» دانلود کتاب زندگی غیر مشترک دانلود رمان-دانلود کتاب زندگی غیر مشترک دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

[metaslider id=796]

دانلود کتاب زندگی غیر مشترک دانلود رمان-دانلود کتاب زندگی غیر مشترک دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب زندگی غیر مشترک دانلود رمان

دانلود کتاب زندگی غیر مشترک دانلود رمان

دانلود کتاب زندگی غیر مشترک دانلود رمان

 

دانلود کتاب زندگی غیر مشترک دانلود رمان

بلوط :من تو اتاقم راحت ترم…. ونداد با کلافگي گفت :من ن ن ن ن ناراحتم… بلوط :چرا؟ ونداد با من من گفت: م م م من ت ت ت تنهایي بهم مزه نمیده… بلوط نگاهش کرد .بعد از مکثي گفت :میام اما… ونداد :اما چي؟ بلوط :بعدش باید باهم حرف بزنیم. ونداد :باشرره …ولي اون غذاي مونده رو نخور …و ظرف غذا را جلوي بلوط گذاشت.باز خوب بود که ماند تا باهم غذا بخورند .او هم شروع به خوردن کرد. ونداد :کباب کوبیده دوست ن ن ن ن نداري؟ بلوط :جوجه رو ترجیح میدم… دوباره سکوت .حوصله ي جفتشان سر رفته بود .ونداد دیگر میلي به خوردن نداشت .اما بلوط با اشتها ته غذایش را هم دراورد .معلوم بود گرسنه است … ونداد خنده اش گرفته بود. کمي بعد بلوط دسررت از خوردن کشررید و به او نگاه کرد.با لحن جدي اي گفت :خوب من به حرفم عمل کردم… ونداد : م م م منظور؟ بلوط :قراره باهم صحبت کنیم… ونداد : م م م منم برات افتاب بالانس نمیزنم…دا دا دارم حرف میزنمبلوط خنده اش گرفته بود. با این حال لبخندش را خورد وگفت :راجع به طلاقمون… ونداد :تو قانعم نکردي… بلوط :با چه دلایلي قانع میشي؟ ونداد :تو شرحشو بگو من راجع بهش تصمیم میگیرم… بلوط فکر کرد چقدر بلبل میشود بعضي وقتها…. بلوط م*س*تقیم به چشمهاي عسلي و روشن او زل زد و با قاطعیت گفت : قانع ترین دلیلي که دارم اینه که دوستت ندارم… ونداد با لحني مثل خودش گفت : د د د دلیل بعدي؟ بلوط ابروهایش را بالا داد وگفت :این برات کافي نیست؟ ونداد سرش را تکان داد وگفت:نه… با حرص نگاهش کرد .ونداد حس کرد شرراید باید بیشررتر توضرریح بدهد … شاید باید تفسیر میکرد که چرا با این هجویات راضي نمیشد. کمي از نوشابه اش خورد وگفت :چرا الان اینجایي؟ بلوط چشمهایش را ریز کردوگفت :تو چرا اینجایي؟ ونداد :شاید از س س س سر اصرار… بلوط :من مجبور شدم… ونداد لبخندي زد وگفت : م م م مجبور اونه که و و و وسط دریا باید بره بالاي درخت …ببین تو… بلوط مسخره میان کلامش امد وگفت :من اگه اینجام… ونداد با جدیت گفت :وسط حرفم نپر

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

اشتراک در شبکه اجتماعی

بیوگرافی نویسنده tezbook

مشاهده تمامی 181 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.