» دانلود رمان آوای عشق

[metaslider id=796]
  • تاریخ : ۸ام فروردین ۱۳۹۶
  • موضوع : اگهی
  • بازدید : 853 views
  • نظرات : بدون نظر
 نام رمان : آوای عشق
♥ نویسنده : *Lovely* کاربر انجمن نودهشتیا
♥ ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف ، پرنیان ، کتابچه ، اندروید ، epub
♥ تعداد صفحات : ۲۷۷

دانلود در ادامه مطلب

 

♥ خلاصه داستان :
دختری بچه لجباز و مغرور شیطونی که غرق دنیای اطرافشه و به جز خودش و شیطنتاش چیزی رو نمیبینه …
پسری عاشق مغرور جدی و مرد ، پسری که هیچکس نگاه عاشقش رو نمیبینه شاید هم دیدن ولی نگاهش قابل درک نیست …
پسرس که برای یک لجبازی عشقش رو پنهان میکنه ولی باز هم آثار اون عشق در تک تک رفتارش دیده میشه
پسری که برای به دست آوردن عشقش با لجبازی شروع به کار کرد …

♥  قسمتی از متن :

– مـامــان…..مامـان…. خونه ایی؟؟
– اره دختر بیا توی اتاقم.
-اااااااااا.. مامان اینجا چیکار میکنی؟؟مامان من گشنمه الان شما باید توی اشپزخونه باشین نه اینجا جلوی میز ارایشتون.
نگاه دلخوری به مامان کردم. مامان برگشت طرفمو سرشو رو به اسمون بلند کرد و گفت:ای خدا….میبینی؟۱۸ سال خون جگر بخور بچه بزرگ کن تر و خشکش کن اخرش چی شد؟؟ هیچی از مدرسه میاد خونه میگه ای وای چرا نشستی به خودت میرسی پاشو برو کلفتی مارو بکن. بعد روشو کرد طرف منو گفت:من مثلا تورو بزرگ کردم که کمک دستم باشی بشی عصای دستم نه این که بشینی سروری کنی اونجا.
خدایا خندم گرفته بود مامانم همیشه همینجور بود اصلا غر زدن تو خونش بود ولی بازم من عاشقش بودم همیشم سر به سرش میذاشتم. رفتم طرفش خواستم بوسش کنم که هولم داد عقبو گفت: آوا میدونی که اگه بخوای با این لباسا و صورت کثیف بوسم کنی زندت نمیذارم. بعد پشت چشمی نازک کرد و گفت:حالا برو لباسای مدرستو عوض کن شاید بهت افتخار دادم که بیای و صورت بانویی چون منو بوس کنی.
واقعا داشتم از خنده منفجر میشدم همچین این حرفارو با صدایی نازک و کشدار میگفت که از بس خودمو کنترل کرده بودم نزدیک بود خرابکاری کنم تو لباسام
. خندیدم و عقب گرد کردم که برم بیرون ولی وسط راه یهو برگشتم و یه بوس محکم از لپاش گرفتم و دویدم بیرون. صدای جیغش پشت سرم بلند شد:اواا من تو یکی رو زنده نمیذارم. تو ناهار میخواستی دیگه اره؟بیا تا بهت ناهار خوردنو نشون بدم دختره…
دیگه اومده بودم بالا توی اتاقم از بس خندیده بودم اشکم در اومده بود.سریع لباسامو عوض کردم و پریدم بیرون یه نگاه به نرده های چوبی کنار پله ها انداختم دلم میخواست مثل بچگی هام که من این بالا وایمیستادم و بابا اون پایین تا من برسم پایین نرده ها و منو بگیره بازم از نرده ها میرفتم نشستم روی نرده ها سر خوردم پایین از پیچ کوچولویی هم که داشت گذشتم اصلا پشت سرمو نمیدیدم چشمامو بسته بودم و میخندیدم اونم با صدای بلند وقتی حس کردم دارم به اخر راه نزدیک میشم خواستم بپرم پایین که یهو سوزش کمرم باعث شد از ترس و درد زیاد از ته حلقم جیغ بزنم …سریع اومدم پایین تو چشام اشک جمع شده بود.. وقتی به پشت سرم نگاه کردم دیدم مامانم با یه لخند بزرگ که تا لوزالمعدش پیدا بود ایستاده…تا اومدم دوباره یه جیغ بلند بزنم مامانم سریع دستشو گذاشت جلوی دهنم و رسما خفم کرد… با همون لبخند حرص درارش گفت:چیزی که عوض داره گله نداره که عزیزم…حرصم گرفته بود شدید عصبانی هم بودم ولی هیچی نتونستم بگم که اگه میگفتم درشت ترشو میشنفتم..پس لال موندم همینجور.. با حالت قهر رفتم و نشستم روی صندلی میز ناهار خوری… مامان بشقابمو برداشت و واسم برنج ریخت..
– منتظر بابا نمیشیم؟؟
مامان با اخم با نمکی گفت:نخیر جلو شکم شمارو نمیشه گرفت تو بخور من با بابات میخورم.
خندیدم و شروع کردم به خوردن….

 

 

 

 

اشتراک در شبکه اجتماعی

بیوگرافی نویسنده tezbook

مشاهده تمامی 207 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.