» دانلود کتاب بی تاروپود دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

[metaslider id=796]

دانلود کتاب بی تاروپود دانلود رمان | دانلود کتاب عاشقانه

دانلود کتاب عاشقانه و اموزنده ازسایت تزبوک

دانلود کتاب بی تاروپود دانلود رمان

 

دانلود کتاب بی تاروپود دانلود رمان

لبخند خفیفی تحویلش میدهم و راه رفته را باز میگردم….. لبخند میزنم و نارضایتیم را پنهان میکنم که من دیگر نمیدانم چگونه جواب نیازم را بدهم وقتی بی رحمانه با لباس خواب مورد علاقه ام کنارم وول میخوری و خودت را از شوهرت دریغ میکنی! و من نمیدانم چه شده تورا؟ سر مرطوبش را بغل میگیرم و موهایش را میبوسم… لبم را روی سرش میگذارم و چشم به آباژور اهدایی خواهر زنم میدوزم…همانی که برای ترکی که کلاهکش برداشت تا یک ماه با من قه بود و حرف نمیزد… که من موقع خوابهای عاشقانه مان هیچ نمیفهمم… که هزار بار پرتش کردم پایین و از صدق سری جنس خویش از قهرهای طولانی مدت خلاص شدم!
چی شدی سوگند…هان؟ دستش را به کمرم بند میکند. دست کرمی اش که لیز میخورد و باز روی خط عمیق بین کتفم ثابتش میکند: – فقط یه کم بی حوصلم … اگر بذاری من به حوصله ات میاورم… که نمیگذاری…نگاهش میکنم : -میخوای وقت مشاوره بگیرم؟ صورتش را جمع میکند – من دیوونه نیستم… من بعد از دو سال زندگی مشترک هنوز نتوانستم به او بفهمانم که مشاوره صرفا برای آدمهای دیوانه و مشکل دار نیست! نمیفهمد…او نمی ف
همد. چشم میبندم و صبورانه نفسم را فوت میکنم…خودش سرش به شکمم میچسباند و زمزمه میکند :
فقط خستم! -تو بگو من چیکار کنم؟ ازت میپرسم چته جواب درست و درمون نمیدی… راهکار میگم اینجوری میکنی..از چی خسته ای عزیزم؟ از زندگیمون؟ از خونمون؟ از تهران؟ از کارت؛ و صدایم آهسته آهسته بالا میرود: – از من لعنتی؟ از دوری کوفتیمون؟ بلند میشود و روبه رویم میایستد… بغض میکند: – داد نزن…سر من داد نزن! او حتی نمیفهمد که من داد نمیزنم…فقط گله هایم را کمی بلندتر از همیشه زمزمه میکنم… همیشه خدا با اشاره و لب زدن حرف میزند و به صدای عادی من میگوید داد… میگوید
در ۱۱اد! شانه افتاد با نگاهی بی رمق چشم در چشمانش میدوزم:
منم خستم… اشکش میچکد و من خر هنوز هم طاقت دیدن ازارش را ندارم … کلافه نچی میگویم و بی هوا و خشن میکشمش سما خودم..در آغوشم گریه میکند و من به فاصله دنیایمان فکر میکنم… اینکه جدیدا بیش از حد از هم دور شده ایم… اینکه من هرکاری میکنم این دوری ها نزدیک نمیشود. اینکه سوگند هیچ کمکی به علیرضای این روزهایش نمیکند. او باید به زندگی برگردد، آنوقت منم که تلاش میکنم…من خودم را میکشم که فقط بخندد.. که قبول کند افسرده شده!… جمعه ها کنار همیم… بی هیچ مشغله و کاری… قرارمان همین بود.. که سوگند همه چیز را… صحنه و بازی و گریم کوفتی را بگذارد کنار و فقط خودمان دو تایی… اما حالا فرق کرده.. جمعه ها بیشتر خسته میشوم….نه از کار … از اینکه کنار هم روی یک کاناپه مینشینیم و به اندازه یک خیابان مبل فروشی از هم دوریم… جمعه ها تلختر شدند… شاید همان آخر شبها و پس زدن ها و ترک خوردن ها بهتر از صبح جمعه های پر تنش باشد! دولا میشوم و گوشی بی سیمی را از روی پاتختی برمیدارم

جمع اوری شده در سایت دانلود کتاب عاشقانه

اشتراک در شبکه اجتماعی

بیوگرافی نویسنده tezbook

مشاهده تمامی 207 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.