» دانلود کتاب عمارت عشق دانلود رمان-دانلود کتاب عمارت عشق دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

[metaslider id=796]

دانلود کتاب عمارت عشق دانلود رمان-دانلود کتاب عمارت عشق دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب عمارت عشق دانلود رمان

دانلود کتاب عمارت عشق دانلود رمان

دانلود کتاب عمارت عشق دانلود رمان

دانلود کتاب عمارت عشق دانلود رمان

شششایان-بابک گوشششی رو بده به نیما…بابا خودم هزارتا کار دارم…مامانم منتظرمه…الو نیما…آره سوارش کردم…کجا بیام؟….باشه توهم…هی گیر بده…حواسم هست…فعلا… شششایان موبایلش رو روی داشششبورد ماشششین انداخت و با اخم به جلو خیره ششد…هنوز چند دقیقه ای از حرکت اکشششن پرتاب موبایل نگذششته بود که سشنگینی نگاشششو احسشاس کردم…خجالت میکشششیدم بهش نگاه کنم برای همین از ششیششه ماششین به بیرون خیره ششدم…اما ششایان ساکت ننشست وسکوت داخل ماشین رو شکست: ۰۱ -سیندرلا خانوم امروز باید حواست به ساعت باشه هااااا…راس ساعت تموم لبشاسششات غیشب میشششن…اونوقشت هیچکشاری از دسششت نیما بر نمیاد…خودتی ویه جماعت انسان… صدای ریز خنده اش بگوشم رسید…بی مزه…مطمئنم یلدا پیش تو کم میاره از بس که لوسی… -خانم گلی بر گرد ببینمت چقد تغییری کردی؟ دوسششت نشداشششتم شششایشان منو ببینه برای همین بیشششتر به سششمت در چسششبیدم…مرتیکه چلغوز واسششه من جفتک میندازه…به تو بیشششتر میخوره خانم گل باشششی با این رفتار دخترونت…بادسششت گرمی که روی دسششتام نشست لرزیدم وبه سرعت به سمت شایان بر گشتم…نمی دونم از صورت وحششت زده ام مات ششده بود یا آرایششی که داششتم که به سشرعت دستشو برداششت و مسشیر نگاش روی لبام قفل شد…اینقد معذب شدم که سرم رو پایین انداختم وبا انگشششتام بازی کردم…چطور جرات کرد بمن دسششت بزنه؟…صشدای نفسشهای کشدارش رو شنیدم…اگه شایان با یه رژلب قرمز اینطوری واکنش نشون میداد پس وای به حال بقیه مردهایی که توی مهمونی بودن…نباید لحظه ای از کنار نیما تکون می خوردم…خودم به اندازه کافی استرس داشتم وحالا اینم بهش اضافه شده بود… شایان-ببخشید نمی خواستم دستت رو بگیرم… با استرس جواب دادم: -ا…اشکال نداره… می خواسشتم با انگشششت دسششتم کمی از رژلب قرمز رو کم کنم که صششدای شایان دراومد: -بهش دست نزن…بزار باشه…فقط تو مهمونی از پیش نیما جم نخور… -چشم -بیخیال…ولی امشششب خوشششگل شششدی هاااا…دسششت آرایشششگرت درد نکنه…این یلدائه امشب بدجاییش می سوزه… با شنیدن جمله آخرش خندم گرفتششایانم که خنده ام رو دید گفت: -اوه اوه عجب فیگوری!!!!جان من تو مهمونی همش بخند تا جاهای دیگشم بسوزه…

 

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

اشتراک در شبکه اجتماعی

بیوگرافی نویسنده tezbook

مشاهده تمامی 166 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.