امروز جمعه ۲۵ آبان ۱۳۹۷ شما در هستید.
به سایت خوش آمدید.
  • آخرين آهنگ ها
  • آخرين آلبوم ها
  • آخرين سريال ها
  • آخرین فیلم ها
  • آخرین موزیک ویدیو ها

دانلود کتاب گرگ هایی به نام مرد | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب گرگ هایی به نام مرد

دانلود کتاب گرگ هایی به نام مرد

دانلود کتاب گرگ هایی به نام مرد

دانلود کتاب گرگ هایی به نام مرد

هر سه به این لحن شوخ مسخره خندیدن و پسری که تازه سوار شده بودو چشمهای سبزی هم داشت نگاه معنی داری به من انداخت … وسط دو تا مرد نشسته بودمو این منو معذب میکرد.. تا میتونستم جمع نشستم که باهاشون برخوردی نداشته باشم.. مسیر طولانی بودو کم کم از خیابون اصلی دور میشدیم.. نگاه های گاه و بیگاه و لبخند های معنی دار پسر چشم سبز هم خیلی اذیتم میکرد … شاکی شدمو بهش گفتم – مگه شما مسیرتون مستقیم نبود ؟! پس چرا هنوز پیاده نشدین ؟ – نظرم عوض شد … ماشین گیرم نمیومد گفتم مستقیم که بقیه ی راهو پیاده برم … ولی حالا که ماشین داره طبق مسیر من میره چرا بیخودی پیاده بشم ؟  با حرص نگاهمو از چشم های هیزش گرفتم … سر یه دوراهی رسیدیم که راننده باید سمت راست میرفت ولی….  این چرا پیچید سمت چپ ؟! بلند گفتم – آقا اشتباه رفتین … باید میپیچیدین سمت راست …. – اِ ؟ حواسم پرت شد … شرمنده برسیم به بریدگی دور میزنم گرگ هایی به نام مرد-شیوا بادی
خیلی ترشیدم … تو این خیابونم که پرنده هم پر نمیزنه … منم تو این ماشین … با سه تا غول تشن …. لرز به جونم افتاد …. نکنه اینها بلایی سرم بیارن …. این چه حماقتی بود من کردم ؟ ! نگاهم میخ اتوبان بود… با دیدن اولین دور برگردون داد زدم – بپیچ آقا … بپیچ اما راننده هیچ اهمیتی به حرفم نداد …. دوباره داد زدم – آقا چکار میکنی ؟ میگم دور بزن !پسر سمت راستم چاقویی رو جلوی شکمم گرفتو گفت – بهتره خفه خون بگیری با دیدن چاقو زبونم بند اومد…. این چرا …. راننده … لب هامو مثل ماهی که از آب بیرون افتاده بازو بسته کردم… اما صوتی ازش بیرون نیومد … به پسر چشم سبزی که سمت راستم نشسته بود نگاه کردم که با لبخند کریهی نگاهم میکرد…. چشمام درشت تر از همیشه شدو ناباور بهش نگاه کردم … دستشو بلند کردو دور شونه ام حلقه کردو گفت – چیزی نیست عزیزم.. نترس !

نوشته دانلود کتاب گرگ هایی به نام مرد اولین بار در دانلود رمان| tezbook | دانلود کتاب جدید. پدیدار شد.

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب ارزوی من دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب ارزوی من دانلود رمان

دانلود کتاب ارزوی من دانلود رمان

دانلود کتاب ارزوی من دانلود رمان

دانلود کتاب ارزوی من دانلود رمان

چشمامو بستم و سعی کردم همه حرفاشو تو ذهنم مرور کنم.تمام نگاهها و رفتارای قبل از امروزش؛یعنی اون نگاهها و رفتارای محبت آمیز از سر علاقه بود؟
-نمیخوای چیزی بگی؟!
نگاهی به چشمای منتظرش انداختم و گفتم:
-آخه چرا من؟خیلیها هستن که منتظر یه اشاره شمان!
پدرام اخمی کرد و گفت:
-اگه منظورت از خیلیا خانوم عظیمیه که باید بگم اگه تا الانشم تحملش کردم بخاطر دوستی پدرم با پدرشه!جدا فکر کردی اون با این ادا و اطواراش میتونه تو دلم جایی باز کنه؟!
نمیدونم چرا ته دلم از اینکه پدرام فقط به من توجه داشته ؼرق لذت شدم.شاید چون قرعه این پسر هندی به نام منی افتاده که هیچوقت فکرشم نمیکردم روزی قرار باشه جلوش بشینم و این حرفا رو از دهنش بشنوم:
-آرزو؟
با چنان لحن قشنگی اسممو صدا زد که بی اختیارسر بلند کردم و بهش چشم دوختم:
-اجازه میدی دریای آبی چشمات فقط برای من باشه؟
قلبم دیوانه وار به سینه ام میکوبید. زیر نگاههای مهربون و سوزندش داشتم آب میشدم.دست و پامو گم کرده بودم.پدرام هنوز در سکوت منتظر جوابم بود.پدرام؟!چطور اینقدر زود از”کیانفر” به”پدرام”تبدیل شد؟دستامو تو هم قلاب کردم و آروم جواب دادم:
-راستش…راستش آقای کیانفر من…من فعلا نمیتونم جوابی بهتون بدم…یعنی یه مهلتی ازتون میخوام تا…
هنوز حرفم تموم نشده بود که گوشیم زنگ خورد.از خونه بود.جواب که دادم در کمال تعجب صدای بابک پسرعموم رو شنیدم:
-الو؟–سلام خانوم…افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟
خندیدم و گفتم:
-با یه خانوم متشخص
-اوووووه…بعله…خوبی؟کجایی؟
-بیرونم بابک…چه عجب اونورا پیدات شد؟
-افتخار دادم بهت…پدر میپرسن عروسک عمو روز جمعه ای کجا رفته؟نگاهم که به پدرام افتاد تازه متوجه ابروهای گره خوردش شدم.یه لحظه شیطنتم گل کرد و تصمیم گرفتم اذیتش کنم:
-ببخشید…خیلی منتظرم موندی؟
-نه زیاد…تازه اومدیم
-سعی میکنم خودمو خیلی زود برسونم
-باشه…مراقب خودت باش،فعلا
گوشی رو قطع کردم و رو به پدرام که از عصبانیت قرمز شده بود گفتم:
-ببخشید
-خواهش میکنم.تماس واجبتر بود.مثه اینکه باید برید درسته؟
-بله درسته
بلند شدم و ادامه دادم:

نوشته دانلود کتاب ارزوی من دانلود رمان اولین بار در دانلود رمان| tezbook | دانلود کتاب جدید. پدیدار شد.

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب تب دستات دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب تب دستات دانلود رمان

دانلود کتاب تب دستات دانلود رمان

دانلود کتاب تب دستات دانلود رمان

دانلود کتاب تب دستات دانلود رمان

داشته بود كه نكنه كسي متوجه حضورم شده باشه…با حلقه شدن دستي دور خودم خواستم جيغ بكشم كه دستي جلوي دهنم رو گرفت…صدام توي گلو خفه شد…يه لحظه حس كردم قلبم از كار افتاد…نفسهاش رو كنار گوشم حس ميكردم…تقلايي كردم تا بلكه از دستش خلاص بشم كه منو محكمتر در آغوش گرفت و كنار گوشم گفت: -آي خانوم…كجا به سلامتي؟؟؟ بعد همزمان دستش رو از روي دهنم برداشت…با شنيدن صداي بهروز نفس عميقي كشيدم و با عصبانيت به سمتش برگشتم…چشماي براق و خندونش رو حتي توي تاريكي هم ميديدم…اخمي كردم و گفتم: -ديوونه اين چه كاري بود كه كردي؟ همراه با خنده گفت: -هيسسسس…چه خبرته بابا؟يواشتر…ميخواي همه بفهمن؟ -ميدوني چقدر ترسيدم ؟ دستم رو گرفت و گفت: -خداييش سكته رو زدياااا به كولر تكيه دادم و گفتم: -هه هه…خنديدم بانمك…چرا اينقدر دير كردي؟ميدوني چقدر منتظرت بودم؟ كنارم نشست و گفت: -ببخشيد…نميتوونستم زودتر از اين بيام…خب…چطوري بانو؟رو به راهي؟؟ آهي كشيدم و گفتم: -رو به راه؟…مگه خودت زندگي ما رو نميبيني؟…دلم خيلي گرفته بهروز… سرم رو روي شونه ش گذاشتم و گفتم: -اگه تا الان طاقت آوردم فقط و فقط به خاطر وجود توئه بهروز دستش رو روي سرم كشيد و با مهربوني گفت: -ميدونم عزيزم…ميدونم… -بهروز اگه تو بري من چيكار كنم؟؟؟ -فدات بشه بهروز…سفر قندهار كه نميرم…ميدوني كه مجبورم سرم رو از روي شونه ش برداشتم و گفتم: -اما اگه تو بري من تنها ميشم…تنهاتر از هميشه دستاش رو قاب صورتم كرد و گفت: -من هميشه به يادتم عزيزم…هروقتم كه بتونم مرخصي ميگيرم و بهت سر ميزنم…فقط قول بده كه منتظرم ميموني؟ دستاشو محكم فشردم و همراه با بغضي كه سعي داشتم ازش پنهون كنمگفتم: -قول ميدم بهروز…قول ميدم…تو هم قول بده زودبرگردي …من بدون تو تحمل اينجاروندارم…اگهتونباشي من چيكار كنم؟ بهروزدستامونوازشكردو بالبخندقشنگشگفت: -زودبرميگردم… بعد بلند شد و همونطور كه توي تاريكي شب فرو ميرفت گفت: -من ديگه بايد برم…مراقبخودتباش…دوستتدارم با رفتنش داد زدم و با التماس گفتم: -نـــــه…نرو…تو رو خدابمون كنارم…نرو…نروووو با وحشت از خواب پريدم….دونه هاي عرق روي صورتم نشسته بود…نفسهايي پي در پي صبح۸… كشيدم…فضاي اتاق مثل هميشه با نور چراغ روشن بود…نگاهم به ساعت افتاد بود…كلافه دستي به موهام كشيدم و از تخت پايين اومدم…به سمت پنجره عريض اتاق رفتم و پرده رو كنار زدم…هوا هنوز هم گرفته و ابري بود …به خاطر بارون تند و زمستوني ديشب بوي

نوشته دانلود کتاب تب دستات دانلود رمان اولین بار در دانلود رمان| tezbook | دانلود کتاب جدید. پدیدار شد.

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه


برچسب ها