» دانلود رمان

[metaslider id=796]

دانلود کتاب تب دستات دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب تب دستات دانلود رمان

دانلود کتاب تب دستات دانلود رمان

دانلود کتاب تب دستات دانلود رمان

دانلود کتاب تب دستات دانلود رمان

داشته بود كه نكنه كسي متوجه حضورم شده باشه…با حلقه شدن دستي دور خودم خواستم جيغ بكشم كه دستي جلوي دهنم رو گرفت…صدام توي گلو خفه شد…يه لحظه حس كردم قلبم از كار افتاد…نفسهاش رو كنار گوشم حس ميكردم…تقلايي كردم تا بلكه از دستش خلاص بشم كه منو محكمتر در آغوش گرفت و كنار گوشم گفت: -آي خانوم…كجا به سلامتي؟؟؟ بعد همزمان دستش رو از روي دهنم برداشت…با شنيدن صداي بهروز نفس عميقي كشيدم و با عصبانيت به سمتش برگشتم…چشماي براق و خندونش رو حتي توي تاريكي هم ميديدم…اخمي كردم و گفتم: -ديوونه اين چه كاري بود كه كردي؟ همراه با خنده گفت: -هيسسسس…چه خبرته بابا؟يواشتر…ميخواي همه بفهمن؟ -ميدوني چقدر ترسيدم ؟ دستم رو گرفت و گفت: -خداييش سكته رو زدياااا به كولر تكيه دادم و گفتم: -هه هه…خنديدم بانمك…چرا اينقدر دير كردي؟ميدوني چقدر منتظرت بودم؟ كنارم نشست و گفت: -ببخشيد…نميتوونستم زودتر از اين بيام…خب…چطوري بانو؟رو به راهي؟؟ آهي كشيدم و گفتم: -رو به راه؟…مگه خودت زندگي ما رو نميبيني؟…دلم خيلي گرفته بهروز… سرم رو روي شونه ش گذاشتم و گفتم: -اگه تا الان طاقت آوردم فقط و فقط به خاطر وجود توئه بهروز دستش رو روي سرم كشيد و با مهربوني گفت: -ميدونم عزيزم…ميدونم… -بهروز اگه تو بري من چيكار كنم؟؟؟ -فدات بشه بهروز…سفر قندهار كه نميرم…ميدوني كه مجبورم سرم رو از روي شونه ش برداشتم و گفتم: -اما اگه تو بري من تنها ميشم…تنهاتر از هميشه دستاش رو قاب صورتم كرد و گفت: -من هميشه به يادتم عزيزم…هروقتم كه بتونم مرخصي ميگيرم و بهت سر ميزنم…فقط قول بده كه منتظرم ميموني؟ دستاشو محكم فشردم و همراه با بغضي كه سعي داشتم ازش پنهون كنمگفتم: -قول ميدم بهروز…قول ميدم…تو هم قول بده زودبرگردي …من بدون تو تحمل اينجاروندارم…اگهتونباشي من چيكار كنم؟ بهروزدستامونوازشكردو بالبخندقشنگشگفت: -زودبرميگردم… بعد بلند شد و همونطور كه توي تاريكي شب فرو ميرفت گفت: -من ديگه بايد برم…مراقبخودتباش…دوستتدارم با رفتنش داد زدم و با التماس گفتم: -نـــــه…نرو…تو رو خدابمون كنارم…نرو…نروووو با وحشت از خواب پريدم….دونه هاي عرق روي صورتم نشسته بود…نفسهايي پي در پي صبح۸… كشيدم…فضاي اتاق مثل هميشه با نور چراغ روشن بود…نگاهم به ساعت افتاد بود…كلافه دستي به موهام كشيدم و از تخت پايين اومدم…به سمت پنجره عريض اتاق رفتم و پرده رو كنار زدم…هوا هنوز هم گرفته و ابري بود …به خاطر بارون تند و زمستوني ديشب بوي بقیه در ادامه مطلب

ads

دانلود کتاب عمارت عشق دانلود رمان-دانلود کتاب عمارت عشق دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب عمارت عشق دانلود رمان

دانلود کتاب عمارت عشق دانلود رمان

دانلود کتاب عمارت عشق دانلود رمان

دانلود کتاب عمارت عشق دانلود رمان

شششایان-بابک گوشششی رو بده به نیما…بابا خودم هزارتا کار دارم…مامانم منتظرمه…الو نیما…آره سوارش کردم…کجا بیام؟….باشه توهم…هی گیر بده…حواسم هست…فعلا… شششایان موبایلش رو روی داشششبورد ماشششین انداخت و با اخم به جلو خیره ششد…هنوز چند دقیقه ای از حرکت اکشششن پرتاب موبایل نگذششته بود که سشنگینی نگاشششو احسشاس کردم…خجالت میکشششیدم بهش نگاه کنم برای همین از ششیششه ماششین به بیرون خیره ششدم…اما ششایان ساکت ننشست وسکوت داخل ماشین رو شکست: ۰۱ -سیندرلا خانوم امروز باید حواست به ساعت باشه هااااا…راس ساعت تموم لبشاسششات غیشب میشششن…اونوقشت هیچکشاری از دسششت نیما بر نمیاد…خودتی ویه جماعت انسان… صدای ریز خنده اش بگوشم رسید…بی مزه…مطمئنم یلدا پیش تو کم میاره از بس که لوسی… -خانم گلی بر گرد ببینمت چقد تغییری کردی؟ دوسششت نشداشششتم شششایشان منو ببینه برای همین بیشششتر به سششمت در چسششبیدم…مرتیکه چلغوز واسششه من جفتک میندازه…به تو بیشششتر میخوره خانم گل باشششی با این رفتار دخترونت…بادسششت گرمی که روی دسششتام نشست لرزیدم وبه سرعت به سمت شایان بر گشتم…نمی دونم از صورت وحششت زده ام مات ششده بود یا آرایششی که داششتم که به سشرعت دستشو برداششت و مسشیر نگاش روی لبام قفل شد…اینقد معذب شدم که سرم رو پایین انداختم وبا انگشششتام بازی کردم…چطور جرات کرد بمن دسششت بزنه؟…صشدای نفسشهای کشدارش رو شنیدم…اگه شایان با یه رژلب قرمز اینطوری واکنش نشون میداد پس وای به حال بقیه مردهایی که توی مهمونی بودن…نباید لحظه ای از کنار نیما تکون می خوردم…خودم به اندازه کافی استرس داشتم وحالا اینم بهش اضافه شده بود… شایان-ببخشید نمی خواستم دستت رو بگیرم… با استرس جواب دادم: -ا…اشکال نداره… می خواسشتم با انگشششت دسششتم کمی از رژلب قرمز رو کم کنم که صششدای شایان دراومد: -بهش دست نزن…بزار باشه…فقط تو مهمونی از پیش نیما جم نخور… -چشم -بیخیال…ولی امشششب خوشششگل شششدی هاااا…دسششت آرایشششگرت درد نکنه…این یلدائه امشب بدجاییش می سوزه… با شنیدن جمله آخرش خندم گرفتششایانم که خنده ام رو دید گفت: -اوه اوه عجب فیگوری!!!!جان من تو مهمونی همش بخند تا جاهای دیگشم بسوزه… بقیه در ادامه مطلب

ads

دانلود کتاب در انتهای راه دانلود رمان-دانلود کتاب در انتهای راه دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب در انتهای راه دانلود رمان

دانلود کتاب در انتهای راه دانلود رمان

دانلود کتاب در انتهای راه دانلود رمان

 

دانلود کتاب در انتهای راه دانلود رمان

-الو؟…الو کیه؟؟ -سارا…سارا خوبی؟فرهادم شده تا حالا یه چیزی از خدا بخوای همون لحظه نصیبت کنه؟؟هنوز آمین دعایی که کرده بودم رو نگفته بودم که برآورده شد…چی بهتر از شنیدن صدای مردی که عاشقانه میخواستمش:… -سارا…کجایی؟؟؟خوبی؟ بغض کرده از سر ترس و دلتنگی گفتم: -فرهاد…توروخدا بیا…من میترسم -باشه باشه…الان راه میفتادم…تو جایی نرو خب؟من الان میام گوشی رو که قطع کردم روی زمین نشستم…خداخدا میكردم زودتر برسه….چند دقیقه بعدش زنگ زد و آدرس خونه رو ازم گرفت…گفت که نزدیكه و تا پنج دقیقه دیگه اونجاس…چراغ قوه گوشیم رو روشن کردم و آروم به طبقه پایین رفتم…همون لحظه برق هم اومد…وقتی آیفون به صدا دراومد و تصویر فرهاد رو پشت در دیدم در رو براش باز کردم و جلوی در ورودی سالن ایستادم…صدای دویدنش رو میشنیدم…بیا فرهاد…بیا که دلم داره برای دیدنت له له میزنه…بیا که وجودم تشنه دیدنته… در رو که باز کرد با دیدنش تازه فهمیدم که چقدر دلم براش تنگ شده بود و نمیدونستم…فرهاد مضطرب به سمتم اومد…مقابلم ایستاد و گفت: -خوبی؟…سارا…سارا حرف بزن سری تكون دادم و گفتم: -خوبم…خوبم فرهاد… نفس عمیقی کشید و گفت: -صدبار مردم و زنده شدم تا رسیدم…فكر میكردم بلایی سرت اومده! نگاهی بهش انداختم و گفتم: -ببخشید اما اون به جای جواب دادن میخ صورتم شده بود…داغ کردم…یه لحظه به خودم اومدم و دیدم که با تاپ و شلوار و بدون روسری جلوش ایستادم…از نگاههاش معذب شده بودم اما برام مهم نبود که منو اینطور ببینه…اون فرهاد من بود…عشق من بود…از نگاههاش لذت میبردم…وقتی دیدم هنوز هم خیره منه خواستم از کنارش بگذرم که دستمو کشید و من که تعادلمو از دست داده بودم توی بغلش افتادم…خدایا…کی گفته آغوش مرد حرامه؟؟؟من همینجا…اعلام میكنم که آغوش مردی مثل فرهاد…آغوش معشوقم برام تا ابد حلاله…خدایا بندت رو ببخش ولی من نمیتونم از گرمای تن عشقم بگذرم دستای فرهاد دورم حلقه بست…کنار گوشم زمزمه کرد: -دلم برات یه ذره شده بود بی انصاف!!! بقیه در ادامه مطلب

ads

دانلود کتاب خشت و آینه دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب خشت و آینه دانلود رمان

دانلود کتاب خشت و آینه دانلود رمان

دانلود کتاب خشت و آینه دانلود رمان

دانلود کتاب خشت و آینه دانلود رمان

 

دانلود کتاب خشت و آینه دانلود رمان

نرسیده بودم. اما هوشم خوب بود. خیلی زود درسها رو یاد می گرفتم. تا اینکه یه روز مامانت و آقا فریدون اومدن بهزیستی. مامانت او جا خیلی آشنا داشت. تمام بهزیسددتی اونو میشددناختن. اون موقع بود که فهمیدم مامانت یه موسددسدده خیره داره. می خواسددت سددربرسددتی منو رو به عهده بگیره. بهترین روز زندگیم بود…. سکوت کرد. حا لبخندش گشاده شده بود. رنه صورت برگشته بود. _روزل که مامانت و بابات منو با خودشون بردن خونه… بقیه در ادامه مطلب

ads

دانلود کتاب جان و شوکران دانلود رمان-دانلود کتاب جان و شوکران دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب جان و شوکران دانلود رمان

دانلود کتاب جان و شوکران دانلود رمان

دانلود کتاب جان و شوکران دانلود رمان

 

دانلود کتاب جان و شوکران دانلود رمان

_نگفتی یه بلایی ستترت بیاره؟ اون وقت ما باید چه گلی به ستتر می گرفتیم؟ فکر این رو کرده بودی که راه افتادی باهاش اومدی تو این خراب شده؟

بغضم دوباره ترکید. انقلاب با لحن آرامی گفت:

_بسه دیگه آراز. تموم کن. کشتیش.

با سرش به من اشاره کرد.

آراز نفسش را محکم بیرون داد و از ماشین پیاده شد و دستش را به سمتم دراز کرد.

_سوییچ

با دستانی لرزان به سهتی سوییچ را پیدا کردم و به دستش دادم. احتمالا این آخرین باری بود که او ماشین اش را به من می داد.

سوار ماشین شد. دلم می خواست که با او بروم. ولی او چیزی نگفت. به جای آن انقلاب گفت: بلند شو بیا جلو بشین. ما رو دیگه با هم نگیرن! بقیه در ادامه مطلب

ads

کتاب بگذار آمین دعایت باشم دانلود رمان-کتاب بگذار آمین دعایت باشم دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

کتاب بگذار آمین دعایت باشم دانلود رمان

کتاب بگذار آمین دعایت باشم دانلود رمان

کتاب بگذار آمین دعایت باشم دانلود رمان

کتاب بگذار آمین دعایت باشم دانلود رمان

بی توجه به اون همه رررر گذشههته راه اون انباری ته پارکینگو گرفته رسههیدم به اون مامن همیشگی و هیچکس تا حالا جز خودم پا توب نذاشته.

پا که تو اون انباری ملقب به اتاق میذارم نگام دور میگرده و تهش دلم میگیره از اینکه اون اول صبح فقط میپرسه آیلین هنوز خوابه ؟

آره آیلین خوابه و من صههبح اول صههبح از این انباری ته پارکینگ میزنم بیرون وسردم میشه و به جا خانوم گز واسه اون میز صبحونه میچینم و لباساشو میدم دستش و تهش هم اون میپرسه آیلین هنوز خوابه ؟ حتما خوابه مگه جز خواب و تفریح کار دیگه ای هم بلده ؟ بقیه در ادامه مطلب

ads
صفحه 5 از 13« بعدی...34567...10...قبلی »