» دانلود رمان

[metaslider id=796]

دانلود کتاب اپارتمان صد متری دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب اپارتمان صد متری دانلود رمان

دانلود کتاب اپارتمان صد متری دانلود رمان

دانلود کتاب اپارتمان صد متری دانلود رمان

دانلود کتاب اپارتمان صد متری دانلود رمان

مشتغول باز کردن نستکافه ها بودم که با شتنیدن این حر از دهان مهرداد نسکافه رو کنار لیوان آبجوش گذاشتم و به سمتش برگشتم .یکی از ابروهامو به حالت تعجب بالا دادم و گفتم :خواهرتون کار خونه میکنه؟! – مهرناز علاقه خاصی به خونه داری داره .از کلاس اول راهنمایی پا به پای مامان آشتپزی میکرد .ولی بعد از فوت مامان اینکار به همستتر جدید پدرم محول شد .در واقع این نقشه بابا بود که خانم جدیدش با مهرناز آشنا بشه و به هم عادت کنند که متاسفانه وقتی مهرناز فهمید که اون خانم همسر جدید بابا است وضعیت روحیش بد تر شد. دو تا نسکافه درست کردم و یکی رو جلوی مهرداد گذاشتم و گفتم: . دیروز خیلی زحمت کشیدید و به خونه اشاره کردم ٬ -دستتون درد نکنه – در مقابل کاری که قراره شما برای مهرناز بکنی اینها هیچه .فق امیدوارم از زندگی بیزارت نکنه. – نگران نباش من با بدتر از مهرناز خانم کنار اومدم .امیدوارم بعد از این مدت ایشونو سالم به شما تحویل بدم. مهرداد نسکافه ش رو نوشید و یک ضربه آروم به پشتم زد و گفت: -خیلی آقایی !من که برادرشم این آخریا کم آوردم. در حالیکه از آشپزخونه بیرون میرفت ادامه داد: -اگه ده تا خونه هم بهم میدادن حاضر نبودم با اون زیر یک سقف باشم . با شتتنیدن این حر نستتکافه به گلوم پرید و چند تا ستترفه کردم .ترس و نگرانی در دلم سایه انداخت و با خودم گفتم-نکنه از اون چیزی که فکر میکردم پیچیده تر باشتته و یا این دختر خیلی متفاوت تر از بقیه بیماران شتبیه خودش باشه؟ ولی کار از این حرفا گذشته بود و راه برگشتی نبود. بودن در جایی که احساس کنی خونه خودته به قدری شادم کرده بود که دلم می خواست اونروز نه جایی برم و نه کسی بیاد! تمام روز رو به مطالعه در مورد بیماری مهرناز گذروندم .در اولین فرصتتت باید از طریق دانشتگاه اینترنت درخواست میکردم .برای نهار دو تا نیمرو درست کردم و خوردم .شب هم خیلی زودتر از معمول خوابم برد. صبح روز که از خواب بیدار شدم .احساس کردم

نوشته دانلود کتاب اپارتمان صد متری دانلود رمان اولین بار در دانلود رمان| tezbook | دانلود کتاب جدید. پدیدار شد.

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

ads

دانلود کتاب رهایی از اسارت دانلود رمان-دانلود کتاب رهایی از اسارت دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

رفع مسئولیت : اگر نویسنده رمانی هستید که در سایت منتشر شده و خواستار حذف آن هستید لطفا از بخش”تماس با ما” در ارتباط باشید.

کاربرانی که با تلفن همراه وارد سایت میشوند ، چنانچه که بخواهند به انجمن سایت، ثبت نام،چت روم و قسمت های دیگر دسترسی پیدا کنند د ر کادر (برو به) که در صفحه مشاهده میکنید ، جستجو کنید >>

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

ads

دانلود کتاب چیکسای دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب چیکسای دانلود رمان

دانلود کتاب چیکسای دانلود رمان

دانلود کتاب چیکسای دانلود رمان

دانلود کتاب چیکسای دانلود رمان

ترلان !فرشید واسه من و امیر مهدی مرد .خودم گورشو کندم و چالش کردم .تو هم خاکش کن . – چطوری میتونم فراموشش کنم .تو که از همه چیز من خبر داشتی .چطور سوسن خانم تو چند ماه تونست اونو از این رو به اون رو کنه .فرشید تبدیل به کسی شد که انگار هزار سال با من بیگانه بود اونکه میگفت غیر از من محاله کسی رو تو قلبش بپذیره .یعنی با چند بار اومدن دم خونمون و جواب نه شنیدن از من چشمشو رو همه عشق و علاقمون بست .اشتباه کردم؟ فقط خواستم بهش بفهمونم که بودنم با نبودنم فرق داره وگرنه همه وجودم چشم به راهش بود تا بیاد دستمو بگیره و دوباره بریم سر خونه و زندگیمون. – گلم !منکه بهت گفته بودم سوسن خانم از هر مدل دعا و جادو جنبل استفاده میکنه تا به هدفش برسه . اونقدر که فالبینهای شهرو میشناسه، پدر و مادرشو نمیشناسه. بوسه هاش و چشمکهاش ٬ نگاهش٬ – به خدا خودم هم میخوام فراموشش کنم ولی نمیشه .صداش خنده هاش همش جلو چشممه .اون موهای رو سینش که شبها تا با اونا بازی نمیکردم خوابم نمیبرد .همه و همه جلو چشمامه . میدونی چند شبه نخوابیدم و دلم هواشو میکنه؟ از روزی که فهمیدم که آغوشش قراره واسه یکی دیگه باز بشه، نمیدونی، انگار باروت دارن تو دلم آتیش میزنن .روزی هزار بار خودمو نفرین میکنم که چرا وقتی اومد دنبالم ناز کردم . ایکاش تو سری خور سوسن خانم میشدم ولی فرشید رو از دست نمیدادم. ۸ تو خودت امیر مهدی رو کنارت داری و نمیفهمی وقتی شوهر آدم بی دلیل و به خاطر یکسری حرفهای خاله زنکه سال زندگی و مهرو محبت و عاطفه رو به باد بده یعنی چه؟ به خدا آذین از تو دارم میسوزم . – ببین ترلان جان .این حرفهایی که تو میگی درست ولی به خدا ناراحتی من هم کمتر از تو نیست .خصوصا که خودم باعث شدم که فرشید بیاد خواستگاریت .اگه همون روزیکه از تو ازم پرسید آب پاکی روی دستش می ریختم و فکر تو رو از سرش بیرون میکردم حالا حالو روزت این نبود که با سوختن تو ما هم آتیش بگیریم .باور کن روز نیست که من و مامان سر نماز باعث و بانی این جریانو لعنت نکنیم. – تو هم خواهر گلم به خدا واگذار کن .باور کن بدجوری بهشون نشون میده .بی آبرو کردن مؤمن کم چیزی نیست که خدا ازش بگذره. پاشو صورتتو بشور .پایین همه نشستن میخوان سفره بیندازن. دوست ندارم پشتت حرف و حدیث در بیاد .خودت میدونی که خیلی از این مهمونهای امشب در دوره قرآنهای سوسن خانم که الهی همون قرآن بزنه به کمرش شرکت میکنند .از کجا معلوم که واسه فضولی نیومده باشند .پاشو حاضر شو بریم پایین .من دلم روشنه که خدا شادت میکنه .شک نکن. آذین با تمام شیطنتهایی که داشت همیشه بهترین محرم اسرارم در مواقع ناراحتی بود و خوب میتوانست با حرفهایش من دلشکسته را آرام کند .حتی از کژال خواهرم هم به من نزدیکتر بود

نوشته دانلود کتاب چیکسای دانلود رمان اولین بار در دانلود رمان| tezbook | دانلود کتاب جدید. پدیدار شد.

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

ads

دانلود کتاب ابی سیریش بادیگارد می شود-دانلود کتاب ابی سیریش بادیگارد می شود | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب ابی سیریش بادیگارد می شود

دانلود کتاب ابی سیریش بادیگارد می شود

دانلود کتاب ابی سیریش بادیگارد می شود

 

دانلود کتاب ابی سیریش بادیگارد می شود

ابی دست صدیقه روکه داشت تو شکم حشمت فرو میرفت گرفت و گفت: -برو اووَر دختر !بذار بینَم چی شده! ابی دست حشمتو از روی سرش برداشت و به زخم کوچیکی که در اثر اصابت در کاپوت ایجاد شده و کمی هم خون تازه در اطرافش بود، نگاهی انداخت: -چیزی نیس آق حشمت …به خیر گذشت! ناگهان متوجه یقه لباس صدیقه شد و از هون جا داد زد: -صدیق !تو همینجور میخوای بیای امامزاده قاسم ….نکونه فکر کردی داریم میریم شانزه لیزه! صدیق که از نوع حرف زدن ابی جلوی حشمت، شاکی شده بود و نمیخواست چهره واقعیشو به حشمت نشون بده، یه بغض ساختگی انداخت تو گلوشو گفت: -داداش !یعنی من انقدر بیفکرم؟ چادرمو تو ساک گذاشتم …. و روشو کرد اونور و یه لرزش کوچیکی به شونه ش داد که یعنی گریه میکنه! ابی هم که دلرحم تر از این حرفا بود به سمتش اومد و دستشو دور شونه های خواهرش انداخت و آهسته بیخ گوشش گفت: -آخه ورپریده نمیگی بچه مردمو با این ریخت و لباست ناکار کردی؟ صدیقه چشمای خالی از اشکشو به صورت ابی انداخت و گفت: -به من چه که اون …. با شنیده شدن صدای حشمت که میگفت ” آقا ابی بریم .دیر میشه” صدیقه و ابی از ادامه صحبتشون دست کشیدن و به طرف ماشین رفتن! ***** چشم خدیجه سلطان که به گنبد سبز و خونه چه کاهگلی امامزاده قاسم افتاد، دستاشو به حالت دعا بلند کرد و اشک از گونه هاش سرازیر شد-یا امامزاده قاسم !قربون اون سر بریده ت بشم .خودت گره بی پولی ابراهیمو باز کن و صدیقه رو به خونه بخت راهی کن !نذار این دختر رو دستم بمونه و سرمو نگران رو بالش بذارم! صدیقه یه نیشگون از پای خدیجه سلطان گرفت و سرشو برد دم گوشش: -ننه این حرفا چیه که جلوی غریبه ها میزنی؟ تو خوبی واسه آبرو به جا کردن! سرشو که از بیخ گوش مادرش برداشت چشمش به چشمهای خمار شده حشمت افتاد که از تو آینه نگاش میکرد . گونه هاش سرخ شد و سرشو به سمت پنجره ماشین کرد و تا زمانی که صدای حشمت رو شنید که میگفت “رسیدیم” نگاهشو به تو ماشین نچرخوند. از ماشین که پیاده شدن، صدیقه چادرشو از تو ساکش در آورد و رو سرش انداخت .برخلاف توصیه صدیقه، دستگاه آبغوره گیری خدیجه سلطان همینطور به راه بود

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

ads

دانلود کتاب در تمنای توام دانلود رمان-دانلود کتاب در تمنای توام دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب در تمنای توام دانلود رمان

دانلود کتاب در تمنای توام دانلود رمان

دانلود کتاب در تمنای توام دانلود رمان

 

دانلود کتاب در تمنای توام دانلود رمان

آلمانه یکی دیگه رو کاندید کنید.ساسان با تعجب ابرویش را بالا داد و گفت: -تا اونجا که من می دونم سرتر از آلما تو فامیل و آشنا سراغ نداریم خودت بهتر می دونی.سرتر هم بود اما مگر سوگی پدرش را می شد دست کم گرفت؟!نکیسا با جدیت گفت:من علاقه ای به آلما ندارم.شکوفه لبخند زد و گفت:علاقه به وجود میاد پسرم مطمئنم آلما جذبت می کنه.نکیس با خشم گفت:من نمی تونم. آلما اگه برای شما عزیزه برای من نیست.ساسان با جدیت بلند شد نگاه پر از جذبه اش را در نگاه نکیسا ریخت و گفت:فقط آلما، من تصميمو گرفتم، پس نمی خوام حرف دیگه ای بشنوم اون دختر از این خانواده بیرون نمی ره، بهتره روش فکر کنی چون تا هفته دیگه ترتیبنامزدی رو میدم.نکیسا بلند شد در مقابل پدرش ایستاد و گفت:دارید مجبورم می کنید؟می خوام حق پدریتو اجابت کنی.حق پدری؟ یا بردگی؟ آلما همه را با دلربایش خریده بود اما دل او را نه!ساسان به اتاقش رفت و نکیسا درمانده به مادرش نگاه کرد و گفت:مامان چرا؟شکوفه دست او را گرفت و در کنار خود نشاند و گفت:– پسرم تو حساسیت پدر تو رو آلما می دونی، اون تنها یادگار خواهرشه، مثل دخترشه، خیلی بهش علاقه داره.نکیسا کلافه بلند شد و به اتاقش رفت. در را پشت سرش بست تا کسی مزاحمش نشودمنظورم کاملا واضحه، من آرزو دارم تو با آلما ازدواج کنی. اون دختر خیلی خوبیه و می تونه همسر ایده ال تو باشه. تو هم دیگه ۳۰سالت شده باید به فکر ازدواج باشیپس چه کسی بهتر از آلما؟ آلما؟! دختری که کودکیش را دزدید؟ شکوفه در ادامه حرف ساسان گفت:شما دو تا خیلی بهم میاید، پسرم برای دل منو پدرتم که شده این آرزو رو براورده کن ، از بچگیت آرزو داشتیم آلما عروسمون بشه اما تو هیچ وقت قدمی برای ازدواجبرنداشتی، کسی رو هم معرفی نکردی ما تصمیم گرفتیم که چه کسی بهتر از آلما.اون دختر قشنگیه با تحصیلات و متينه .لازم به تعریف نیست چون خودت بهتر ازهمه می شناسیش…

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

ads

دانلود کتاب همه سهم دنیارو ازم بگیر-دانلود کتاب همه سهم دنیارو ازم بگیر | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب همه سهم دنیارو ازم بگیر

دانلود کتاب همه سهم دنیارو ازم بگیر

دانلود کتاب همه سهم دنیارو ازم بگیر

 

دانلود کتاب همه سهم دنیارو ازم بگیر

شد….بدون آنکه :ره ابروهایش باز شود :فت:برو توا الان مهموناتون سراوتو مي :یرن. -فاطي و مرتضي؟ -با هم کنار میان. فرشااته آرام دسااتش را از آن من :رما کنار کشااید و انگار کمي از این نزدیکي خجالت زده اس ساارو را کایین انداخت و :فت:چند دقیقه دیگه کیکو میارن… کیان با آرامش و صدایي که کر از نوازو بود :فت:میام. فرشته سر تکان داد و داخل شد.اما قل ش تپش ویرعادیش را حفظ کرده بود و این شااوق دویده در رگ هایش دساات بردار ن ودند.چقدر با آن فرشااته ود و ۲یکدنه ي چند ماه کیش فرق کرده بود.انگار این همان کیان چند ماه کیش و سال ق ل ن ود.کمي توجه بدون در:یري و تنش حالش را عوض کرده بود جوري که آلما که از وقتي داخل شااده بود نگاهش مي کرد دسااتش را :رفت و کنار :وشش :فت:چیه شنگول مي زني؟ اون بیرون اتفاقي افتاد؟ فرشته هیجانش را زیر خونسریش کناه داد و :فت:قرار بود اتفاقي بیفته؟ آلما بازویش را فشرد و :فت:برو بچه من تو نشناسم که داوونم.مي دونم کیان بیرون بود. فرشته حیرر زده نگاهش کرد که آلما ل خند زد و :فت:نگفتم خ ري بوده. فرشته از او فاصله :رفت و :فت:بابا فقط دن ال فاطي رفتم. آلما سر تکون داد و :فت:حرص نخور جیگرا توضیحي نخواستم. فرشته ابرویي بالا انداخت و :فت:نه باباصداي موزیک تولدر م ارک که بلند شد نگاه ها به سمت فرزانه که کیک و با شاام هاي کوچک رنگارنگ روي آن خودنمایي مي کرد رفت و بهزادي که عسل کوچک را که با اشتیاق براي شم هاي روشن دست و کا مي زد.بقیه یک صاادا شااروع کردند به خواندن شااعر تولد…فرزانه کیک را روي میز کایه کوتاه روبروي کاناکه :ذاشت.بهزاد کنارو نشست و با :فتن:عسل فور کن! دخترک با دسااات و کا زدن هایش کمي زور زد و فقط آب دهانش بیرون ریخت.فرزانه با ذوق خندید و به همراه بهزاد شاام ها را فور کردند.صااداي کف زدن مرت ي باعث شااد عساال با شااوق بخندد.فرشااته فورا به اتاقش رفت کلاک طلاي کوچکي که خریده بود در جع ه ي سااااده و صااورتي رنگ را برداشاات و به جم کیوساات

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

ads
صفحه 6 از 16« بعدی...45678...قبلی »