» دانلود رمان

[metaslider id=796]

کتاب بگذار آمین دعایت باشم دانلود رمان-کتاب بگذار آمین دعایت باشم دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

کتاب بگذار آمین دعایت باشم دانلود رمان

کتاب بگذار آمین دعایت باشم دانلود رمان

کتاب بگذار آمین دعایت باشم دانلود رمان

کتاب بگذار آمین دعایت باشم دانلود رمان

بی توجه به اون همه رررر گذشههته راه اون انباری ته پارکینگو گرفته رسههیدم به اون مامن همیشگی و هیچکس تا حالا جز خودم پا توب نذاشته.

پا که تو اون انباری ملقب به اتاق میذارم نگام دور میگرده و تهش دلم میگیره از اینکه اون اول صبح فقط میپرسه آیلین هنوز خوابه ؟

آره آیلین خوابه و من صههبح اول صههبح از این انباری ته پارکینگ میزنم بیرون وسردم میشه و به جا خانوم گز واسه اون میز صبحونه میچینم و لباساشو میدم دستش و تهش هم اون میپرسه آیلین هنوز خوابه ؟ حتما خوابه مگه جز خواب و تفریح کار دیگه ای هم بلده ؟ بقیه در ادامه مطلب

ads

دانلود کتاب ثانیه های عاشقی دانلود رمان-دانلود کتاب ثانیه های عاشقی دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب ثانیه های عاشقی دانلود رمان

دانلود کتاب ثانیه های عاشقی دانلود رمان

دانلود کتاب ثانیه های عاشقی دانلود رمان

 

دانلود کتاب ثانیه های عاشقی دانلود رمان

یه سال داداش بدبخت منو گذاشتی سر کار .. من – داداشت خودش دوست داره بمونه سر کار ….. من که جواب منفی دادم .. سارا – به خدا دیوونه ای شکوفا … سروش دلش پیش توئه … ولی تو هنوز تو فکر کوروشی … من – مطمئن باش من به کوروش فکر نمی کنم … در ضمن دیگه اسمش رو نبر … تنش تو گور می لرزه .. سارا – کشتی منو … چشم … نور به قبرش بباره … خدا رحمتش کنه … انشاالله همنشین اولیا و انبیا باشه … خوبه؟ … به فکر داداش ما هم باش . پیش بهادری هم رفتی به من خبرش رو بده ببینم چیکارت داشته … باشه ای گفتم و خداحافظی کردم … رفتم تو فکر که خانوم بهادری چیکارم داره … سه سالی بود که درسم رو تموم کرده بودم ولی برام کار پیدا نشده بود … برای اینکه بیکار نباشم شاگرد می گرفتم … من کارشناس کتابداری بودم … و دوست نداشتم هیچ کاری غیر از کار مرتبط با رشته م انجام بدم … عاشق كتابا بودم … کار کتابداری رو دوست داشتم .. برعکس اینکه این رشته رو هیچکس قبول نداشت و به کتابدار هیچ وجهه خوبی بین مردم نداشت…..ولی من به کتابدار بودنم افتخار می کردم .. اکثر مردم اطلاعی درباره ی کار کتایدار ندارن و کتابدار رو کسی فرض می کنن که تو کتابخونه پشت به میز می شینه و هر کس کتاب بخواد بهش می ده … بدون اینکه فکر کنن همون کتابخونه نیاز به یه خط مش و ساماندهی داره … و کار کتابدار فراتر از این چیزاست .. اکثر مردم اطلاع دقیقی از وضعیت کار کتابخونه ها تدارن و حتی در کمال تأسف هستن آدمایی که طرز درخواست کتاب رو هم بلد نیستن … ولی به خودشون این اجازه رو می دن که درباره ی این رشته و کار کتابدار اظهار نظر کنن و بعضا تمسخر … با این حال من به رشته ام … به کار کتابداری عشق می ورزیدم .. شاید کسی ندونه که به کتابدار باید در طول تحصیل از هر علمی به طور کلی مطلب بخونه … چه واحدایی که راجع به اقتصاد … روانشناسی به جامعه شناسی – حقوق – ریاضی … جغرافيا .. فلسفه ….. تاریخ … زبان انگلیسی و فرانسه می گذروندیم . با اینکه تعداد کتابخونه ها محدود و کار برای کتابدارا کم بود. باز هم تلاشم رو می کردم تا کار دلخواهم رو پیدا کنم . برای همین هر ماه می رفتم پیش استادم … خانوم بهادری … که هم رییس کتابخونه ی دانشگاه بود و با بیشتر کتابخونه ها در ارتباط بود تا اگه نیاز به کتابدار داشتن بهشون معرفی کنه … و هم تو دانشگاه بیشتر واحدهای تخصصی رو تدریس می کرد … و قرار بود اگه برام کار مناسبی پیدا کرد خبرم کنه .. بقیه در ادامه مطلب

ads

دانلود کتاب بی تاروپود دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب بی تاروپود دانلود رمان

 

دانلود کتاب بی تاروپود دانلود رمان

لبخند خفیفی تحویلش میدهم و راه رفته را باز میگردم….. لبخند میزنم و نارضایتیم را پنهان میکنم که من دیگر نمیدانم چگونه جواب نیازم را بدهم وقتی بی رحمانه با لباس خواب مورد علاقه ام کنارم وول میخوری و خودت را از شوهرت دریغ میکنی! و من نمیدانم چه شده تورا؟ سر مرطوبش را بغل میگیرم و موهایش را میبوسم… لبم را روی سرش میگذارم و چشم به آباژور اهدایی خواهر زنم میدوزم…همانی که برای ترکی که کلاهکش برداشت تا یک ماه با من قه بود و حرف نمیزد… که من موقع خوابهای عاشقانه مان هیچ نمیفهمم… که هزار بار پرتش کردم پایین و از صدق سری جنس خویش از قهرهای طولانی مدت خلاص شدم!
چی شدی سوگند…هان؟ دستش را به کمرم بند میکند. دست کرمی اش که لیز میخورد و باز روی خط عمیق بین کتفم ثابتش میکند: – فقط یه کم بی حوصلم … اگر بذاری من به حوصله ات میاورم… که نمیگذاری…نگاهش میکنم : -میخوای وقت مشاوره بگیرم؟ صورتش را جمع میکند – من دیوونه نیستم… من بعد از دو سال زندگی مشترک هنوز نتوانستم به او بفهمانم که مشاوره صرفا برای آدمهای دیوانه و مشکل دار نیست! نمیفهمد…او نمی ف
همد. چشم میبندم و صبورانه نفسم را فوت میکنم…خودش سرش به شکمم میچسباند و زمزمه میکند :
فقط خستم! -تو بگو من چیکار کنم؟ ازت میپرسم چته جواب درست و درمون نمیدی… راهکار میگم اینجوری میکنی..از چی خسته ای عزیزم؟ از زندگیمون؟ از خونمون؟ از تهران؟ از کارت؛ و صدایم آهسته آهسته بالا میرود: – از من لعنتی؟ از دوری کوفتیمون؟ بلند میشود و روبه رویم میایستد… بغض میکند: – داد نزن…سر من داد نزن! او حتی نمیفهمد که من داد نمیزنم…فقط گله هایم را کمی بلندتر از همیشه زمزمه میکنم… همیشه خدا با اشاره و لب زدن حرف میزند و به صدای عادی من میگوید داد… میگوید
در ۱۱اد! شانه افتاد با نگاهی بی رمق چشم در چشمانش میدوزم:
منم خستم… اشکش میچکد و من خر هنوز هم طاقت دیدن ازارش را ندارم … کلافه نچی میگویم و بی هوا و خشن میکشمش سما خودم..در آغوشم گریه میکند و من به فاصله دنیایمان فکر میکنم… اینکه جدیدا بیش از حد از هم دور شده ایم… اینکه من هرکاری میکنم این دوری ها نزدیک نمیشود. اینکه سوگند هیچ کمکی به علیرضای این روزهایش نمیکند. او باید به زندگی برگردد، آنوقت منم که تلاش میکنم…من خودم را میکشم که فقط بخندد.. که قبول کند افسرده شده!… جمعه ها کنار همیم… بی هیچ مشغله و کاری… قرارمان همین بود.. که سوگند همه چیز را… صحنه و بازی و گریم کوفتی را بگذارد کنار و فقط خودمان دو تایی… اما حالا فرق کرده.. جمعه ها بیشتر خسته میشوم….نه از کار … از اینکه کنار هم روی یک کاناپه مینشینیم و به اندازه یک خیابان مبل فروشی از هم دوریم… جمعه ها تلختر شدند… شاید همان آخر شبها و پس زدن ها و ترک خوردن ها بهتر از صبح جمعه های پر تنش باشد! دولا میشوم و گوشی بی سیمی را از روی پاتختی برمیدارم بقیه در ادامه مطلب

ads

دانلود کتاب دست خط خدا دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب دست خط خدا دانلود رمان

دانلود کتاب دست خط خدا دانلود رمان بقیه در ادامه مطلب

ads
  • تاریخ : ۳ام اردیبهشت ۱۳۹۷
  • موضوع : دانلود رمان
  • بازدید : 54 views

دانلود کتاب اینجا زنی عاشقانه می بارد-دانلود کتاب اینجا زنی عاشقانه می بارد | دانلود کتاب عاشقانه
دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب اینجا زنی عاشقانه می بارد

دانلود کتاب اینجا زنی عاشقانه می بارد

دانلود کتاب اینجا زنی عاشقانه می بارد

تا به امروز تو زندگی ام آرامش نسبی برقرار بوده، نمی خوام با اومدن کسی بهم بریزه، نمی خوام اوضاعم خراب بشه؛ پس به کسی احتیاج دارم که آروم ترم کنه؛ فعلا! |
سر تکان میدهم و او مینشیند؛ بعد از بستن کمربند و تک بوقی راهی میشود! سیخ سیخ در سرمای زمستان ایستاده ام؛ در عین بد بودن؛ در عین اینهمه اژدها نماییها. چقدر خوب است! با او حس آرامش دارم. چون حس میکنم خودش است. خوده خودش. دوستهای اطرافم با اینکه هم جنس اند؛ اما کنارشان امنیت روانی ندارم. حس آشنا و خوبی دارد که تابه حال در کنار حرفهای تیز کسی نداشته ام! او تیز است در عین حال نرم، هی عصبانیم می کند و میخواهی به رویش برگردی؛ اما وقتی آرامشش را می بینی ناخوداگاه آرام میشوی! باید خودم را اصلاح کنم. اینکه هر لحظه نگران حالت قیافه ام هستم اصلا از نگاه رهام قشنگ نیست و فهمیده ام چقدر از آدمهای ظاهر بین بدش می آید! نمی توانم. آخر. این همه تغییر برای منی که این قدر به تیپ و کلاس کاری و قیافه دیگران اهمیت میدهد نشدنی است؟ اگر رهام این قدر جذاب و مردانه نبود عمرا همراهیش می کردم؛ اما… خب چه کنم؟ نمی شود با یک بی ترکیب کریه المنظر رابطه برقرار کرد… اصلا در خونم نیست. از این لحاظ کاملا دو قطب مخالفیم. فقط خدا به خیر بگذراند؟ خسته و کوفته از پژوهش سرا برمی گردم. با همان بوتهای قهوه ای و پالتوی کلفتم روی مبل مینشینم! دلم قهوه میخواد… خیلی. دو سه روزی از دیدارم با رهام می گذرد. دلم میخواهد بازهم ببینمش و دقیقا از همان روز تابه حال سعی میکنم که شبیه او قاطعانه و محکم باشم. جواب هایم حساب شده و منطقی باشد. می توانم چون روحیه رسمی بودن رادارم؛ اما… کاش روبه روی خودش همچین توقعی را از من نداشت! یادش که زنده میشود باور کن ناخودآگاه یاد کوه و صلابتش می افتم! نمی دانم چرا این سرو تنومند را جور دیگری دوست دارم. نمیدانم چرا این اقتدار برایم دلچسب تر از این صورت فریبند ست!
امروز با این همه کار و سروکله زدن با بچه های آزمایشگاه و خستگی، هیچ چیز نمیدانم… نمیدانم که چرا میتوانم مرد ازدواج کرده ای را که بچه دارد دلخواهم باشد بقیه در ادامه مطلب

ads

دانلود رمان تنها در باغ

دانلود رمان تنها در باغ

خلاصه رمان :

داستان ما داستان سحر مسرور  فرزند هفتم خانواده پر پسر ، این دختر ما رو مظلوم گیر آوردن ، به زور فرستادنش دنبال گنجی که در باغ اجدادیشون در مازندران قرار داره  همزمان با کاوش های دختر ما اتفاقات هیجان انگیز و مفرحی براش اتفاق می افته که خوندنش خالی از لطف نخواهد بود

ads
صفحه 6 از 13« بعدی...45678...قبلی »