» دانلود رمان

[metaslider id=796]

دانلود کتاب گوهر مقصود دانلود رمان

دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب گوهر مقصود دانلود رمان

دانلود کتاب گوهر مقصود دانلود رمان

دانلود کتاب گوهر مقصود دانلود رمان

 

دانلود کتاب گوهر مقصود دانلود رمان

 

به کبودی هایی که روی پوست سفید صورتم خود نمایی می کردن نگاه کردم و دومین برس رو کشیدم: – وقتی فرهاد که عاشق سینه چاکت بود بزنه این بلا رو سرت بیاره، از مسعود که سالی چهار پنج بار بیشتر نمی بینیش نمی شه توقع داشت که قندون پرت نکنه! اشکم به روی گونه ام چکید .برس رو روی میز انداختم و بی خیال بقیه ی موهام شدم .با حرص به تصویرم خیره شدم و گفتم: – بابا دوست داره مسعود دامادش باشه؟ لبخندی غمگین زدم: – خب چرا نشه؟ چرا کار بابا رو راحت تر نکنم؟ ! می دونستم اگر یه ذره دیگه فکر کنم پشیمون می شم .بنابراین فورا از اتاق بیرون رفتم و جلوی در اتاقم ایستادم و با صدای بلند گفتم: – مامان؟ صدای مامان از حیاط اومد: – تو حیاطم. نفس عمیقی کشیدم و به حیاط رفتم، مامان داشت جلوی در با زن عمو صحبت می کرد و یه کاسه ماست هم دست زن عمو بود .روی پله ها قرار گرفتم و به زن عمو سلام کردم .در حالی که نگاه متعجبش به صورتم بود و به احتمال زیاد به کبودی ها، جواب سلامم رو داد. و کاسه ی توی دستش رو اشاره کرد و گفت: – خواستم شیر و مایه بزنم دیدم ماست ندارم. حالا انگار که من پرسیدم واسه چی داری ماست می بری !لبخندی نصفه و نیمه زدم و رو به مامان گفتم: – مامان من فکرهام و کردم. مامان با گیجی نگاهم کرد و گفت: – در مورد چی مامان؟ مجددا لبخندی به روی زن عمو زدم و گفتم: – زن عمو کی میاین رخت خواب ها رو بار بزنین؟ چشم هاش درخشید و گفت: – قربون دهنت دخترم .همین امروز، رو ماست و بپوشونم میاممامان هاج و واج نگاهم می کرد .زن عمو گردن مامان که هم چنان با دهن باز به من نگاه می کرد و چسبید و شروع کرد به بوسیدنش و در همون حال گفت: – خدا رو شکر .دیدی لیلا !گفتم دلنگرانیت بی خوده .این دو تا قسمت هم دیگه بودن. و به سمت من اومد و صورت من رو هم غرق بوسه کرد و در حالی که از حیاط خارج می شد گفت: – من تا نیم ساعت دیگه میام

نوشته دانلود کتاب گوهر مقصود دانلود رمان اولین بار در دانلود رمان| tezbook | دانلود کتاب جدید. پدیدار شد.

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

ads

دانلود کتاب دردم دانلود رمان

-دانلود کتاب دردم دانلود رمان-دانلود کتاب دردم دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

 

دانلود کتاب دردم دانلود رمان

دانلود کتاب دردم دانلود رمان

دانلود کتاب دردم دانلود رمان

نه به اندازه ی تو که به زنتم رحم نکردی… یا بهتر بگم . به دوستت رحم نکردیمثل همیشه از این شاخه به اون شاخه پرید با پوف بلند بالایی بحث و خاتمه داد و حرف دیگه ای رو پیش کشید.با لحن خاصی گفت: چرا دروغ گفتی که دو ماه و چهار روز و هشت ساعت ازش خبری نداری؟به ساعت مچیم نگاه کردم…یک ساعت پیش این حرف و زده بودمبهش نگاه کردمو گفتم: دقیقا شصت دقیقه قبل گفته بودم که هوس کردم شیشلیک بخورم. این مدت زمان بی خبری از سپنتا حد اقل نیم ساعت قبل تر از هوس شیشلیک بود… اون یادت بود اما این نه….نفسشو تند بیرون فرستاد .دروغ نگفتم آقای مهندس… من ازش هیچ خبری نداشتم… تا همین تماس چند دقیقه پیش…– پس چرا گفتی دوستی که تو توی خونه ی خراب شده اش بودی…خونه ی اون بودم. خونه ی دوستم….. یا بهتر بگم…. خونه ی دوستت… و بهش نگاه کردم .از بهتش هیچ عکس العملی نشون ندادم… نفسمو فوت کردم و کمی دلستر توی جام ریختمو سرمو با نوشیدن طعم استواییش گرم کردم…هنوز میخ بود… هنوز شوک بود.یه لبخند کج زدمو گفتم: چرا همتون ذهن کثیفی دارید…….. فقط داری به این فکر میکنی که یک ماه و دو روز و با سپنتا بودم… حتی یک لحظه هم به ذهنت خطور نکرد که شاید اون تو خونه نبوده باشه …چشماشو بست و باز کرد و گفت: نمی فهممت نیازین هرا به آن ازآن تفعلهاالجنمنم تو رو نمی فهمم….. کلید خونه ای که خودم طرحش و کشیدم و داشتم… دوست سابقمو ندیدم….. به جز تو با هیچ احد دیگه ای هم رابطه نداشتم…. دستمو روی سینه ام گذاشتمو انگشت اشاره امو به سمت بالا گرفتمو گفتم: به خودش قسم من خبطی نکردم…چشمامو بستم و گفتم: به تمام قديسين قسم… به بارالهی متعالی.. من به تو خیانت نکردم… آه ای پروردگار… من را هم اکنون به آتش بکش اگر دروغ سرخ بر زبان جاری میکنم…

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

ads

دانلود کتاب پدر خوب دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب پدر خوب دانلود رمان

دانلود کتاب پدر خوب دانلود رمان

دانلود کتاب پدر خوب دانلود رمان

 

دانلود کتاب پدر خوب دانلود رمان

چادرمو جلو کشیدم …چه بوی عطری هم میداد .از این مدل عطرهای گرون بود نه از اون مگس کش هایی که فریبرز به خودش میزد. مال اهورا شیرین بود من سردرد میگرفتم مال طاها هم تند بود دماغمو میسوزند اما این یکی ودوست داشتم یه چهار تا نفس عمیق ضایع کشیدم و ماشین به حرکت دراومد. انگار سوار کامیون شده بودم …چقدر بالا بود .چه قدر خوب بود .یادم باشه خواستم ماشین بخرم حتما شاسی بلند بگیرم !!!تو دلم به فکرم خندیدم که پارسوآ گفت :تی تی خانم کمربندتونو ببندید. کمربندمو بستم وپارسوآ بی مقدمه گفت :راستش من نمیدونم چطور باید بیان کنم. به رو به رو خیره شدم و پارسوآ انگار فهمید باید چطور حرفشو بیان کنه! با لحنی که کلافگیشو نشون میداد گفت :از وقتی شما به منزل ما تشریف اوردید همه چیز سرجای خودشه …رفت وامد پرند …حتی رفت وامد خودمو کارهام …حضور و وجود شما نق نق های پرند و کمتر کرده …باورتون نمیشه روزهایی که شما نیستید هم من هم تی تی …انگار یه چیزی و گم کردیم! حرفش تعجبم ودوچندان کرد. باهمون تعجب گفتم :منظورتون پرنده؟ پارسوآ :مگه من چی گفتم؟ -گفتید هم من هم تی تی. پارسوآ لبشو گزید وگفت :نه گفتم پرند… -من شنیدم اسم منو اوردید… پارسوآ لبخندی زد وگفت :خیر من گفتم پرند .وخیلی زود بحث و عوض کرد وگفت:به هرحال واقعا من نمیدونم از شما باید چطور تشکر کنم …و با کمال پررویی یه خواهش هم ازتون دارم. نفس عمیقی کشیدم …خنده ام گرفته بود .انقدر مهم شده بودم که اسم منو به جای دخترش استفاده کنه! -اگه در توانم باشه انجام میدم. پارسوآ :میتونم یه لحظه نگه دارم؟ -خواهش میکنم. پارسوآ گوشه ای از خیابون زیر سایه پارک کرد وبه سمت من چرخید وگفت :راستش چون امسال پرند امتحان نهایی داره …و البته برای این مسئله استرس هم داره …من به حساب اینکه شما روز اول فرمودید که میتونید هر

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

ads

دانلود کتاب روزان دیروزم دانلود رمان-دانلود کتاب روزان دیروزم دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب روزان دیروزم دانلود رمان

 

دانلود کتاب روزان دیروزم دانلود رمان

دوباره به فروشنده نگاه کردم، این بار نگاهم نمیکرد. فقط زیر لب قیمت و گفت.پرداخت کردم و تشکری کردم و بدون اینکه چیزی بشنوم از مغازه بیرون اومدم، دفتر و به سینه ام چسبوندم بالاخره مال خودم شدیبه صفحات کاه گلیش که انگار بوی چوب میداد خیره شدم….. نفس عمیقی کشیدمامممم…. بوی جنگل میداد…. بوی دریا نمیداد، اما من صدای دریا رو که پشت جنگل ها بود میشنیدم. حتی میتونستم شن هایی که لابه لای انگشتهای پام هم فرو میرنبو قخانم جلوتو نگاه کنسرمو بلند کردم. وای وسط خیابون ایستاده بودم مرد فرمون هیدرولیک پرایدشو با سرعت چرخوند و بلند گفت فقط هیکل گنده کردی؟؟ و با سرعت از جلوی چشمم رد شد. به ارومی از روی خطوط عابر رد شدم. دفتر چوبی عزیزمو به سینه ام چسبونده بودم. با صدای مردی که کامیوئی و هدایت میکرد و گفت: بیا بیا.. عقب… جا داری بیا …منتظر موندم تا هدایت کامیون به داخل کوچه تموم بشه خیلی دوست داشتم بوی دود اگزوز کامیون و عمیق تو ریه هام بفرستم. ولی به جورایی از اون بوهای مصنوعی بود. بخاطر همین از اسیب رسوندن به ریه هام منصرف شدم… و از جلوی کامیون که جلوش نوشته شده بود روز غمم نبودید رد شدملبخندی زدم و کلیدمو از توی کیفم بیرون اوردم. در ورودی و باز کردم..به باغچه ی کوچیک جلوی مجتمع سلام کردم. گل رز محبوب صورتیم دو تا غنچه ی تازه داشت. خم شدم و اونا رو بوییدم.- پروانه ی کوچولویی انگار منتظر بود من برم تا خودش دلی از عزا دربیاره….. صاف ایستادم و گفتم: بفرمایید… برای شما . اگه گذاشتین دوزار کاسب شیمبله؟|| به پشت سرم نگاه کردم وچشمام و گرد کردم و گفتم:سلام خانم کریمی خانم کریمی چشمهاشو باریک کرد و گفت: خوبی سامه جان؟ ممنون به شما خوبین؟ خانم کریمی کمی دیگه با دقت نگاهم کرد و گفت: خدا رو شکر فعلا دخترم و در حالی که داشت هنوز با خیرگی نگاهم میکرد . پشتمو بهش کردم و پله ها رو بالا رفتم وارد مجتمع شدم.» در اسانسور باز بود.. هر چند دوست داشتم سوار اسانسور بشم اما طبقه ی سوم و ۵۸ تا پله و …. غرغرهای مامان مبنی بر سوار تشدن اسانسوربخاطر همین به سمت پله ها رامو کج کردمبخاطر همین به سمت پله ها رامو کج کردم

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

ads

دانلود کتاب من تو او دیگری دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب من تو او دیگری دانلود رمان

دانلود کتاب من تو او دیگری دانلود رمان

دانلود کتاب من تو او دیگری دانلود رمان

دانلود کتاب من تو او دیگری دانلود رمان

ارمیتا :برای کی؟ افسانه :خوب برای …بابا …تو چیکار داری… ارمیتا :بیچاره داری کلفتیشونو میکنی؟ افسانه :بیچاره سرماخورده …خوب ما همسایشونیم …تازه مرصادم که دیگه غریبه نیست …دوستمه …. ارمیتا ماتش برد …تمام خوبی اش این بود که در هیچ شرایطی دروغ نمیگفت همانی رو میگفت که مطمئنا به وقوع می پیوست … با حرص گفت :تو از گشنگی بمیری برای خودت عذا درست نمیکنی حالا برای اون نره غول بی شاخ و دم اشپزی میکنی؟ تو این چند وقت که مامان اینا نیستن زورت میومد یه لقمه غذا جلوی ادم بذاری اونم با کلی منت …حالا اینقدر بااون نره خر صمیمی شدی؟ خاک برسرت… افسانه :ای بابا …هرچی من هیچی نمیگم… ارمیتا :چی میخوای بگی؟ تو که تو حرف کم نمیاری … افسانه نفس عمیقی کشید و از در دیگری وارد شد وگفت :بابا ارمیتا محبت و انسان دوستیت کجا رفته؟ بیچاره سرما خورده … ارمیتا :سرما خورده؟ هدفت از اشپزی برای پسر همسایه ی واحد رو به رو انسان دوستیه دیگه” افسانه :اره ….اشکالی داره؟ ارمیتا به سمت افسانه امد وگفت :باشه ….پس این سینی ومن می برم ….هدفتو انجام میدم… و با حرص شال را از روی سر او کشید و روی سر خودش انداخت و یک مانتو ی دم دستی پوشید وسینی را در مقابل نگاه ناباورانه و گیج افسانه برداشت و دم پایی صورتی انگشتی اش را پوشید و از خانه خارج شد. دو تقه به در زد …برانوش در حالی که با موهای اشفته و سر وصورتی نسبتا کبود نگین را که یک پستونک موشی در دهانش بود بغل کرده بود و با تلفن صحبت میکرد در را باز کرد. نگین با دیدن ارمیتا دستی زد و ارمیتا سری تکان داد و با تعجب به صورت درب و داغانش نگاه کرد .متاسف و متاثر گفت :سلام … برانوش :سلام ….وکمی بعد گفت :نه با تو نیستم … ارمیتا سینی محتوی سوپ را جلو گرفت ….نگین خم شد تا در کاسه فرو برود اما برانوش او را محکم گرفته بود

نوشته دانلود کتاب من تو او دیگری دانلود رمان اولین بار در دانلود رمان| tezbook | دانلود کتاب جدید. پدیدار شد.

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

ads

دانلود کتاب زندگی غیر مشترک دانلود رمان-دانلود کتاب زندگی غیر مشترک دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب زندگی غیر مشترک دانلود رمان

دانلود کتاب زندگی غیر مشترک دانلود رمان

دانلود کتاب زندگی غیر مشترک دانلود رمان

 

دانلود کتاب زندگی غیر مشترک دانلود رمان

بلوط :من تو اتاقم راحت ترم…. ونداد با کلافگي گفت :من ن ن ن ن ناراحتم… بلوط :چرا؟ ونداد با من من گفت: م م م من ت ت ت تنهایي بهم مزه نمیده… بلوط نگاهش کرد .بعد از مکثي گفت :میام اما… ونداد :اما چي؟ بلوط :بعدش باید باهم حرف بزنیم. ونداد :باشرره …ولي اون غذاي مونده رو نخور …و ظرف غذا را جلوي بلوط گذاشت.باز خوب بود که ماند تا باهم غذا بخورند .او هم شروع به خوردن کرد. ونداد :کباب کوبیده دوست ن ن ن ن نداري؟ بلوط :جوجه رو ترجیح میدم… دوباره سکوت .حوصله ي جفتشان سر رفته بود .ونداد دیگر میلي به خوردن نداشت .اما بلوط با اشتها ته غذایش را هم دراورد .معلوم بود گرسنه است … ونداد خنده اش گرفته بود. کمي بعد بلوط دسررت از خوردن کشررید و به او نگاه کرد.با لحن جدي اي گفت :خوب من به حرفم عمل کردم… ونداد : م م م منظور؟ بلوط :قراره باهم صحبت کنیم… ونداد : م م م منم برات افتاب بالانس نمیزنم…دا دا دارم حرف میزنمبلوط خنده اش گرفته بود. با این حال لبخندش را خورد وگفت :راجع به طلاقمون… ونداد :تو قانعم نکردي… بلوط :با چه دلایلي قانع میشي؟ ونداد :تو شرحشو بگو من راجع بهش تصمیم میگیرم… بلوط فکر کرد چقدر بلبل میشود بعضي وقتها…. بلوط م*س*تقیم به چشمهاي عسلي و روشن او زل زد و با قاطعیت گفت : قانع ترین دلیلي که دارم اینه که دوستت ندارم… ونداد با لحني مثل خودش گفت : د د د دلیل بعدي؟ بلوط ابروهایش را بالا داد وگفت :این برات کافي نیست؟ ونداد سرش را تکان داد وگفت:نه… با حرص نگاهش کرد .ونداد حس کرد شرراید باید بیشررتر توضرریح بدهد … شاید باید تفسیر میکرد که چرا با این هجویات راضي نمیشد. کمي از نوشابه اش خورد وگفت :چرا الان اینجایي؟ بلوط چشمهایش را ریز کردوگفت :تو چرا اینجایي؟ ونداد :شاید از س س س سر اصرار… بلوط :من مجبور شدم… ونداد لبخندي زد وگفت : م م م مجبور اونه که و و و وسط دریا باید بره بالاي درخت …ببین تو… بلوط مسخره میان کلامش امد وگفت :من اگه اینجام… ونداد با جدیت گفت :وسط حرفم نپر

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

ads
صفحه 3 از 1612345...10...قبلی »