امروز پنج شنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۷ شما در هستید.
به سایت خوش آمدید.
  • آخرين آهنگ ها
  • آخرين آلبوم ها
  • آخرين سريال ها
  • آخرین فیلم ها
  • آخرین موزیک ویدیو ها

دانلود کتاب کمیای عشق دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب کمیای عشق دانلود رمان

دانلود کتاب کمیای عشق دانلود رمان

دانلود کتاب کمیای عشق دانلود رمان

 

دانلود کتاب کمیای عشق دانلود رمان

چشمهای دریایی نیست که طوفانیش میکنی .مگه خالت مرده که اینطوری زار میزنی وبعد سرمو تو آغوشش میگرفت و من با اشکهایم سینه اش را خیس میکردم .آنقدر دلم کوچک بود که گنجایش اینهمه سختی را نداشت .
پدرم هر چندوقت یکبار کمی پول به خاله زهره میداد و میگفت :زهره خانم واسه این بچه هم غذا درست کن . به مولا، وقتی میبنمش دلم آتیش میگیره.
از موقعی که اون از خدا بیخبر رفته شده پوست و استخون .من به درک !تو رو خدا حواست به این طفل معصوم باشه
و بارها خاله زهره میگفت :عباس آقا چرا نمیری دنبال مریم خانم؟ شما دوتا بچه دارید پیش درگاه خدا معصیت داره که بچه هاتونو آلاخون والاخون کردید !
– خودش رفته، خودشم بیاد .
– شما به اون چیزی که میخواد عمل کنید اون بر میگرده .کی دوست داره زندگی، بچه و شوهرشو ول کنه و بره به امون خدا
– والله زهره خانم نمیشه .چند بار سعی کردم !به مولا خواستم !ولی نشد .به بد دردی گرفتار شدم .بیشتر از این دلمو آتیش ندین .خواهری کن و حواست به ماهرخ باشه .دختره، زود دلش میشکنه.
– و بعد راهش را میکشید و میرفت به زیرزمینی .ولی کاملا فهمیده بودم که پدر میدانست مادرم دیگر برنمیگردد، حتی اگر دنبالش برود!
چند ماه ازرفتن مادر میگذشت و من کاملا به خاله زهره عادت کرده بودم و همیشه با آنها زندگی میکردم . عمو اکبر هم چیزی به من نمیگفت و شبها که برمیگشت، نیمساعتی هم با من بازی میکرد .
بعضی وقتها هم که پدرم کیفش کوک بود و حسابی به خودش رسیده بود، دم اتاق خاله زهره می آمد و دستم را میگرفت و به اتاقهای خودمان میرفتیم و مرا بغلش میخواباند و میگفت :لامروت !نمیگی دل بابا واست تنگ میشه؟ و بعد من سرم را روی سینه اش میگذاشتم و با صدای قلبش به خواب میرفتم .هرچه بود، پدرم بود و آغوش گرمش آرامم میکرد .هرچند، سالی یکبار این اتفاقها می افتاد!
چند ماه گذشت .آن سال باید به مدرسه میرفتم .با اصرارهای خاله زهره، پدرم راضی شد که من تحت پوشش طرح اکرام کمیته امداد قرار بگیرم تا یک خانواده خرج تحصیل مرا قبول کنند .
رفتن به مدرسه به خیلی از حسرتهایم دامن زد .تا آنروز تنها بچه ای که دیده بودم، مهتاب بود که او هم در . در مدرسه معنی خانواده، خواهر و برادر، پدر و مادر را فهمیدم ، یکسالگی از هم دور شده بودیم
چه روزهایی با حسرت به بچه هایی نگاه میکردم که پدرشان یا مادرشان به دنبال آنها می آمدند و آنها با چه شادی به آغوش والدینشان میرفتند و در حالیکه از مدرسه دور میشدند، تمام وقایع مدرسه را برای آنها تعریف میکردند یا سوار بهترین ماشینها میشدند و خودشان را روی صندلی ماشین ولو میکردند .حتی چاشت زنگ تفریح آنها، لباسها یشان، کیفشان و …هزار بار با مال من فرق میکرد .
آن خانواده ای که مرا تحت پوشش قرار داده بود، هرماه یک مبلغی به کمیته میداد و کمیته امداد هم به صلاحدید خودشان برایم مایحتاج مدرسه را میخریدند، مگر اینکه خودم چیزی را نیاز داشتم که به مسئولین کمیته امداد میگفتم .
Created

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

بیوگرافی نویسنده

مشاهده تمامی 232 پست

مطالب مشابه

برچسب ها

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

برچسب ها