امروز پنج شنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۷ شما در هستید.
به سایت خوش آمدید.
  • آخرين آهنگ ها
  • آخرين آلبوم ها
  • آخرين سريال ها
  • آخرین فیلم ها
  • آخرین موزیک ویدیو ها

دانلود کتاب در تمنای توام دانلود رمان-دانلود کتاب در تمنای توام دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب در تمنای توام دانلود رمان

دانلود کتاب در تمنای توام دانلود رمان

دانلود کتاب در تمنای توام دانلود رمان

 

دانلود کتاب در تمنای توام دانلود رمان

آلمانه یکی دیگه رو کاندید کنید.ساسان با تعجب ابرویش را بالا داد و گفت: -تا اونجا که من می دونم سرتر از آلما تو فامیل و آشنا سراغ نداریم خودت بهتر می دونی.سرتر هم بود اما مگر سوگی پدرش را می شد دست کم گرفت؟!نکیسا با جدیت گفت:من علاقه ای به آلما ندارم.شکوفه لبخند زد و گفت:علاقه به وجود میاد پسرم مطمئنم آلما جذبت می کنه.نکیس با خشم گفت:من نمی تونم. آلما اگه برای شما عزیزه برای من نیست.ساسان با جدیت بلند شد نگاه پر از جذبه اش را در نگاه نکیسا ریخت و گفت:فقط آلما، من تصميمو گرفتم، پس نمی خوام حرف دیگه ای بشنوم اون دختر از این خانواده بیرون نمی ره، بهتره روش فکر کنی چون تا هفته دیگه ترتیبنامزدی رو میدم.نکیسا بلند شد در مقابل پدرش ایستاد و گفت:دارید مجبورم می کنید؟می خوام حق پدریتو اجابت کنی.حق پدری؟ یا بردگی؟ آلما همه را با دلربایش خریده بود اما دل او را نه!ساسان به اتاقش رفت و نکیسا درمانده به مادرش نگاه کرد و گفت:مامان چرا؟شکوفه دست او را گرفت و در کنار خود نشاند و گفت:– پسرم تو حساسیت پدر تو رو آلما می دونی، اون تنها یادگار خواهرشه، مثل دخترشه، خیلی بهش علاقه داره.نکیسا کلافه بلند شد و به اتاقش رفت. در را پشت سرش بست تا کسی مزاحمش نشودمنظورم کاملا واضحه، من آرزو دارم تو با آلما ازدواج کنی. اون دختر خیلی خوبیه و می تونه همسر ایده ال تو باشه. تو هم دیگه ۳۰سالت شده باید به فکر ازدواج باشیپس چه کسی بهتر از آلما؟ آلما؟! دختری که کودکیش را دزدید؟ شکوفه در ادامه حرف ساسان گفت:شما دو تا خیلی بهم میاید، پسرم برای دل منو پدرتم که شده این آرزو رو براورده کن ، از بچگیت آرزو داشتیم آلما عروسمون بشه اما تو هیچ وقت قدمی برای ازدواجبرنداشتی، کسی رو هم معرفی نکردی ما تصمیم گرفتیم که چه کسی بهتر از آلما.اون دختر قشنگیه با تحصیلات و متينه .لازم به تعریف نیست چون خودت بهتر ازهمه می شناسیش…

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب همه سهم دنیارو ازم بگیر-دانلود کتاب همه سهم دنیارو ازم بگیر | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب همه سهم دنیارو ازم بگیر

دانلود کتاب همه سهم دنیارو ازم بگیر

دانلود کتاب همه سهم دنیارو ازم بگیر

 

دانلود کتاب همه سهم دنیارو ازم بگیر

شد….بدون آنکه :ره ابروهایش باز شود :فت:برو توا الان مهموناتون سراوتو مي :یرن. -فاطي و مرتضي؟ -با هم کنار میان. فرشااته آرام دسااتش را از آن من :رما کنار کشااید و انگار کمي از این نزدیکي خجالت زده اس ساارو را کایین انداخت و :فت:چند دقیقه دیگه کیکو میارن… کیان با آرامش و صدایي که کر از نوازو بود :فت:میام. فرشته سر تکان داد و داخل شد.اما قل ش تپش ویرعادیش را حفظ کرده بود و این شااوق دویده در رگ هایش دساات بردار ن ودند.چقدر با آن فرشااته ود و ۲یکدنه ي چند ماه کیش فرق کرده بود.انگار این همان کیان چند ماه کیش و سال ق ل ن ود.کمي توجه بدون در:یري و تنش حالش را عوض کرده بود جوري که آلما که از وقتي داخل شااده بود نگاهش مي کرد دسااتش را :رفت و کنار :وشش :فت:چیه شنگول مي زني؟ اون بیرون اتفاقي افتاد؟ فرشته هیجانش را زیر خونسریش کناه داد و :فت:قرار بود اتفاقي بیفته؟ آلما بازویش را فشرد و :فت:برو بچه من تو نشناسم که داوونم.مي دونم کیان بیرون بود. فرشته حیرر زده نگاهش کرد که آلما ل خند زد و :فت:نگفتم خ ري بوده. فرشته از او فاصله :رفت و :فت:بابا فقط دن ال فاطي رفتم. آلما سر تکون داد و :فت:حرص نخور جیگرا توضیحي نخواستم. فرشته ابرویي بالا انداخت و :فت:نه باباصداي موزیک تولدر م ارک که بلند شد نگاه ها به سمت فرزانه که کیک و با شاام هاي کوچک رنگارنگ روي آن خودنمایي مي کرد رفت و بهزادي که عسل کوچک را که با اشتیاق براي شم هاي روشن دست و کا مي زد.بقیه یک صاادا شااروع کردند به خواندن شااعر تولد…فرزانه کیک را روي میز کایه کوتاه روبروي کاناکه :ذاشت.بهزاد کنارو نشست و با :فتن:عسل فور کن! دخترک با دسااات و کا زدن هایش کمي زور زد و فقط آب دهانش بیرون ریخت.فرزانه با ذوق خندید و به همراه بهزاد شاام ها را فور کردند.صااداي کف زدن مرت ي باعث شااد عساال با شااوق بخندد.فرشااته فورا به اتاقش رفت کلاک طلاي کوچکي که خریده بود در جع ه ي سااااده و صااورتي رنگ را برداشاات و به جم کیوساات

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب تلافی و اما عشق دانلود رمان-دانلود کتاب تلافی و اما عشق دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب تلافی و اما عشق دانلود رمان

دانلود کتاب تلافی و اما عشق دانلود رمان

دانلود کتاب تلافی و اما عشق دانلود رمان

 

دانلود کتاب تلافی و اما عشق دانلود رمان

: ُلزٝ ُىَُٟ دیبىٟ ٙي.ٙب١ٌبٍ ىٕش٘ ٍا ىٍ اِٛٚشبٙ ٛلٔ ٝ ٍا ىٍٝٙ ًیل٘ اٛياهز -اٗٚت ثب س٘بٕ هبٛ ثٞىٛز دیٖٚ ث٘ٞٙ، ٗی سَٕٖ ثيُىٛز. . ُلز:كَف ٛبَٝٝ ٗی ُٛی ٝ ٛلٔ هٜيیي -هت ٛبَٝ كن ىاٍٟ. ُلز:اكشوبٍ ٗیيیٚ ٗبىإ؟ ٝ ٛیٖ ىایَٟ هٖ ًَى ٌْٙ ثبُٝی٘ ٍا ث٠ ٝ اِٛٚشبٙ ٛلٔ ٍا ٍ١ب ًَى ٙب١ٌبٍ ثيٝٙ سٞػ٠ ٝ ثب اٝ ىاهْ ٙي.ٛلٔ ٝ ٛلٔ ثب ٓجوٜي ىٕش٘ ٍا ىٍ ثبُٝی ٙب١ٌبٍ كٔو٠ ًَى ٕبی٠ ٖٛٚش٠ ٝ ٛبَٝ٠ً دؾ دؾ ١ب ث٠ ٕٞی ٗیِی ٝ ث٠ ِٛبٟ ١ب ث٢ٖ ٛوٍٞى؟ ٠ً ُلز:هٔٞسشٞٙ ٝ ثٞىٛي ٍكشٜي.ٛلٔ ثب ٙی٦ٜز ثبلای َٕٙبٙ ایٖشبى .. ١٘یٚ٠ ِٗاك٘ی اٗب هت ٠ً ٛبَٝ ُلز:سٞ . ُلز:ثٚیٜیٚ ٝ ٕبی٠ ؿٖٚ ؿَٟ ایی ث٠ ٛبَٝ ٍكز : ُلزٝ ٖٛٚشٜي ٛبَٝ ث٠ ٕٞی ٙب١ٌبٍ ثَُٚز ٠ً ٙب١ٌبٍٝ ٛلٔ ٗب١٠ ایٚ ٍٝدَیيٟ ایٜؼبٓ، سٜٖٞٛشی یبىٗ ثيی ثب ثٍُِشَٗ ؿ٦ٍٞی كَف ثِٛ٠؟ ۹ ًبٍی ًَىٕ ىٍٕز َ١: ُلزٝ ٛلٔ ؿٖٚ ؿَٟ ایی ث٠ ٛبَٝ ٍكز.ٙب١ٌبٍ ؿٌٚ٘ی ث٠ ٛبَٝ ُى ٛٚي.ُیبىی َٕسو٠! ٛلٔ ثب اهٖ ُلز:ایٜؼٍٞیبٓ؟ ثِاٍ ٛبَٝ ثَٟ! ًٓیٔز ًَىٟ؟ ُٙ اُىٝاع ٌَٛىٟ ایٚ ٍٝدَیيٟ ٠ٌٜٛ ُلز:ٙب١ٌبٍ ٝ ٛبَٝ هیبك٠ اٗ ٍا ٗشؼؼت ًَى ُلز:ٛبَٝ سٞ ١ٖ؟ ٝ ٕبی٠ ث٠ كَف آٗي اٗب اِٛبٍ ٙب١ٌبٍ ثب١بٗ ٗیٞٛ٠ ًٖٜ ًٓیٔی دَ١یِ ٗی ُٙ ُلز:ثٜيٟ اُ هبٛٞٙ ٝ ٛبَٝ ٕیٜ٠ ٕشجَ ًَى ی هٞثی ىاٍٟ؟! . ًٓیٔ٠؟ ػَ٘ا !ی٠ ٖٗشجي كٖبثیِ ُٙ یبىآٍٝی ىػٞا١بیی آٙ ىٝ ٙب١ٌبٍ ٓجوٜي ُى . ىاٗبى اٝٗيٙ ٝ اُ ١ِ٘ی ثَهبٕز ٕبی٠ ُلز:ػَٝٓ ٠ً ثب ثٜٔي ٙي َٕٝٝيای ُٝىسَ اُ ٙ٘ب َٛكش٠ ثٞىٙ؟ ٠ِٗ: ٙب١ٌبٍ ٗشؼؼت ُلز . ىٍٝ ثِٛٚ ثؼي ثیبٙ َ٢ٙ ٕبی٠ ػٞاة ىاى:ٗی هٞإز سٞ ٛبَٝ دَٕیي:ٛ٘ی ٍیٚ ػٔٞٙٞٙ؟ . اُ اّٝ سب آهَٗ ثب١بٗ ثٞىیٖ ًیل٘ ٍكز ،٠ٛ : ُلش٠ٝ ٛلٔ ٙبٛ٠ ایی ثبلا اٛياهز ٙبیبٙ ٛیِ ث٠ آٛ٢ب دیٕٞشٜي.ػ٘بى ٝ ث٠ ٕٞی ىٍ ٍٝىی ٗی ٍكشٜي ػ٘بى ٠ً ی ػ٘ؼیز ٠ٔ٢ٔ١ ىٍ ٗیبٙ ٝ ثب ىیيٙ ٕبی٠ ؿٜي ثَاثَ ٙيٟ ثٞى ُثبٛ٘ ثٜي آٗي.ِٛبٟ ٠ً ُیجبیی ٕبی٠٠ً ثٍٍِ ًٜي ٜ٘١ً ٗٞكن ٙي ىهشَ هبٓ٠ اٗ ٍا آٛويٍ ىٍ ٝ َُكز سب هیبٛز ًبٍ ٛجبٙي ىاٗبى ىٍ ٗیبٙ إشوجبّ ًٜٜيٟ ١بیٚبٙ ىٍ ٝيٍ ٝ ٙٞى.ػَٝٓ ًََٛ٘

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب دالیت دانلود رمان-دانلود کتاب دالیت دانلود رمان-دانلود کتاب دالیت دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب دالیت دانلود رمان

دانلود کتاب دالیت دانلود رمان

دانلود کتاب دالیت دانلود رمان

 

دانلود کتاب دالیت دانلود رمان

مامان-جز جیگر گرفته مگه این همه خرجت نکردم که این واموندهاتو ترک کني باز داري سیگار میکشي؟! به مامان نیم نگاهي انداختم و بعد دوباره سرمو روي زانوم گذاشتم و مامان با حرص گفت: مامان-اگر مي دونستم یه روز آینه ي دقم میشي هیچوقت به دنیات نمي آوردم دیگه حرفاش برام مهم نبود پک عمیقي به سیگارم زدم..بازم آذرماه بود،پارسال این موقع منو علیرضا…ویلا،شمال،عـشـق… الان حتما بچمون به دنیا اومده بود!اگر مي دونست حامله م نمي رفت،نمي رفت،نمي رفت..چرا رفــت؟! مامان-هي گریه کن هي سیگار بکش،مایه ي ننگ،کاش من جاي بابات مي مردم که این بي آبروئي رو نبینم،مردم چي میگن هرکي منو میبینه پچ پچ میکنه اینه مزد زحمت و خون جیگري که برات خوردم؟! هَا..برو دیگه خب چیکار کنم؟! هَا و زهر مار،کوفت،سي و پنج سال با سربلندي توي محل زندگي کردیم یکي بهمون اوف نگفت ولي توي کثافط بیشعوور منو تو محل سکه ي یه پول کردي -عوضش تنها نیستي مگه اینو نمي خواستي؟مي خواستي به هر قیمتي منو نگه داري که تنها نباشي،برات آینده ي من مهم نبود فقط منو پیش خودت نگه داري اي کاش خبرت اولین کسي که مي اومد مي دادمت مي رفتي -الأن؟!مي خواستي به اینجا برسم؟تو خوشبختي منو نمي خواستي تو منو به چشم سگ پاسبون خونه ت مي دیدي برات مهم نبود که من جوونم الأن تو طراوت و شادابیم و رو بورسم،به زودي با گذر زمان از سکه مي افتم،هر کسي رو از من گرفتي که منو به این روز بندازي مامان جیغ زد و با حرص گفت: -من تو رو به این روز انداختم یا اون دوست حرومزادت؟ -هستي هم ننه بابایي مثل من داشت منتها با شیوه اي متفاوت مامان با مشت به سینه ش کوبید و گفت: -داغش رو سینه ي مادرش بمونه -چرا؟!چون سگ پاسبونتو از رنگ و لعاب اندخته و نمي توني سوسو به دیگران بدي؟که آخر عمریخوبه یه دختر به دنیا آوردي که کنارت باشه؟!مادر من تو خودت ازدواجتو کردي،عشق و صفاتو کردي،بچه هاتو به دنیا آوردي،عروسیشونو..نوه هاتو..موفقیتهاشونو دیدي دیگه دیگران برات مهم نیستن،به فکر قلب من نبودي اصلا..تو منو بدبخت کردي..تو مامان با حرص و فریاد گفت:مرده شور اون قلبتو ببرن،واقعا به خاطر شوهر معتاد شدي؟!گمون نکنم..! من به اسم شوهر سرکوب شدم،مثلا خود تو اگه بابا رو نداشتي الأن یه دختر مسن بودي که بالاسر هر نگاهي از طرف مردم به سمتت این بود که اونوقت هر کسیو که همسن خودت بود رو مي دیدي که » چرا؟ازدواج نکرد « زندگي رو تجربه کرده با دستاي خودش ساخته از وجود خودش بچه اي رو

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب قشاع دانلود رمان-دانلود کتاب قشاع دانلود رمان-دانلود کتاب قشاع دانلود رمان-دانلود کتاب قشاع | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب قشاع دانلود رمان

دانلود کتاب قشاع دانلود رمان

دانلود کتاب قشاع دانلود رمان

 

دانلود کتاب قشاع دانلود رمان

امیرعباس- عت لباس بتید راه هم اند دسع ِعر عینیم سع اون که تو ماشع ، نه نمیخواد بخریم..بیا بریم دیروقت شد… ملیحه خانوم-هونیا رسنه اد نیست؟! رسنه نمونی..! امیرعباس-یه ایزی میخرم نگران نباشید زن عمو پروانه-امیرعباس ما نیایم؟! (نه بدون شما که هر ز،اصن تا سر کواه هم نمیرن..خانوم برو بشین یه کار مفیدی بکن یه بافتنی ای ایزی بدوز میخوای بیفتی پای این بدبختا هی وراجی کنی بری رو اع ابشون!؟واااا بوخودا) امیرعباس-مگه داریم میریم پیک نیک زن عمو؟!نه بابا شماها ارا..با اجازه… کتونی های سفیدمو برداشتم و هاشتم جلوی در..وای دوباره بند!ائوری « این بند ها رو ببندم؟!اصلا به این شکم عادد نکردم خیلی هم می ترسم وقتی »خمیده میشم.. اومدم بشینم روی پله که هنوز نشنسته بودم امیرعباس فت نشین رو پله ی سرد،کثیفته،از صبح صدها مهمان داشتیم با کفش های لی اومدن و رفتن..پاشعو.. -م بپوشم تا نشینم نمی تونم شکمم نمیگهاره خم ش ُ میخوام کتونیم امیرعباس عاصی شده فت: امیرعباس-پاشو من پاد می کنم -اون دو دقیقه ای پام می کنم بعد خودمو می تکونم اند ثانیه هاشععت و انگار کتونی هام برای یه جفت پا نبودن یا شععاید من کند شده بودم که امیرعباس آرن مو رفت و فت: امیرعباس-پاشو سرما رفت توی تنت اقدر سر به هوائی ب ها -آقا امیرعباس بده من تو رو خدا این کارا رو نکن امیرعباس با دل سنگی فت: امیرعباس-برای تو نمی کنم برای برادرزادمه -ولی این پاهای مادر برادرزادته،بده من امیرعباس-پاتو بکن تو کفش -نمی کنم امیرعباس-خعععدا..این ارا اینقده لج بازه؟!میگم پاتو کن تو کفش هوننیا من امیرحسین نیستما،من جوش بیارم آمپرم بره باا کوایک بزرگ نمیشناسما،پاتو پامو تا توی کتونی کردم و پاشععنه ی پای سععردم به دسعععت «کن تو کفش… ارا پاد اینقدر سرده؟!جورابت کو؟ »امیرعباس خورد فت -من جوراب نمی پوشم کف پام آتیش می یره از جا بلند شد و در رو زد و زن عموپروانه در رو باز کرد و فت: زن عمو پروانه-ایشد؟ایزی جا هاشتید؟! امیرعباس-زن عمو یه جفت جوراب بیارید،این جوراب نپوشیده زن عمو پروانه-باشه! –

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب ازدواج توتیا دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب ازدواج توتیا دانلود رمان

دانلود کتاب ازدواج توتیا دانلود رمان

دانلود کتاب ازدواج توتیا دانلود رمان

 

دانلود کتاب ازدواج توتیا دانلود رمان

من یه قلب از دست رفتم که به کام صاحهم سوختم اشکم ریخت و داغ شدم، قدم تند کردم که زودتر از اونجا دور بشم ولی انگار هر چی قدم های من تند تر می شتتد راه کش می اومد و طولانی تر می شتتد، رسیدم به سر کوچه ی بلورچی ها، تارا تازه از در خونه اشون بیرون اومده بود . تا من تتتتتو دید دویید به طرفم، ستتریع ب*غ*لش کردم و تو ب*غ*لش گریه کردم. تارا نگران گفت: چی شد؟ – تموم شد، تموم شد تارا.– تارا- چی گفت؟ قهول.. قهول کرد.– تارا- توتیا! به چشم خودم دیدم که قهلم عین یه روح از تنم جدا شد. – تارا نگران و با چشمای پر از اشک من تو نگاه کرد و گفت: توتیا هنوزم فرصت هست. – سلام.– من و تارا هر دو برگشتتتیم، بند دلم پاره شتتد. چشتتم ازش نمی تونستتتم بردارم. انگار پیر شده بود و افسرده حال و پریشون، نگاهش تو چشمام نهود. پس چرا من دارم اینطوری نگاهش می کنم؟ سرش به زیر بود. قهلم چنان می کوبید که خدا می دونه. یکی آه می کشتتید.. کی بود؟ تارا که ستتاکته و محمد صتتدرا که روبروم ایستاده و ساکته، کی داره آه می کشه؟ قلهم؟ بغم داشت خفه تم می کرد. با صدای لرزون گفتم: سلام. ، صدامو که شنید سریع سر بلند کرد، همین که چشماشو دیدم اشکم ریخت به سرعت نور ب*غ*لم ترکید، همینطور که محمد صدرا رو نگاه می کردم زدم دستتتم تتتتتو ، زیر گریه و دوییدم و رفتم. کاش هنوزم می تونستتتی آرومم کنی بگیری و بهم تسلی بدی .چه هق هقی هم می کردم. تمام جونم محمد صدرا رو فریاد می زد. می دوییدم.. اومدم. ولی انگار روح و جونم همون جا، جا محم صدرا بهم اصرار کن. بگو برگردم، ” موند. دلم می خواست برگردم و بگم تمام آرزوم توی اون لحظه این بود ” بگو هنوزم من تو می خوای تا بهت برگردم که محمد صتتدرا دنهالم بدوئه و ازم بخواد که از نو شتتروع کنیم. به کوچه ی خودمون که رسیدم دستم رو به دیوار گرفتم که نیوفتم. ولی حال زارم من تتتو به کف خیابون کشوند. زانوهامو تو ب*غ*ل گرفتم از ته دل گریه کردم. مهم نهود که چه فکری نسهت به حال من دارند. اینکه من دارم برای کسی گریه می کنم که خودم پستتش زدم. خودم گفتم: برو. و حالا باز دلم می خواد بیاد و اصتترار کنه.

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب بی خوابی های دوست داشتنی من-دانلود کتاب بی خوابی های دوست داشتنی من | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب بی خوابی های دوست داشتنی من

دانلود کتاب بی خوابی های دوست داشتنی من

دانلود کتاب بی خوابی های دوست داشتنی من

 

دانلود کتاب بی خوابی های دوست داشتنی من

فنجان را از دستم گرفت و روی میز گذاشت . با اخم نگاهش کردم . من یک فنجان چای می خواستم . دستم را گرفت و مجبورم کرد بلند شوم. به مریم خانم خیره شدم . میان چارچوب در آشپزخانه ایستاده بود و نگاهم می کرد . زنی میان سال با موهای قهوه ای روشن که از زیر روسری سیاهش بیرون زده بود . چهره ای رنگ پریده داشت . سعی می کردم چشمانم را باز نگه دارم اما وقتی امیر موهام را نوازش می کرد و آهسته زیر گوشم زمزمه می کرد این کار خیلی سخت بود . باید از او می پرسیدم چطور این کار را می کند ؟
* * *
با لبخند در را باز کرد و با فریاد گفت : خدای من ویدا … بیا بغلم عزیزم . خم شد و ویدا را در آغوش گرفت . بلندش کرد و در حالی که صورتش را می بوسید به من پشت کرد و رفت . همان جا میان چارچوب در ایستادم. لحظه ای شک کردم که آیا اصلا متوجه حضورم شده است یا نه ؟
– غریبه ای ؟ باید حتما تعارف کنم تا بیایی داخل … امروز چهار تا قرار کاری مهم را کنسل کردم چون می خواست وقتی می یای خونه باشم … من امروز فقط منتظر تو بودم . رو به ویدا کرد و با لحن بچگانه ای ادامه داد : این خاله ی تو من رو دیوونه کرده . دستم را گرفت و با خود کشید . با حرص گفت : مهرداد و پریا رفتند عروسی و طبق معمول همیشه شما مسئول نگهداری از ویدا هستید . رو مبل نشستم و به ویدا لبخند زدم . بر خلاف انتظارم در آغوش امیر اصلا غریبگی نمی کرد و بهانه نمی گرفت گفت : چرا اجازه نمی دهی مهرداد و پریا یاد بگیرند چطور باید بچه داری کنند … تو هنوز وقت برای یاد گرفت این چیزها داری اما اونها هنوز نمی دونند چطور باید پدر و مادر باشند . ویدا را رو زمین گذاشت و با لبخند و هیجان گفت : من یک چیز خوش مزه تو آشپزخانه دارم. ویدا به سمت آشپزخانه دوید . بی اختیار به دنبالش از جا بلند شدم .
-بشین … هیچ چیز خطرناکی اونجا نیست . با تردید دوباره نشستم و گفتم : من باید مواظبش باشم

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب سنگ و تیشه دانلود رمان-دانلود کتاب سنگ و تیشه دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب سنگ و تیشه دانلود رمان

دانلود کتاب سنگ و تیشه دانلود رمان

دانلود کتاب سنگ و تیشه دانلود رمان

 

دانلود کتاب سنگ و تیشه دانلود رمان

مثل خواهرم دوستش دارم….از همه ی کارام هم خبر داره….همیشه هم سعی داره ارشادم کنه….ولی مگه من آدم بشو ام ؟ ! اگه بودم که حاج فتوحی تا حالا صد بار آدمم کرده بود….یک سال گذشته و هنوز غم هم خونه ی چشم هاشه…. شاید بیشترین دلیل پایداری غم نگاهش کارای بابام باشه… با این اخلاق خاصااش که همه چیزو برای خودش میخواد ، بد جوری این زنو تو منگنه گذاشته … ولی مگه لیدا کوتاه میاد….؟ از وقتی رامین رفت ، سر کارشم نرفت… یه مدت میخواست استراحت کنه… ولی از وقتی بابا گفت دیگه نباید بره سر کار ، رو لج افتادو دوباره کارشو شروع کرد لیدائه دیگه.. ..مثل خودم زبون نفهمه! دسااتمو جلو بردمو دسااتای سااردشااو گرفتم….ساارشااو بلند کردو نگاهم کرد…لبخندی زدمو به سمت ماشین راه افتادم.. درو باز کردمو منتظر شدم سوار بشه…تشكری زیر لک کردو سوار شد… همیشه هر وقت میاد اینيا میره تو فاز غم ! تا یک ساعتی هم از اون دختر شر و شیطون خبری نیستو تو خودشه…..مگر اینكه رامتین پیشش باشه…..رامتینو که ببینه لبخند مهمون لبهاش میشه…. موهای خرمایی رنگشو که تو این یک سال رنگ نشده بودو تو شالش فرستادو دستی به صورتش کشیید…..با غم نگاهم کردو گفت – چیزی شده ؟….چرا حرکت نمیكنی با لبخند نگاهش کردمو گفتم – نمیدونم ، از شما باید پرسید! – از من ؟ – باز رفتی تو هپروت ؟ ..رامینم دلش رضا نیست اینطوری باشی! – مگه دردم یكی دوتاساات ؟!..تو که باید بهتر از همه بدونی! اگه بعد از اون تونستمو موندم به خاطر رامتین بود…تنها بهانه ی زندگیم اونه… ولی بابات… – بابام چی ؟!..راحت باش… من طرف تو ام…مطمئنم هستم حاج فتوحی که هیچ ، همه ی دنیا هم بر ضدت باشن تو باز توانشو داری باهاشون مقابله کنی! – تا کی رادین ؟ بساامه.. مگه چقدر قدرت دارم…من زنم… دلم میخواد مثل همه آرامش داشته باشم…نزدیك نه ماهه که تو فشارم…یه روز از دادگستری حرف میزنه و غیر م*س*تقیم میگه میخواد بچه امو بگیره.

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب اعدام یا انتقام دانلود رمان-دانلود کتاب اعدام یا انتقام دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب اعدام یا انتقام دانلود رمان

دانلود کتاب اعدام یا انتقام دانلود رمان

دانلود کتاب اعدام یا انتقام دانلود رمان

 

دانلود کتاب اعدام یا انتقام دانلود رمان

بابا زن ذلیل! و این جوابی بود که دسته جمعی به حرف سهیل دادن! سهیل بی توجه به تیکه هایی که مینداختن، دستمو گرفتو بیرون رفتیم سوار ماشین شدیمو حرکت کردیم یه ساعتی تو راه بودیم تا به تهران رسیدیم چون جمعه شب بود خیابون ها هم داشتن شلوغ میشدن! اما سککهیل بی توجه به سککرعت رانندگی میکرد و هیچ توجهی به حال خودشککو من نداشت! تو خیابون چمران شمالی بودیم، روبروی خیابون ولنجک که رسیدیم ترافیک بیشتر شد با چشم های سرخش بی توجه به شلوغی پاشو روی پدال گاز فشار میداد به پل رومی رسککیدیم، با سککرعت از زیرش عبور کردیم و به سککمت میدون تجریش راه افتادیم خیابون ها شلوغ تر شده بود و عابرین پیاده هم زیاد شده بودن! تو ترافیک کمی سرعتشو کم کرد ولی با دیدن جای خالیی که در سمت راست ماشین دید، فرمونو به راست چرخوند و با سرعت به چپ برگردوند که صدای لاستیک هاش بلند شد! با ترس و داد بهش گفتم: – چکار میکنی آروم تر! خندیدو سرشو به طرفم خم کردو با نگاه تو چشم هام گفت: دست فرمونو حال میکنی؟ از دستش عصبانی شدم که انقدر بی ملاحظه رانندگی میکنه به روبرو نگاه کردم که زنی با چادر مشکی در برابر ماشینمون پیدا شد چند میلی متر بیشتر باهاش فاصله نداشتیم، با داد گفتم: – سکککککهکککککیل، جلوتو نگاه کن! سهیل سرشو چرخوندو به جلو نگاه کرد و با دیدن وضع پیش اومده، محکم پاشو روی ترمز فشار داد دیر شده بود، شخصی به جلوی ماشین برخورد کردو صدای ضربه تو خیابون پیچید! سرعتمون زیاد بودو وضعیت بدی پیش اومد … سهیل انگار تازه هوشیار شده بود و با ناباوری به روبروش نگاه میکرد با فریاد یا ابالف ل گفتمو از ماشین پیاده شدم زن با سککرو روی خونی در حالی که از درد ناله میکرد و به خودش میپیچید نقش بر زمین افتاده بود سهیل هم از ماشین پیاده شدو با نا باوری به زن خیره شد یک دفعه هراسون شدو گفت – بهار بیا بریم! – چکککککی؟ میفهمی چی میگی؟ – اینکه زنده ست … معلوم هم نیست بمونه یا بمیره … بدو بریم!
Created

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب کارناوال تلخ دانلود رمان-دانلود کتاب کارناوال تلخ دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب کارناوال تلخ دانلود رمان

دانلود کتاب کارناوال تلخ دانلود رمان

دانلود کتاب کارناوال تلخ دانلود رمان

دانلود کتاب کارناوال تلخ دانلود رمان

قرار اون چیزیه که اگه وضعم عوض شد پاش وایسی ولی تو ….واینسادی –
همیشه باید کسی باشه تا بغض هاتو قبل لرزیدن چونت بفهمه …باید کسی باشه تا وقتی صدات لرزید
بفهمه… تا اگه سکوت کردی بفهمه … کسی باشه تا اگه بهونه گیر شدیو سردردو بهونه کردی واسه
رفتنو نبودن بفهمه… بفهمه که به توجهش احتیاج داری که درد داری که زندگی درد داره که دلگیری
بفهمه دلت واسه چیزای کوچیکش تنگ شده همیشه باید کسی باشه …همیشه …
سلام به روی ماه همه تون …کتاب در مورد زندگیه چند نفره تو یه کارناوال …
کارناوالی که شاید …حضور توش اجباری باشه شاید اختیاری …
شاید این کارناوال نحض باشه و شایدم تلخ …
آدما توی این کارناوال به ظاهر شادن و میخندن اما اگه شادن پس مشکلشون چیه؟ بی کسی؟ تنهایی؟
بی پولی یا پولداری؟ کدومش؟ مگه میشه پولدار بودن هم جزء مشکلات کسی باشه ؟ …میشه ؟
واسه هر کدومشون یه اتفاقی میوفته ولی اسم این اتفاقا چیه؟ بازی تقدیر … سرنوشت …
دنیا یا ادماش؟ این ادما قدم تو راهی میذارن که نمیدونن تهش چی میشه ؟
به بدبختی میرسن یا خوشبختی؟ چندتاشون گمشده هاشونو تواین راه پیدا میکنن وچندتاشونم پیداشده
هاشونو گم یه عده اشون حریف نامردیه زمونه میشنو بازی رو میبرن و …حالا قضیه از چه قراره؟
دیگه ادامه اشو نمیگم حالا کارناوال چیه ؟ تو لغت نامه ی دهخدا نوشته یه رقص یا رژه همگانی یا یه نوع جشن یا مهمونیه …حالا آدمای قصه ی من همشون مهمون این کارناوالن اینکه با رضایت میان
مهمونی یا به اجبار بستگی به زندگیشون داره …
در ضمن خیالتون راحت که آخرشو عالی تموم کردم درسته اسمش تلخه ولی آخرش شیرینه پس اول
دلنوشته هاشونو بخونید واینم بدونید که کتاب منو رمانای دیگه همش بر گرفته از تخیلات ذهن معیوب
نویسنده (خودمومیگمااااا) هستش ولازم به ذکره که بگم تو دنیای واقعی از این چیزای قشنگ خبری
نیس اینو واسه این میگم که موقع خوندن کتاب ومحتویاتش حرص نخورید رمانه دیگه …
منتظر نظراتون هستمو ندیده دوستون دارم

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه


برچسب ها