» 2018 » می

[metaslider id=796]

دانلود کتاب اسوه ی نجابت دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب اسوه ی نجابت دانلود رمان

دانلود کتاب اسوه ی نجابت دانلود رمان

دانلود کتاب اسوه ی نجابت دانلود رمان

 

دانلود کتاب اسوه ی نجابت دانلود رمان

بچه ی من از برگ گل پاکتره …نبینم مریم که دیگه فکرهای ناجور بکنی! مریم با نگاه اشکیش به من زل زده .لبهامو جلو میبرم و یک بوسه به پیشونیش میزنم: – قول بده مریم !قول بده که همینجا و در همین لحظه ذهنتو از هرچی فکر ناجور در مورد خودت و آیلینه، پاک کنی !قول بده! مریم چشمهاشو میبنده و قطره اشکی روی گونه ش سرازیر میشه .اشک رو با سرانگشتم میگیرم . بغض بیخ گلومو میگیره: – دیگه نبینم مریم !آخرین بارت باشه! نمیتونم طاقت بیارم .به اتاق کارم میرم و سعی میکنم که با قدم زدن و قفل کردن دستهام تو هم و فشردن اونها به هم، خودمو آروم کنم رو به قبله می ایستم .یادم میاد نماز نخوندم .به دستشویی میرم و وضو میگیرم .دومرتبه به اتاق کارم برمیگردم .سجاده رو از تو کمد بر میدارم !این سجاده رو مادرم موقع اومدن به تهران به من داد .پهنش میکنم و مشغول نماز خوندن میشم !در تمام لحظات نماز خوندنم از خدا میخوام که آرامشو به دل این زن رنج کشیده برگردونه .سرمو که از سجده بر میدارم، مریمو میبینم که جلوم میشینه و خیره به لبهای من میشه که در حال سلام دادن هستم .نمازو تموم میکنم .مریم هنوز مبهوت به من نگاه میکنه !دستمو جلوی صورتش تکون میدم .حرکتی نمیکنه .یک قطره اشک روی گونه ش میچکه .به سمت خودم میکشمش و دستمو دور شونه اش حلقه میکنم !پیشونیشو روی قفسه سینه ام میذاره: – معذرت میخوام !حرفم خیلی بی ادبانه بود! زیر لب میگم: – فراموشش کن صدای آیلین از آشپزخونه به گوش میرسه: – مامان، بابا چرا نمیاین شام بخوریم! مریم پیشونیشو از روی قفسه سینه م برمیداره .لبخندی بهش میزنمبریم مامان !آیلینمون منتظره! پشت میز آشپزخونه میشینم! آیلین یکی یکی سیب زمینی ها رو از تو بشقاب برمیداره و تو دهنش میذاره .رو به من میکنه: – بابایی بیا یک سیب زمینی بخور !ببین چقدر خوشمزه است بقیه در ادامه مطلب

ads

دانلود کتاب چشمان پر ستاره دانلود رمان-دانلود کتاب چشمان پر ستاره دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب چشمان پر ستاره دانلود رمان

 

دانلود کتاب چشمان پر ستاره دانلود رمان

معذرت میخوام، صدامو بلند کردم .تحت شرایط استرس خیلی بدی هستم . گفتم :درکت میکنم .خودم هم این دوره رو تجربه کردم ولی محمدم سلامتیت واجب تره .یک خورده استراحت کن …الان غذا آماده میشه. به آشپزخانه رفتم و غذایی که شب قبل درست کرده بودم را گرم کردم یک ربع بعد محمد را صدا کردم .استانبولی پلو داشتیم . گفت :آجی دستت درد نکنه خوشمزه بود .عین استامبولی مامان بود . دیدم در چشماش اشک جمع شد. گفتم :محمد !دلت واسه خونه تنگ شده؟ درحالیکه بغض کرده بود گفت :آره طفلکی !تو این بیست روزیکه که به مشهد آمده بودیم هنوز به نیشابور نرفته بودیم .چون جمعه ها هم صبح کلاس فشرده داشت .فقط یکبار شهلا و شهین آمده بودند و آقا رضا هم دو بار به ما سر زد و چیزهایی که مامان برایمان فرستاده بود، آورد .عجیب بود که مامان و بابا به ما سر نزدند هر وقت پشت تلفن میگفتیم”کی شما میاید مشهد؟” یک جورایی طفره میرفتند . گفتم :داداشی غصه نخور .دوست داری آخر هفته بریم نیشابور؟ گفت :کلاسم چی؟ . صبح راه میفتیم میایم ۵ -خب بعد کلاست میریم .شب هم میمونیم فرداش مثل اون موقع ها که دانشجو بودم . از شنیدن این خبر ذوق کرد و گفت :باشه. محمد ظرفها را جمع کرد و گفت :تو خسته ای برو بخواب خودم ظرفها رو میشورم گفتم :نه داداش جان !شما فعلا درساتو بخون اگه نیاز به کمک بود خودم صدات میکنم. من خود خواه شده بودم از موقعیکه به مشهد آمده بودیم فقط دنبال پیدا کردن کار و سر وسامان دادن کارهای خودم بودم .هیچوقت از محمد در مورد کلاسها، پیشرفت درسی اش و مشکلاتش سوال نکرده بودم و خلاصه حال و احوالش را نپرسیده بودم .هرچند که مامان و بابا هرشب زنگ میزدند و حالمان را میپرسیدند و مامان قربان صدقه محمد میشد ولی مثل اینکه کافی نبود . به خودم قول دادم بیشتر هوای محمد را داشته باشم .کافی بود فقط یک قولی به خودم بدهم آنوقت اگر سرم میرفت قولم نمیرفت و به محض اینکه به قولم عمل نمیکردم، انگار یک خوره به جانم می افتاد و وجدان درد میشدم بیا و ببین !!! بقیه در ادامه مطلب

ads

دانلود کتاب دستهای بیتا دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب دستهای بیتا دانلود رمان

دانلود کتاب دستهای بیتا دانلود رمان

دانلود کتاب دستهای بیتا دانلود رمان

 

دانلود کتاب دستهای بیتا دانلود رمان

والا اونجور که تو بهش خیره شدی و هی سوالات عجیبو غریب ازش میکردی، گربه کوره هم میفهمید بهش نظر داری !برو بمیر که گند زدی رفت!!! از دفتر وکالتم خارج میشم .هوای نسبتا سرد آذر ماه مهربانانه گونه هامو نوازش میده .سرمو بالا می گیرم و میگم :خدایا شکرت .امروز هم به خیر و خوشی تموم شد. به پارکینگ میرم و سوار پژو پرشیای نقره ایم میشم و به سمت خونه راه می افتم. طبق معمول همه خواهرهام خونمون هستن .سرو صدای بچه هاشونو نمیتونم تحمل کنم .خصوصا بعد از یک روز پر کار، دوست دارم تو اتاقم استراحت کنم ولی مگه میشه با حضور دامادها تو خونه بگی “ببخشید من خسته م” و بری تو اتاقت استراحت کنی .خواهرها سرتو میکنن!! بارها مادر و خواهرهام عکسهای رنگا رنگ دخترهای مردمو ٬ سالی که از سارا جدا شده م ۳ تو این جلوم پخش و پلا کردن تا منو راضی به ازدواج مجدد کنن ولی من هر دفعه یکجوری از زیر توطئه سال دومرتبه در ۵ هاشون جون سالم به در بردم .ولی امشب دل حکایتی متفاوت داشت بعد از سینه م لرزید .تا حدودی با زندگی آرزو کیانی ازطریق دفترچه خاطرات عماد آشنا شده م ولی دوست دارم اونو بهتر بشناسم .نیاز به یک دوست دارم اونهم از جنس مخالف که بتونه منو در تخلیه هیجانات و احساساتم کمک کنه .این روزها بدجوری دارم کم میارم… آب سردو به صورتم میزنم و پیش مهمونها برمیگردم .هرکدوم یک جور میخوان محبتشونو بهم : ساله راحیل خواهر بزرگم که به سمتم میاد و میگه ۳۳ نشون بدن .حتی دختر -دایی جون اشکان! وقتی اینطوری میگه دایی جون اشکان دلم واسه بوسیدن لپهای تپلش غش میکنه: – جون دلم دایی جون! – معلممون گفته یک روزنامه دیواری درست کنید .قراره با لای روزنامه دیواری رو با خط درشت یک شعر بنویسیم من از خط شما خیلی تعریف کردم و گفتم عضو انجمن خوشنویسان بودید . معلممون ازم خواست که از شما خواهش کنم شما اون شعرو رو روزنامه دیواریمون بنویسید. – آوا جون، منکه نمیتونم بیام مدرسه شما واستون روزنامه دیواری درست کنم !میدونی، دایی سرش خیلی شلوغه .یک شب روزنامه دیواری رو بیار خونه مامان جون تا واست بنویسم .باشه دختر گلم؟ بقیه در ادامه مطلب

ads

دانلود کتاب من عاشقش بودم دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب من عاشقش بودم دانلود رمان

دانلود کتاب من عاشقش بودم دانلود رمان

دانلود کتاب من عاشقش بودم دانلود رمان

دانلود کتاب من عاشقش بودم دانلود رمان

خیلی خوشحال بودم.بالاخره خانوادمو پیدا کردم.قرار شد بریم سر خاک پدر و مادر واقعیم…حس عجیبی داشتم…حسی مثله دلتنگی…هر دوشون کنار هم بودند…دریا هاشمی …محمد اعتمادی…به اسم محمد اعتمادی خیره شدم…فامیلی من اعتمادی بودو…اشک جلو دیدمو گرفته بود…کلی ای کاش تو ذهنم بود… ای کاش نمی خواستن بیان تهران…ای کاش شیراز می موندیم…ای کاش…ای کاش نمی دونم چرا با دیدن قبر مامان و بابای واقعیم انقدر حالم بد شده بود… برگشتیم خونه…نیما و خاله دیبا رفتند دنبال خونه… تو اتاق دراز کشیده بودم…انگار توانایی حرکت کردن رو نداشتم… در اتاق زده شد و صدای مارال اومد. -اجازه هست؟ چشم بسته گفتم -بیا تو صدای باز و بسته شدن درو شنیدم. -خوبی؟ چشم بسته گفتم -نه…چرا هر چی بلاست سر من میاد؟ -فگر می کردم خوشحال باشی که خانوادتو پیدا کردی صدای ماهان بود…با تعجب چشمامو باز کردم.دوتاشون تو اتاق بودند رو به ماهان گفتم -ولی مامان و بابای اصلیم مردن مارال اومد و بغلم کرد و گفت -حداقل یه خاله داری…من همون رو هم پیدا نکردم دلم برای مارال سوخت.راست می گفت…من داشتم نا شکری می کردم. ماهان ببخشیدی گفت و بیرون رفت و منو مارال به خاطر زندگیمون زار زدیممامان با خاله دیبا خیلی صمیمی شده بود…نیما بالاخره خونه خرید و خاله دیبا با اینکه ما مخالف بودیم رفت پیش نیما…خاله دیبا دو تا پسر داشت…نیما و نوید…نویدو ندیده بودم.خاله می گفت ازدواج کرده… بالاخره تصمیم گرفتیم بریم شمال… ویلا برای ماهان بود.تا حالا نرفته بودم…می خواستم این دفعه برای همیشه برگردم کانادا…نمی خواستم دیگه بیام ایران…این سفر رو به چشم آخرین سفر نگاه می کردم… دوتا ماشین شدیم…منو مامان و خاله و نیما تو ماشین بابا و عمو و زن عمو با ماهان و مارال می اومدند…کل راه رو خواب بودم…عاشق جاده چالوس بودم…کوهاش…دره هاش…اما خوب همیشه خوابم می برد… ویلاش سمت دریا بود…یه ویلای دوبلکس… تا اتاق خواب داشت…دوتا پایین و چهار تا بالا…عمو و زن عمو یه اتاق و مامان و بابا ۶ وسایل رو بردیم داخل…ویلا هم یه اتاق…مارل اصرار می کرد تو این سه روز با من هم اتاق باشه…ماهان و نیما رفتند تو یه اتاق و من و مارال و خاله هم تو یه اتاق… بقیه در ادامه مطلب

ads

دانلود کتاب کمیای عشق دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب کمیای عشق دانلود رمان

دانلود کتاب کمیای عشق دانلود رمان

دانلود کتاب کمیای عشق دانلود رمان

 

دانلود کتاب کمیای عشق دانلود رمان

چشمهای دریایی نیست که طوفانیش میکنی .مگه خالت مرده که اینطوری زار میزنی وبعد سرمو تو آغوشش میگرفت و من با اشکهایم سینه اش را خیس میکردم .آنقدر دلم کوچک بود که گنجایش اینهمه سختی را نداشت .
پدرم هر چندوقت یکبار کمی پول به خاله زهره میداد و میگفت :زهره خانم واسه این بچه هم غذا درست کن . به مولا، وقتی میبنمش دلم آتیش میگیره.
از موقعی که اون از خدا بیخبر رفته شده پوست و استخون .من به درک !تو رو خدا حواست به این طفل معصوم باشه
و بارها خاله زهره میگفت :عباس آقا چرا نمیری دنبال مریم خانم؟ شما دوتا بچه دارید پیش درگاه خدا معصیت داره که بچه هاتونو آلاخون والاخون کردید !
– خودش رفته، خودشم بیاد .
– شما به اون چیزی که میخواد عمل کنید اون بر میگرده .کی دوست داره زندگی، بچه و شوهرشو ول کنه و بره به امون خدا
– والله زهره خانم نمیشه .چند بار سعی کردم !به مولا خواستم !ولی نشد .به بد دردی گرفتار شدم .بیشتر از این دلمو آتیش ندین .خواهری کن و حواست به ماهرخ باشه .دختره، زود دلش میشکنه.
– و بعد راهش را میکشید و میرفت به زیرزمینی .ولی کاملا فهمیده بودم که پدر میدانست مادرم دیگر برنمیگردد، حتی اگر دنبالش برود!
چند ماه ازرفتن مادر میگذشت و من کاملا به خاله زهره عادت کرده بودم و همیشه با آنها زندگی میکردم . عمو اکبر هم چیزی به من نمیگفت و شبها که برمیگشت، نیمساعتی هم با من بازی میکرد .
بعضی وقتها هم که پدرم کیفش کوک بود و حسابی به خودش رسیده بود، دم اتاق خاله زهره می آمد و دستم را میگرفت و به اتاقهای خودمان میرفتیم و مرا بغلش میخواباند و میگفت :لامروت !نمیگی دل بابا واست تنگ میشه؟ و بعد من سرم را روی سینه اش میگذاشتم و با صدای قلبش به خواب میرفتم .هرچه بود، پدرم بود و آغوش گرمش آرامم میکرد .هرچند، سالی یکبار این اتفاقها می افتاد!
چند ماه گذشت .آن سال باید به مدرسه میرفتم .با اصرارهای خاله زهره، پدرم راضی شد که من تحت پوشش طرح اکرام کمیته امداد قرار بگیرم تا یک خانواده خرج تحصیل مرا قبول کنند .
رفتن به مدرسه به خیلی از حسرتهایم دامن زد .تا آنروز تنها بچه ای که دیده بودم، مهتاب بود که او هم در . در مدرسه معنی خانواده، خواهر و برادر، پدر و مادر را فهمیدم ، یکسالگی از هم دور شده بودیم
چه روزهایی با حسرت به بچه هایی نگاه میکردم که پدرشان یا مادرشان به دنبال آنها می آمدند و آنها با چه شادی به آغوش والدینشان میرفتند و در حالیکه از مدرسه دور میشدند، تمام وقایع مدرسه را برای آنها تعریف میکردند یا سوار بهترین ماشینها میشدند و خودشان را روی صندلی ماشین ولو میکردند .حتی چاشت زنگ تفریح آنها، لباسها یشان، کیفشان و …هزار بار با مال من فرق میکرد .
آن خانواده ای که مرا تحت پوشش قرار داده بود، هرماه یک مبلغی به کمیته میداد و کمیته امداد هم به صلاحدید خودشان برایم مایحتاج مدرسه را میخریدند، مگر اینکه خودم چیزی را نیاز داشتم که به مسئولین کمیته امداد میگفتم .
Created بقیه در ادامه مطلب

ads

دانلود کتاب نوه های مامان جون شمس | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب نوه های مامان جون شمس

دانلود کتاب نوه های مامان جون شمس

دانلود کتاب نوه های مامان جون شمس

دانلود کتاب نوه های مامان جون شمس

اگه شما هم زنتون بخواد واسه انجام وظایف زنونه ش ازتون چک و پول و طلا بگیره چیکار میکنید؟ قاسم آقا سرخ شد و سفید شد و یه نگاه تندی به فخری خانم کرد و بلند گفت: -حاج خانم راست میگه فخری؟ زن دایی به تته پته افتاد. قاسم آقا مانتوی زن دایی رو که از موقعیکه از اون کوچه رفته بودن چادرشو برداشته بود گرفت و گفت: -حرف بزن فخری …حاج خانم راست میگه؟ زن دایی به جای اینکه جواب قاسم آقا رو بده رو کرد به مامان جون شمسی و گفت: – مسائل خصوصی زن و شوهر به تو چه ربطی داره پیر هاف هافو… مامان جون شمسی که طاقتش از بی ادبی زن دایی فخری طاق شده بود دستشو بلند کرد و یه کشیده محکم مهمون صورت فخری کرد و گفت: – اینو باید دختر سکینه دایره زن به گوشت میزد تا بفهمی با بزرگترت چطوری صحبت کنی … گمشو از در خونه ی من برو وگرنه زنگ میزنم پلیس بیاد. قاسم آقا که تا اون لحظه واقعیت رو نمیدونست رو کرد به مامان جون شمسی و گفت: -حاج خانم من نمیدونم چی بگم …اصلا این موضوع به من ربطی نداره! مانتوی زن دایی فخری رو گرفت و گفت: -زنیکه پاشو از گلیمش دراز تر کنه باید منتظر همچی حال و روزی هم باشه! قاسم آقا زن دایی فخری رو که پشت سر هم داد میکشید و مامان جون، بچه هاش، ژاله خانم و دایی محمود رو نفرین میکرد به سمت ماشینش که کنار خونه خاله عاطفه پارک بود برد… همون شب حامد یه فصل کتک مفصل از دایی جعفر به خاطر دهن لقیش خورد و تا دوماه از پول تو جیبی محروم شد!
تو این اوضاع و احوال تنها کسایی که کبکشون خروس میخوند حمیرا و شوهرش امیر محمد بودن. سال جواد آقا رو تازه داده بودیم که زن دایی و خاله ها به تکاپو افتادن که هرچی زودتر عروسی حمیرا ی تیر به جیگر رو بگیرن! به ما که چیزی نمیگفتن ولی از گریه های حمیرا و ناله و نفرین های زن دایی فرنگیس میشد فهمید که حمیرا خانم کار خرابی کرده! بقیه در ادامه مطلب

ads
صفحه 1 از 512345