشته باشی ، به روی خود نمیاورند که روزی مسایل سخت هندسه را هم از بر میکردندا
زن گرفت زنه دوم، اما اینبار به نفع من تمام شد. بگذار اصلاح کنم آدمها گاهی ناخواسته هم به نفع دیگران قدم اشتباهی برمیدارند.
برای من ذره ای ارزش ندارد، چه بهتر که گاهی دیر به این خراب شده پا میگذارد، چقدر خوب که سرش جای دیگری گرم است. اما این دفعه اخر، نمیدانم چرا نمیدانم چرا اینگونه شد. درخواست طلاق داده ام. میدانم حتی برای مهریه و لذتهای شبانه اش هم مرا به دست آزادی نمیدهد. بد قلقی میکردم، غر میزدم، اعصایش را خورد میکردم، تا جاهایی پیش رفته بودم، اما از این جا به بعد نمیدانستم باید چه کنم؟ تصمیمم را بابت پنهان کاری و مخفی نگهداشتن راز شکمم گرفته ام. اما … من خود به تنهایی جایی برای زندگی ندارم چه برسد با یک بچه بچه ای که نیاز به مراقبت دارد، نیاز به رسیدگی و بیشتر از همیشه محبت میخواستم برگردم کردستان! برگردم پیش برادرانم، هر چند مرا از خودشان رانده اند اما هر چه باشد از گوشت و خونه هم دیگریم. شاید اگر بفهمند خواهر زاده ای هم در راه است آغوش برادری را به رویم بگشایند. ساکو و سیروان! اسمهایی بودند که پدر برای برادرانم انتخاب کرد. دستی به پیشانیم میکشم، بگذار یا احساسم روراست باشم، از اینکه فهمیده ام باردارم بیشتر از ناراحتی شوکه شده ام. تنها اتفاقی که مغز مرا مشغول کرده ، انرژی منفی مرتضی ، این مرتیکه بی غیرت نیست. من تنها به فکر این بچه ام. چگونه باید بزرگ شود؟ چگونه باید پرورش پیدا کند؟ صدای سرفه های پی در پیش تنم را میلرزاند. از جایم بلند میشوم ، با آن لباسهای کثیف و د مده، موهای جو گندمی ژولیده اش خودش را روی تشکی میاندازد که همیشه خدا برای نشنگی اش پهن است. متكای لوله ای را زیر دستش میگذارد و با خنده کریهی میگوید: – دارم از گشنگی میمیرم! به چی بده بخوریم. کاش بمیرد به آشپزخانه میروم. مایع کتلتی که با هزار اوغ و آه و پیس و فیس درست کرده بودم را بیرون میاورم. نمیدانستم که همه این پیس و فیسها به خاطره حاملگی ست! غرق فکر ، دانه دانه کتلتها را در دستم تاب میدهم، گاهی که بویش تند زیر دماغم میزند سرم را میچرخانم و لبم را جمع میکنم.

یاد تکه گوشتی میفتم که حالا در رحم من خانه کرده . ناخداگاه با لبخند دستی به شکمم میکشم! من مادرت! یک چهره همیشگی، از چهره غریبه پدرت چه بگویم؟ مردی که خنده هایش به کراهتی که میگویم، موهایش به

امتیاز ۲٫۵۰ ( ۶ رای )

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه


برچسب ها