» دانلود رمان

[metaslider id=796]

دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان-دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان

دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان

دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان

 

دانلود کتاب در ضربان دل او دانلود رمان

چرا تصور کرد که دل من، با دل بقیه متفاوته !و این قلب با اونیکه تو بدن صاحبش بود، فرق داره !
چرا فکر کرد که میتونه رو قلب شیشه ای من ها کنه و بعد عکس یک قلبو با انگشتش بکشه و بعد به خودش اجازه بده که بایسته و آب شدن بخارا رو ببینه !
به جایی رسیدم که بعد از اینهمه دویدن، سرمو پایین انداختم و زیر لب گفتم دیگه زورم نمیرسه !
من همیشه تو عشق شکست خوردم !راستش چوب سادگیمو خوردم !زود باور کردم، زود عاشق شدم و همه رو با دید خودم دیدم !پاک و بی آلایش !زلال و شفاف !
دیگه حوصله گله کردن هم ندارم !دیگه خسته و داغونم !چرا باید تا این حد ساده می بودم !ایکاش منهم مثل خودش بودم !خیلی زود ازش سیر میشدم و ولش میکردم !عین خودش !چکار کنم که این قلب خوش باور من یه بار هم فکر نکرد که شاید اون چهره عاشقی که داره از خودش نشون میده، صورت نیست، صورتکه!
ِ آخه قلب من، نیرنگ و ریا تو کارش نیست !تو مرامش نیست !چه اون موقعیکه به تا ۰ یا ۶ زور روزی قرص، کج دار مریض، تالاپ تلوپ میکرد، و چه حالا که محکوم شدم به اینکه قلب یکی رو به زور ازش گرفتم !
بعد از این همه بلاها برام ثابت شده که عشق مسخره ترین چیزیه که خدا خلق کرده !اصلا چیزی به اسم عشق وجود نداره !همه دنبال این هستن که یه مدت باهات باشن و بعد برن دنبال یکی دیگه !واسه من که اینطوری بوده !اون کسی که سالها عاشقش بودم و براش همه چیمو فدا میکردم، فکر میکنید آخرش چی شد؟ تنهام گذاشت و رفت .تازه یه حرفی هم زد که تا آخر عمر یادم نمیره :اگه به خاطر حرمت بابات و مادرت نبود همون موقع که فهمیدم قلبت انقدر مریضه، میزدم زیر همه چی !چه برسه به این یکی که از اولش هم خط و نشونشو برام کشیده بود !
خلاصه کلام اینکه الان موندم تنهای تنها !نه حالم خوشه و نه آینده م !تکلیف گذشته م هم معلومه !روزهامم بی معنی !به دنبال یه خوابی هستم که رویاهامو توش ببینم .منکه نتونستم اون دنیایی رو که میخواستم تو بیداریم پیدا کنم !شاید تو خوابام ببینم و مرهمی باشه واسه دل داغدیده م !زندگی من هم اینطوری میگذره . بازم خدایا شکرت !راضیم به رضای تو !
قبول دارم که از اون دسته آدمایی هستم که با یه غم همیشگی تو دلم به دنیا اومدم !
گاهی اوقات بعضی چیزها سرمو گرم میکنه و فرصت فکر کردن به غمامو ازم میگیره ولی این غم، همیشه یک گوشه دلم جا خوش کرده و انگار تصمیم نداره که کوچ کنه !گاهی اوقات هم این غم، تبدیل به اشک میشه و باید هزارو یک دلیل واسه آدمای دوروبرت ردیف کنی که قبول کنن چیزیت نیست، فقط یه کم دلت گرفته !ولی درواقع، غم شده مهمون ناخونده هرشب دلم !
چندبار قلم برداشتم که بنویسم ولی چی مینوشتم؟ همش میشد سیاه مشقای خط خطی زندگیم !درسته که یک قلب سالم بهم دادن، حالا چه به زور و چه با رضایت !ولی بازی تلخ زندگیم این قلب رو هم شکست.
یکی نیست ازش بپرسه تو که ادعا میکنی مردی و موقع حرف زدن انگشت اشاره ت رو به سمت من میکشی و قسم خدای احدو واحد رو میخوری، چرا با من آغاز کردی که یه روز بیرحمانه بهم بگی برو !این قلب که همون قلبیه که یه روزی عاشقت بود و تو رو دیوونه وار دوست داشت .پس چرا دوباره پسش زدی؟ ببین !ببین !تا میام حرفی بزنم، آسمون ابری چشمام دوباره طوفانی میشه و میخواد طغیان کنه !حالا اگه بخوام دست به قلم ببرم، تصور کن که چی میشه بقیه در ادامه مطلب

ads

دانلود کتاب عروس گیس بریده دانلود رمان-دانلود کتاب عروس گیس بریده دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب عروس گیس بریده دانلود رمان

دانلود کتاب عروس گیس بریده دانلود رمان

دانلود کتاب عروس گیس بریده دانلود رمان

 

دانلود کتاب عروس گیس بریده دانلود رمان

خب خانم بلا …بگو ببینم …تو کدوم کتاب نوشته که زن و شوهر عقد کرده نباید شبا پیش هم باشن؟ نمیگی شوهرت سر به هوا میشه و سرت هوو میاره؟ آساره در حالیکه میخندید گفت: – تو کتاب قاون نانوشته ی بابا و مامانم …مامان میگه شیرینیش به بعد از مجلس عروسیه! – حالا اگه ما بخوایم بعد از مجلس بی مزه باشه …کی رو باید ببینیم؟ آساره در دستهای شهاب چرخید و خودش را لوس کرد: – پارتی بازی نداریم! … شهاب صورتش را جلو آورد و آساره را به خودش نزدیک تر کرد .هیچ چیزی لذت بخش تر از بودن در کنار آساره نبود …دختری که با مخالفتهای پدرش که او را مجبور میکرد تا دختر عمویش را بگیرد، بدست آورده بود .هنوز از هم فارغ نشده بودند که صدای آیفون بلند شد… شهاب دم گوش آساره پچ پچ وار گفت: – تو بی خیال باش …مامان و بابا هستن! و بعد آساره را به خودش بیشتر نزدیک کرد. با صدای جیغ و داد زنی بهت زده از هم جدا شدن و خیره بهم نگاه کردن. شهاب از اتاق بیرون دوید و بعد از چند دقیقه صدای داد او بلند شد که فریاد میکشید: – آساره…آساره… آساره با سرعت مانتویش را پوشید، شالش را به سرش انداخت و خودش را به دم در رساند. با دین الهام همسر دکتر شایان یاوری، رنگ از چهره اش پرید .او اینجا چکار میکرد؟؟؟ با صدای جِر خوردن چادر، خداداد و شمشاد سراسیمه از آغوش هم بیرون آمدند و هراسان در رختخواب نشستند .نگاه بهت زده و ترسان هردو به روناهی که خنجر به دست بین دو تکه پارچه ی پاره شده ایستاده بود و قهقهه میزد، افتاد. نه خداداد و نه نو عروسش در وضعیتی نبودند که یک غریبه به حجله شان پا بگذارد، هرچند که یک زن باشد. روناهی چشمانش را دور تا دور حجله ی تازه عروس گرداند که از گوشه وکنارش گلهای کوهستان آویزان شده بودند .به طرف هرکدام از گلها میرفت و با خنجر به تک تک آنها هجوم میبرد .پاره کردن پارچه ها و کندن گلها که به اتمام رسید بقیه در ادامه مطلب

ads

دانلود کتاب اپارتمان صد متری دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب اپارتمان صد متری دانلود رمان

دانلود کتاب اپارتمان صد متری دانلود رمان

دانلود کتاب اپارتمان صد متری دانلود رمان

دانلود کتاب اپارتمان صد متری دانلود رمان

مشتغول باز کردن نستکافه ها بودم که با شتنیدن این حر از دهان مهرداد نسکافه رو کنار لیوان آبجوش گذاشتم و به سمتش برگشتم .یکی از ابروهامو به حالت تعجب بالا دادم و گفتم :خواهرتون کار خونه میکنه؟! – مهرناز علاقه خاصی به خونه داری داره .از کلاس اول راهنمایی پا به پای مامان آشتپزی میکرد .ولی بعد از فوت مامان اینکار به همستتر جدید پدرم محول شد .در واقع این نقشه بابا بود که خانم جدیدش با مهرناز آشنا بشه و به هم عادت کنند که متاسفانه وقتی مهرناز فهمید که اون خانم همسر جدید بابا است وضعیت روحیش بد تر شد. دو تا نسکافه درست کردم و یکی رو جلوی مهرداد گذاشتم و گفتم: . دیروز خیلی زحمت کشیدید و به خونه اشاره کردم ٬ -دستتون درد نکنه – در مقابل کاری که قراره شما برای مهرناز بکنی اینها هیچه .فق امیدوارم از زندگی بیزارت نکنه. – نگران نباش من با بدتر از مهرناز خانم کنار اومدم .امیدوارم بعد از این مدت ایشونو سالم به شما تحویل بدم. مهرداد نسکافه ش رو نوشید و یک ضربه آروم به پشتم زد و گفت: -خیلی آقایی !من که برادرشم این آخریا کم آوردم. در حالیکه از آشپزخونه بیرون میرفت ادامه داد: -اگه ده تا خونه هم بهم میدادن حاضر نبودم با اون زیر یک سقف باشم . با شتتنیدن این حر نستتکافه به گلوم پرید و چند تا ستترفه کردم .ترس و نگرانی در دلم سایه انداخت و با خودم گفتم-نکنه از اون چیزی که فکر میکردم پیچیده تر باشتته و یا این دختر خیلی متفاوت تر از بقیه بیماران شتبیه خودش باشه؟ ولی کار از این حرفا گذشته بود و راه برگشتی نبود. بودن در جایی که احساس کنی خونه خودته به قدری شادم کرده بود که دلم می خواست اونروز نه جایی برم و نه کسی بیاد! تمام روز رو به مطالعه در مورد بیماری مهرناز گذروندم .در اولین فرصتتت باید از طریق دانشتگاه اینترنت درخواست میکردم .برای نهار دو تا نیمرو درست کردم و خوردم .شب هم خیلی زودتر از معمول خوابم برد. صبح روز که از خواب بیدار شدم .احساس کردم بقیه در ادامه مطلب

ads

دانلود کتاب رهایی از اسارت دانلود رمان-دانلود کتاب رهایی از اسارت دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه بقیه در ادامه مطلب

ads

دانلود کتاب چیکسای دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب چیکسای دانلود رمان

دانلود کتاب چیکسای دانلود رمان

دانلود کتاب چیکسای دانلود رمان

دانلود کتاب چیکسای دانلود رمان

ترلان !فرشید واسه من و امیر مهدی مرد .خودم گورشو کندم و چالش کردم .تو هم خاکش کن . – چطوری میتونم فراموشش کنم .تو که از همه چیز من خبر داشتی .چطور سوسن خانم تو چند ماه تونست اونو از این رو به اون رو کنه .فرشید تبدیل به کسی شد که انگار هزار سال با من بیگانه بود اونکه میگفت غیر از من محاله کسی رو تو قلبش بپذیره .یعنی با چند بار اومدن دم خونمون و جواب نه شنیدن از من چشمشو رو همه عشق و علاقمون بست .اشتباه کردم؟ فقط خواستم بهش بفهمونم که بودنم با نبودنم فرق داره وگرنه همه وجودم چشم به راهش بود تا بیاد دستمو بگیره و دوباره بریم سر خونه و زندگیمون. – گلم !منکه بهت گفته بودم سوسن خانم از هر مدل دعا و جادو جنبل استفاده میکنه تا به هدفش برسه . اونقدر که فالبینهای شهرو میشناسه، پدر و مادرشو نمیشناسه. بوسه هاش و چشمکهاش ٬ نگاهش٬ – به خدا خودم هم میخوام فراموشش کنم ولی نمیشه .صداش خنده هاش همش جلو چشممه .اون موهای رو سینش که شبها تا با اونا بازی نمیکردم خوابم نمیبرد .همه و همه جلو چشمامه . میدونی چند شبه نخوابیدم و دلم هواشو میکنه؟ از روزی که فهمیدم که آغوشش قراره واسه یکی دیگه باز بشه، نمیدونی، انگار باروت دارن تو دلم آتیش میزنن .روزی هزار بار خودمو نفرین میکنم که چرا وقتی اومد دنبالم ناز کردم . ایکاش تو سری خور سوسن خانم میشدم ولی فرشید رو از دست نمیدادم. ۸ تو خودت امیر مهدی رو کنارت داری و نمیفهمی وقتی شوهر آدم بی دلیل و به خاطر یکسری حرفهای خاله زنکه سال زندگی و مهرو محبت و عاطفه رو به باد بده یعنی چه؟ به خدا آذین از تو دارم میسوزم . – ببین ترلان جان .این حرفهایی که تو میگی درست ولی به خدا ناراحتی من هم کمتر از تو نیست .خصوصا که خودم باعث شدم که فرشید بیاد خواستگاریت .اگه همون روزیکه از تو ازم پرسید آب پاکی روی دستش می ریختم و فکر تو رو از سرش بیرون میکردم حالا حالو روزت این نبود که با سوختن تو ما هم آتیش بگیریم .باور کن روز نیست که من و مامان سر نماز باعث و بانی این جریانو لعنت نکنیم. – تو هم خواهر گلم به خدا واگذار کن .باور کن بدجوری بهشون نشون میده .بی آبرو کردن مؤمن کم چیزی نیست که خدا ازش بگذره. پاشو صورتتو بشور .پایین همه نشستن میخوان سفره بیندازن. دوست ندارم پشتت حرف و حدیث در بیاد .خودت میدونی که خیلی از این مهمونهای امشب در دوره قرآنهای سوسن خانم که الهی همون قرآن بزنه به کمرش شرکت میکنند .از کجا معلوم که واسه فضولی نیومده باشند .پاشو حاضر شو بریم پایین .من دلم روشنه که خدا شادت میکنه .شک نکن. آذین با تمام شیطنتهایی که داشت همیشه بهترین محرم اسرارم در مواقع ناراحتی بود و خوب میتوانست با حرفهایش من دلشکسته را آرام کند .حتی از کژال خواهرم هم به من نزدیکتر بود بقیه در ادامه مطلب

ads

دانلود کتاب ابی سیریش بادیگارد می شود-دانلود کتاب ابی سیریش بادیگارد می شود | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب ابی سیریش بادیگارد می شود

دانلود کتاب ابی سیریش بادیگارد می شود

دانلود کتاب ابی سیریش بادیگارد می شود

 

دانلود کتاب ابی سیریش بادیگارد می شود

ابی دست صدیقه روکه داشت تو شکم حشمت فرو میرفت گرفت و گفت: -برو اووَر دختر !بذار بینَم چی شده! ابی دست حشمتو از روی سرش برداشت و به زخم کوچیکی که در اثر اصابت در کاپوت ایجاد شده و کمی هم خون تازه در اطرافش بود، نگاهی انداخت: -چیزی نیس آق حشمت …به خیر گذشت! ناگهان متوجه یقه لباس صدیقه شد و از هون جا داد زد: -صدیق !تو همینجور میخوای بیای امامزاده قاسم ….نکونه فکر کردی داریم میریم شانزه لیزه! صدیق که از نوع حرف زدن ابی جلوی حشمت، شاکی شده بود و نمیخواست چهره واقعیشو به حشمت نشون بده، یه بغض ساختگی انداخت تو گلوشو گفت: -داداش !یعنی من انقدر بیفکرم؟ چادرمو تو ساک گذاشتم …. و روشو کرد اونور و یه لرزش کوچیکی به شونه ش داد که یعنی گریه میکنه! ابی هم که دلرحم تر از این حرفا بود به سمتش اومد و دستشو دور شونه های خواهرش انداخت و آهسته بیخ گوشش گفت: -آخه ورپریده نمیگی بچه مردمو با این ریخت و لباست ناکار کردی؟ صدیقه چشمای خالی از اشکشو به صورت ابی انداخت و گفت: -به من چه که اون …. با شنیده شدن صدای حشمت که میگفت ” آقا ابی بریم .دیر میشه” صدیقه و ابی از ادامه صحبتشون دست کشیدن و به طرف ماشین رفتن! ***** چشم خدیجه سلطان که به گنبد سبز و خونه چه کاهگلی امامزاده قاسم افتاد، دستاشو به حالت دعا بلند کرد و اشک از گونه هاش سرازیر شد-یا امامزاده قاسم !قربون اون سر بریده ت بشم .خودت گره بی پولی ابراهیمو باز کن و صدیقه رو به خونه بخت راهی کن !نذار این دختر رو دستم بمونه و سرمو نگران رو بالش بذارم! صدیقه یه نیشگون از پای خدیجه سلطان گرفت و سرشو برد دم گوشش: -ننه این حرفا چیه که جلوی غریبه ها میزنی؟ تو خوبی واسه آبرو به جا کردن! سرشو که از بیخ گوش مادرش برداشت چشمش به چشمهای خمار شده حشمت افتاد که از تو آینه نگاش میکرد . گونه هاش سرخ شد و سرشو به سمت پنجره ماشین کرد و تا زمانی که صدای حشمت رو شنید که میگفت “رسیدیم” نگاهشو به تو ماشین نچرخوند. از ماشین که پیاده شدن، صدیقه چادرشو از تو ساکش در آورد و رو سرش انداخت .برخلاف توصیه صدیقه، دستگاه آبغوره گیری خدیجه سلطان همینطور به راه بود بقیه در ادامه مطلب

ads
صفحه 2 از 1312345...10...قبلی »